سرویس کردستان
انتشار:  دوشنبه 11 آذر 1398  ::  12:14   

گزارشی از اتوبیوگرافی آیت الله مردوخ کردستانی یا رویه سیاسی و اجتماعی زندگانیش/ شهباز محسنی

سرویس کردستان- یکی از علمای بنام و  اثرگذار وقت در کردستان، شیخ محمد مردوخ، است. ایشان  دارای آتار و تألیفات فراوانی است  از جمله کتاب فقه محمدی در فقه امام شافعی و تاریخ کردستان و فرهنگ مردوخ.

یکی از آثار وی رساله ای است در شرح حالش به قلم خودش در 28صفحه؛ که به خط تحریر زیبایی نگاشته است. در آغاز، نویسنده اشاره می کند که نام وی شیخ محمد مردوخ است و نام خانوادگی اش آیت الله. سپس به ریشه شناسی کلمه مردوخ که واژه ای است آسوری می پردازد و می گوید  به معنای آینه خداست. بعد می گوید وی در سال 1256 شمسی متولد شده پدرش شیخ عبدالمؤمن ، امام جمعه سنندج بود. از هفت سالگی شروع به تحصیل  کرده و دروسی چون صرف و نحو و منطق و حساب و هندسه را خوانده و علاوه بر پدرش، نزد علمایی چون شیخ عبدالرحمن، عمویش، و شیخ محمود لهونی درس خوانده. در سال 1299 قمری پدرش، نامه ای به ناصرالدین شاه قاجار می نویسد و پس از اشاره به اینکه فرزندش طبق احکام نجوم(زایچه طالع)  عمر طولانی خواهد داشت و مقامات عالیه را طی خواهد کرد مایلم پس از درگذشت من، امامت جمعه و قضاوت کردستان را که خلفا بعد سلف در دست خانواده مردوخ بوده به او واگذار شود چون اجازه این دو شغل در مذهب اهل تسنن، بستگی به رأی و اراده پادشاه دارد.  ناصرالدین شاه هم پس از چند روز فرمان همایونی امامت و خطابت جمعه و قضاوت سنندج را برای وی صادر می کند.( 1309 قمری) که  در آن زمان وی دوازده ساله بوده.

پدرش در سال 1314 به ملکوت اعلی می پیوندد از سوی سالار الملک، حکمران کردستان و حسینعلی خان امیر نظام گروسی،  فرمان امامت جمعه و قضاوت کردستان به انضمام یک قبضه سر عصای مرصع از طرف مظفرالدین شاه برای وی صادر میـ شود. علمایی چون ملاحبیب الله فخرالشریعه و ملااسکندر  در اداره امور دفترش او را کمک می کنند. بعد می نویسد علاوه بر مطالعه علوم عقلی و نقلی، گاه و بیگاه به سواری و تیراندازی  و شکار می پرداخته و حرفه هایی هم مانند معماری، نجاری، حجاری، نقاشی، حکاکی، ساعت سازی، ریخته گری، صحافی، گلکاری و خیاطی فرا گرفته است.  سپس شروع به نوشتن و برگرداندن علوم به زبان فارسی می کند تا همگان بتوانند از آن بهره مند شوند.

یکی از ابتکارات ایشان، به قول خودش در راستای تنویر افکار، آوردن ماشین چاپی سربی در سال 1327 قمری برای نخستین بار به سنندج است و انتشار روزنامه ندای اتحاد  و نوشتن مقالات متعدد راجع به وحدت اسلامی و شریعت اسلام بر حسب اقتضای زمان و مکان بوده است.  بعد می نویسد که نوشته هایش بر مردم و روشنفکران اثر گذاشته حتی شیخ حسام الدین در نامه ای این بیت را برایش نوشته بود:

محمد از تو میجویم خدا را

تو کردی زنده، شرع مصطفی را

از دیگر فعالیت های اجتماعی مرحوم  آیت الله مردوخ،  تشکیل انجمنی به نام انجمن صداقت بود که برایش مرامنامه ای تنظیم می کند  اعضایش عهد می بندند و سوگند می خورند که تا می توانند دروغ نگویند و زیر بار ظلم نروند. پس از مدتی که تعداد اعضای انجمن زیاد می شود نام آن را به حزب ترقی و تهذیب اخلاق تغییر می دهند و طی انتخاباتی با رأی مخفی، خودش رییس حزب می شود و حاج ارفع الملک و صارم السلطان نایب رییس می شوند و محمدباقر حبیبی سالار مفخم، منشی و میرزا اسمعیل افتخار دفتر، دفتردار و حاج خان سنندجی تحویلدار و اشرف نظام کمانگر مدیر اجرایی... بعد می نویسد متنفذین کردستان از فعالیت هایمان به هراس می افتند و مخالفت و حتی تکفیرمان کردند اما دیگر برای آنان دیر شده بود و حنای تکفیر رنگی نداشت. از جمله ظلم و ستم  متنفذین آن بود که مالیاتها را به عنوان جیره و مواجب فوج و امنیه و نظمیه، خودشان می خوردند و به دولت هم نمی دادند.  پس از مبارزات فراوان، مردوخ موفق می شود که در سال 1337 قمری حکم ریاست عدلیه و اداره اوقاف کردستان و گروس را از دولت بگیرد و شروع به اصلاح امور می کند.  بعد بازگو می کند که در سفرهایی در سرمای سخت و یخبندان به مریوان و دزلی و اورامان و لهون و جوانرود رفته جهت قبولاندن اطاعت از حکومت با رؤسای عشایر مذاکره میکند که مورد تقدیر کتبی وزیر وقت جنگ یعنی رضاخان میرپنج قرار می گیرد. از اتفاقات سال 1341 قمری نهب و غارت روستاهای ناحیه خورخوره سقز توسط سلیمان خان جاف است که با نوشتن نامه از سوی مردوخ به وی، سلیمان خان حاضر به ترک مخاصمه و ترک تابعیت عراق و پیوستن به ایران می شود و برای تحکیم پیوند حتی دختر مردوخ به تزویج پسر سلیمان خان در می آید.  بعد اشاره می کند که در حمله محمدرشیدخان به سقز، سرتیپ محمودخان امینی از وی کمک طلبیده ایشان هم علیخان دامادش را با پانصد سوار در اختیار سرتیپ محمودخان امینی قرار می دهد که در جنگ با عشیره محمدرشیدخان، هم سرتیپ محمودخان و هم دامادش علیخان کشته می شوند و می نویسد که متجاوز از سی هزار تومان اسب و تفنگ دامادش به غارت می رود.  بعد اضافه می کند که به کمک رضاشاه پهلوی در آغاز سلطنتش شتافته و کمیته نهضت ملی را در سنندج تشکیل داده  و پس از اشغال تلگرافخانه، تلگرافهای شورانگیزی مبنی بر انزجار از سلطنت قاجار به تمام ایالات و ولایات و مجلس شورای ملی فرستاده و سخنرانی هایی کرده. متنفذین که طرفدار قاجار بودند بار دیگر مغلوب و منکوب شده و او را تهدید به قتل کرده اند. بعد می افزاید خلاصه در هر موقع  و مصاف، آنچه مقدور داشتم در خدمت به دولت و ملت و مبارزه با ظلم دریغ نکردم.  او می گوید از قبل رضا خان را در سفری که به سنندج داشت دیده و شناخته بود به افکار و منویاتش کاملا آگاه بودم.  در آغاز حکومت پهلوی به رضا شاه مشورت داده که به هاوارت، نایب سفیر انگلیس، اطمینان خاطر دهد که به هبچ دولتی بستگی خاصی ندارد و فقط به استقلال ایران دل بسته است و میخواهد با دولت های بزرگ در سطح احترام متقابل روابط دوستانه داشته باشد.  بنا به قول وی،  حتی ابتدا دولت انگلیس می خواست پس از قاجار، کلنل محمدتقی خان را شاه ایران کند اما پس از رفع سوء ظن از رضا خان ماکزیم، زمامداری کلنل منتفی و زمامداری شاهنشاه بلامانع گردید.  بعد می افزاید: پس از آنکه شاهنشاه به مقام سلطنت رسید در سفر اخیر که به سنندج آمد در جلسه خصوصی فرمود از تقاضاهای متناقض روس و انگلیس به ستوه آمده ام نمی دانم چه باید کرد؟ گفتم در عالم اجتماع برای آسوده زیستن، دو راه بیشتر وجود ندارد یا آقایی یا نوکری. بدیهی است که امروزه ما نمی توانیم در برابر چهار دولت بزرگ، مدعی آقایی باشیم پس ناچار باید به یکی از آنها بستگی پیدا کنیم تا از ستم سایرین مصون بمانیم. بستگی به روس یا انگلیس، به کام افعی رفتن است. بستگی به فرانسه هم امیدبخش نیست. یگانه راه نجات، فقط ارتباط با آمریکاست و بس.

فرمود: خود من هم چنین فکر کرده ام خواستم از فکر شما هم استفاده کرده باشم. پس از مراجعت به تهران از پیشروی های برق آسای آلمان، دچار اشتباه شد و به آلمان پیوست که سران چهار دولت خشمگین شدند به تهران آمدند و او را به جزیره موریس فرستادند.

مردوخ می گوید از 9 سالگی تاکنون که عمرم به نود و هفت سالگی رسیده همواره در چکاچاک سیاست بوده ام با حوادث خطرناک مواجه گشته ام. خدا را شکر می کنم که همه جا فتح و پیروزی با من بوده است.

وی اشاره می کند به طراحی نقشه قتلش  توسط میرزا علینقی آصف دیوان در سال 1318 قمری که به قول نویسنده، وی را مخل منویات خود می دانست که در تنگه پایین گردنه مروارید طی درگیری با افراد آصف، وی شجاعانه توانسته یک نفرشان را به قتل برساند و سه نفر را هم مجروح کند و بقیه تسلیم شده اند. بعد می گوید داستان تهور و بی باکی اش نقل محافل کلیایی و کرمانشاه و کردستان شده.

در ادامه اشاره به حضور نیروهای روس در جنگ جهانی می کند  و مبارزه اش با تنی چند از کارگزاران و یکی از فرماندهان روس به نام کرپاچوف که از مردم اخاذی می کردند. در سال 1336قمری، قحطی و گرانی فراوان ایجاد می شود و می گوید که سالار اشرف و حاج شیخ ابراهیم، حزبی به نام دموکرات تشکیل می دهند به عنوان کمک به فقرا از متمولان و ملاکین، پول و گندم می گرفتند اما خودشان می خوردند و فقرا در کوچه ها و خیابانها جان میـسپردند و رؤسای گلباغی و مندمی هم در این قضایا حضور داشتند.  وی گزارش کارهای آنان را برای وثوق الدوله، نخست وزیر، می فرستد. وثوق الدوله هم علی محمدخان شریف الدوله را با شش نفر مجاهد تحت ریاست صولت لشکر به عنوان حکومت اعزام می کند. بعد می گوید بر اثر حسن تدبیر و حکم تقدیر، رؤسای گلباغی و مندمی دستگیر و تیرباران شدند. حاج ابراهیم و سالار اشرف هم به کیفر اعمال خود رسیدند و حرب دموکرات تقلبی، محو و نابود شد و امنیت و آسایش دوباره برقرار گردید.

بعد به زمان نخست وزیری دکتر مصدق می رسد و اظهار می دارد که اخیرا حبیب محیط، وکیل دادگستری، بر حسب دستور دکتر مصدق، حزبی را به نام حزب سعادت، تشکیل داده و به رعایای دهات ابلاغ نمود مالکیت ملاکین  ظالم ملغی شده به شهر بیایند کارت مالکیت دریافت دارند رعایای ساده لوح از هرطرف مانند مور و ملخ به شهر ریختند و از قرار یک جفت 150 ریال می دادند و کارت مالکیت می گرفتند. مالکین درمانده و بیچاره شدند و به اینحانب ملتجی گشتند. در ظرف چند روز حزب شقاوت را تار و مار نمودم و محیط  شبانه فرار کرد و نظم و آرامش برقرار گردید.

مردوخ در پایان این زندگینامه بسیار مختصر، که می توانست با ذکر جزییات طولانی تر و قابل استفاده تر باشد در سه  صفحه اشعاری آورده حاوی بیان هنر و توانایی های علمی خود و حمله به مخالفان و رقبایش. در آخر نیز سیاهه ای از 85 اثر تألیفی خود را ارائه داده. گفتنی است این زندگینامه در سال 1353 شمسی یعنی یک سال قبل از درگذشت ایشان نوشته شده است.