انتشار:  دوشنبه 15 بهمن 1397  ::  08:46   

گزارش کردپرس؛

«مرالی» اسطوره سورنانوازی سیمره، روایت یک زندگی هنری عاشقانه / منوچهر تتری

سرویس ایلام  - «مرادعلی نجات پور» یکی از هنرمندان بزرگ و بلندآوازه شهرستان دره شهر در استان ایلام بوده که حدود هفت دهه از عمر خودش را صرف هنر موسیقی  سورنانوازی کرده است.

به گزارش خبرگزاری کردپرس، وی که در بین مردم شهرستان دره شهر به «مرالی» معروف است با این هنر متولد شده، بزرگ شده و مخارج زندگی اش را نیز به نوعی از این راه تأمین کرده است و اکنون نیز در دوران کهنسالی در اوج مهارت و تسلط بر هنر سورنانوازی به سر می برد.

منوچهر تتری هنرمند و پژوهشگر اهل شهرستان دره شهر در مقاله ای که آن را در اختیار خبرگزاری کردپرس قرار داده است زندگی «مرالی» را از گذشته تا امروز به قلمی شیوا و شاعرانه روایت کرده است.

تتری در مقاله خود می‌نویسد:

کودکی هفت ساله، دور از مهر مادر، نشسته بر گلیمی پاره در کنج اتاقی سرد، به آینده ای روشن که پدر، آن را از سر تنگ سرنا به او نشان می دهد خیره شده است.

پدر پیش چشمان او سرنا را بر می دارد و در پیف (قمیش) آن می دمد تا به مرالی مشق عشق و زندگی بیاموزد.

مرادعلی نجات پور معروف به مرالی در سال ۱۳۳۷ اولین عاشقانه اش را با دمیدن در ساز پدر تجربه می کند و پس از مرگ پدر به دنبال معشوق تا منزل استاد «کسعلی مهری» که از اعجوبه های سرنانوازی عصر خویش است با سر می دود و راه و رسم عاشقی را نزد ایشان به کمال می رساند.

دومین عاشقانه‌ی مرالی در سومین روز عید سال ۱۳۳۷ وقتی که نگاهش در نگاه «حیات بانو» یکی از زیبارویان فامیل گره می خورد رخ می دهد و چند روز بعد این اتفاق به ازدواجی عاشقانه، پیوند می خورد.

مرالی دیگر دل در گرو یک معشوق (سرنا) ندارد،معشوقه ای دیگر(حیات بانو) دل از کف او می رباید تا همراه و همساز دل عاشقش شود.

مرالی چهل روز عاشقانه در سورنا می دمد، تا این که رنگ دلتنگی فراق مادر و هوس دیدار پدر، پرده از رخسار گلگون حیات بانوی تازه عروس، بر می دارد و اشک بر گونه هایش جاری می شود. مرالی نیز دلتنگانه بقچه ی سفر می پیچد و شانه به شانه ی یار به قصد دیدار خانواده همسر، راهی کوهدشت می شود.

عشاق چو به منزل مقصود می رسند هوس کباب می کنند، مرالی به قصد خرید گوشت از خانه بیرون می زند، خیابان های شهر آن روز برای جلب مشمولان فراری در سیطره‌ی  نیروهای ژاندارمری است، مرالی بخت برگشته در این هنگام اسیر کلبچه ی استوار امیری فرمانده دسته ی سربازبگیران می شود و همان هنگام به پادگان آموزشی خرم آباد اعزام می شود.

عقربه های ساعت به سرعت لحظه ها را به شب می رسانند و مرالی به خانه بر نمی گردد. خانواده همسر مرالی، غافل از این پیش آمده نامیمون، به تنبیه و تحقیر او می پردازند.

از این میان نامادری حیات بانو به پیوست طعنه ها و زخم زبان ها، از خیانت مردان و بی وفایی مرالی می گوید و بر زخم های کهنه و تازه ی نوعروس دلتنگ، نمک افشانی می کند.

فردای آن روز خانواده همسر مرالی به مزرعه می روند و او را برای پخت ناهار در منزل تنها می گذارند. حیات بانو با دیدگانی گریان و نگاهی خسته و منتظر، یک چشم به آتش مطبخ دارد و چشم دیگر به در، تا شاید جمال یار گره از عقده هایش بگشاید.

لحظه ها به سختی می گذرند و ظهر می شود حیات بانو وسایل ناهار را در چادر سفید عروسی اش می پیچید و با مرور هزار خیال و خاطره، آسیمه سر و ملول به طرف مزرعه راه می افتد، از میان علفزاران می گذرد و غافل از این که اجل در نیش افعی سیاهی بر سر راهش چمبر زده است، نگاهش را در میان گندمزاران رها می کند.

صبر و انتظار منتظران گرسنه در مزرعه سر می رود و با عصبانیت، راه خانه در پیش می گیرند و در میانه ی راه با جنازه ی کبود شده ی حیات بانو رو به رو می شوند.

مرالی اما بی خبر و دلتنگ در پادگان آموزشی خرم آباد، در پی یافتن راه و ‌چاره است تا خبر دستگیری اش را به همسر و خانواده اش برساند. این تلاش بیهوده تا پایان دوره آموزش نتیجه ای در بر ندارد، تا این که یکی از نیروهای کادر ژاندارمری که از اهالی سیمره است او را می بیند و به خانواده اش اطلاع می دهد.

با روشن شدن موضوع، خانواده مرالی که تا آن زمان با هزار شایعه و خیال باطل در پی یافتن و‌ تنبیه او بودند، به واقعیت امر پی برده و با عجله خود را به درب پادگان می رسانند.

مرالی وقتی چشمان گریان خواهر و برادرانش را می بیند و همسرش را در جمع ملاقات کنندگان نمی یابد، به دلش برات می شود که اتفاق ناگواری رخ داده است، وقتی از خواهرش سراغ حیات بانو را می گیرد، خواهر توان تحمل از خود بریده و شیون کنان مرالی را از مصیبت وارده آگاه می کند.

فرمانده گردان آموزشی  به مرالی اجازه ی ترخیص می دهد، اما او نمی پذیرد و در پادگان می ماند تا روزی که برای ادامه ی خدمت به یکی از پاسگاه های مرزی مریوان اعزام می شود. شرایط سخت پاسگاه مرزی باعث خستگی و ضعف روحیه ی مرالی و هم خدمتی هایش می شود.

مرالی داغ دیده، در این وضعیت اسفبار، چاره ای جز رسیدن به خودباوری و بهره گیری از توانایی هایش برای تقویت روحیه خود و هم رزمانش نمی بیند، یک روز در سنگر نگهبانی با سرکار «محبی» پاسبخش پاسگاه که مهارت عجیبی در تیراندازی و شکار پرندگان دارد، درد دل می کند، و از تبحرش در نوازندگی ساز و بلور می گوید.

این هم‌صحبتی باعث می شود تا سرکار محبی عقابی شکار  کند تا مرالی از بالهایش سازی بتراشد؛ و این اتفاق در کمتر از نیم روز به نتیحه می رسد. وقتی مرالی دلتنگی هایش را در دوزله ای که از بال عقاب ساخته است  جار می زند، سربازان و درجه داران پاسگاه یکی پس از دیگری گرد او جمع می شوند و به تشویق او می پردازند.

«سروان مینایی»، فرمانده پاسگاه نیز با شنیدن صدای ساز او به وجد آمده و ایشان را به دفتر هنگ مرزی احضار می کند و به فرمانده گروهان دستور می دهد تا مرالی را از پست های نگهبانی معاف دارد.

فردای آن روز، کدخدای ده نزدیک به هنگ مرزی مریوان، سروان مینایی فرمانده هنگ و چند تن از درجه داران را برای حضور در جشن عروسی دخترش دعوت می کند.

سروان میناییِ خوش ذوق فرصت را غنیمت شمرده و مرالی را همراه خود به عروسی دختر کدخدا می برد و از پدر عروس و نوازندگان مراسم اجازه می خواهد تا مرالی هم در این مراسم اجرایی داشته باشد. مرالی اطاعت امر کرده و در دوزله اش می دمد، میهمانان و نوازندگان حاضر در محفل حیرت زده و دست افشان برگرد مرالی حلقه می زنند و با رقص و پایکوبی به رسم شاباش بر سر و ساز او اسکناس ها می ریزند.

پس از آن مرالی تا حدودی روحیه اش را بازیافته و تا پایان دوره  خدمت، سازنه شادیانه های مردم  روستاهای مرزی منطقه می شود.

مرالی پس از  پایان خدمت سربازی، با ۶۵۰۰ تومان پس انداز حاصله از شاباش شادیانه هایش، به سیمره بر می گردد. وقتی به خانه می رسد برادرانش با گریه و زاری به پیشوازش می روند و از سختی های ناشی از فقر و تنهایی خود و زجرهایی که در زمان دوری او تا اکنون به جان خریده اند می گویند. مرالی هم با مقدار پس اندازی که در جیب دارد، یک قطعه زمین کشاورزی اجاره می کند و با کمک برادرانش مشغول کشت و کار می شود و به درخواست برادران و اقوام با یکی از دختران فامیل ازدواج می کند و وارد مرحله ی دیگری از زندگی پر رمز و رازش می شود.

آوازه ی بازگشت مرالی به سرعت در سیمره می پیچد به گونه ای که هیچ مراسم سور و سوگی بی حضور او شایسته به انجام نمی رسد، روزها و سال ها از پی هم می گذرند تا مرالی جوان و‌ پر انرژی به سامان و شهرت کافی می رسد و در شهر و دیار خود و دیگر بلاد پیرامون صاحب قرب و منزلتی والا می شود.

مرالی در دهه های گذشته بی شک بلندآوازه ترین هنرمند عرصه موسیقی و سورنانوازی در شهرستان دره شهر بوده و کمتر کسی است که از هنر بی بدیل وی بهره مند نشده باشد. وی که  همواره با ساز و سورنای سحرآمیزش در سورها و سوگواری های مردم این دیار خصوصاً مردم شهرستان  دره شهر حضور داشته است علاوه بر حضور همیشگی اش در عرصه سورنانوازی، در جشنواره های موسیقی متعدد در پایتخت و استان‌های مختلف کشور حضور داشته و کسب مقام کرده است.

وی در دهه هفتاد در جشنواره استانی 2 بار مقام نخست سورنانوازی را به دست آورد‌. سال ۹۵هم  در تالار وحدت و در جشنواره  آینه دار علاوه بر این که نوازنده برتر جشنواره شد با هنر سورنانوازی خود همه مهمانان این جشنواره را به وجد آورد.

آخرین حضور و موفقیت وی در عرصه موسیقی، چند روز پیش به مناسبت نوزدهمین سال تأسیس خانه موسیقی ایران، بالاترین عنوان خانه موسیقی که دریافت لوح و تندیس خانه موسیقی است را به دست آورد.