سرویس کرمانشاه
آخرین خبرهای کرمانشاه
انتشار:  پنج‌شنبه 16 مرداد 1399  ::  20:02   

به بهانه روز خبرنگار؛

خبرنگاری که در هیاهوی اخبار گم شد!/ مرتضی حاتمی*

سرویس کرمانشاه _ "امروز، روزخبرنگار است. همه به این بزرگواران عرصه ی اطلاع رسانی تبریک می گویند و مقام شان را ارج می نهند...کاری شایسته و ارزنده. و باز همان داستانک تکراری ... "

 

به یاد زنده یاد «شکرالله ابراهیمی صحنه» پدر خبرنگاری شهرستان صحنه

صدایش، خاصِ خودش بود.قیافه ای لاغر داشت و یقه ی پیراهنش را تا دکمه آخر می‌بست. دوچرخه ی ۲۸ قدیمی داشت. مجله و روزنامه را در دو طرف خورجین رنگ و رو رفته ی  دوچرخه اش می گذاشت و با صدایی خاص داد می زد:

  • «سلام» و سلام... تو بگو سلام!

و از کنار آدم هایی که با صدایش آشنا بودند، می گذشت و مجله ها و روزنامه هایش را می فروخت...گاه کت و شلواری راه راه می پوشید.

 آن روزها در دهه های شصت و هفتاد، دو مجله ی پر تیراژ و قدیمی «جوانان امروز» و «اطلاعات هفتگی» (از مجموعه مجلات مؤسسه اطلاعات) فارغ از رقابتی دیرین در رفاقتی شیرین، خوانندگان و طرفداران زیادی داشتند و من مشتری دائمی این دو مجله بودم و نوشته هایم در آن مجله ها و هفته نامه‌های «صفیرغرب» و «باختر» (چاپ هر دو در کرمانشاه) منتشر می شد. برادرم محمد عاشق «کیهان ورزشی» بود و آن را هر هفته تهیه می کرد و با هم، انبوهی از مجلات مختلف را آرشیو می کردیم.

سه شنبه های دهه ی شصت را با مجله ی هفتگی «کیهان بچه ها» سپری می کردم. مجله ای که تمام رؤیاهایم بود. یک هفته انتظار می کشیدم تا مجله از راه برسد. ۵ تومان به عموحیدر می دادم و مجله را می خریدم وقتی به خانه می رسیدم، بیش تر صفحاتش را خوانده بودم. هنوز فتورمان «تک بال» و نوشته های زنده یاد «امیرحسین فردی» و «حسین فتاحی» و شعرهای «مصطفی رحماندوست»،«جعفر ابراهیمی» و «شکوه قاسم نیا» در ذهنم مانده. کیوسک کوچک روزنامه فروشی عموحیدر، با اداره ی «دارایی» خیابان شهرداری (کاشانی) صحنه، تنها پیاده‌رویی فاصله داشت. عینکی ته استکانی بر چشم می زد و ریشی بور و انبوه داشت. نماینده ی فروش و توزیع مجلات و روزنامه های مؤسسه ی کیهان بود. مردی میان سال و پسرانش که روی دیوار اداره ی دارایی، تابلوها و پوسترهایی زیبا به صورت نمایش گاه پخش می کرد و می فروخت، من را می شناختند.

□■□■

«شکرالله ابراهیمیِ صحنه» نخستین روزنامه فروش و خبرنگار صحنه بود که سال ها به این شغل کم درآمد و پر خطر و حساس مشغول بود و البته زندگی ای شرافت‌مند و با آبرو داشت و مجلات و روزنامه های مؤسسات اطلاعات و کیهان را به مخاطبان عرضه می کرد.مردی لاغر اندام و با قیافه و صدایی خاص که نقشی پر رنگ در اطلاع رسانی و انتشار اخبار و توزیع روزنامه ها و مجلات داشت. همه او را می شناختند و احترام زیادی برایش قائل بودند.او سال ها در این عرصه ی مهم و مؤثر، تلاش کرد، بی آن که روز خبرنگاری را به چشم ببیند و کسی این روز را به او تبریک بگوید. البته روز خبرنگار عنوانی تازه در تقویم است و او سال های سال، بدون توجه به تقویم، هر روزش؛ روز نگارش و تنظیم خبر و توزیع روزنامه و مجله بود، مداوم و مستمر و بی وقفه.

او سال ها در حوزه ی رسانه ی مکتوب تلاش کرد، انرژی گذاشت و شبانه روز زحمت کشید، بی آن که تصویر و عکسی از خودش منتشر کند.

او سال ها از پشت دوربین قدیمی روسی، عکس های سیاه و سفید در حافظه ی کاغذها و صفحات روزنامه ها ثبت کرد، بی آن که کسی تصویرش را در صفحه ای از روزنامه ای ببیند و ثبت کند.

او سال ها برای بالندگی و تعالی دانش و بینش و اندیشه های مردم هنرمند و خوش‌فرهنگ «صحنه» تلاش کرد و زحمت کشید. خیلی از افراد را به واسطه ی قدرت رسانه ای اش مطرح و اخبار و مشکلات و حوادث شهر را در روزنامه ها و مجلات منتشرکرد. زنده بودن مطبوعات در این شهر تاریخی و فرهنگی و هنری، به تلاش های تاریخی او مدیون است، اما...

اما... کسی از دردها و غم ها و غصه هایش با خبر نشد.

پای درد دل و حرف هایش ننشست و مهربانانه هم کلامش نشد.

کسی از زحمات و تلاش های فرهنگی و رسانه ای اش آگاه نشد و از او به خاطر این زحمات تقدیر نکرد.

کسی بر زخم های کاری زندگی اش، مرهمی نگذاشت.

کسی با نگاهی از سر دلسوزی و تقدیر، او را سپاس نگفت.

هیچ کس «غم نان» او را ندید، اما او هم چنان عزت مند و با شرف زندگی کرد.

کسی ندانست که آیا حقوقی ثابت داشت و دردهایش را اداره ای، بیمه کرده بود یا...

و...

و عاقبت این صدا و قیافه ی نوستالوژی، در میان هیاهوی اخبار رسانه ها و خبرگزاری ها؛ در پارادوکسی عجیب و بهت انگیز، صفحه ی آخر روزنامه ی عمرش بدون چاپ پیام تسلیتی، برای همیشه بسته شد...مردی که بعد از فوتش، کانکس بزرگ کنار «پارک معلم» که دفتر کارش بود، مدت ها محل جولان افراد کنجکاوی بود که کتاب ها و مجلات و روزنامه های قدیمی اش را بر می داشتند و کسی متوجه نشد که در این کانکس رنگ و رو رفته، مردی با اندیشه هایی آفتابی حضور داشت و بی توقع و در اخلاصی زیبا ، برای دانایی و آگاهی مردم شهرش تلاش می کرد و فریاد و درد می کشید.

●□●□

امروز، روزخبرنگار است. همه به این بزرگواران عرصه ی اطلاع رسانی تبریک می گویند و مقام شان را ارج می نهند...کاری شایسته و ارزنده.و باز همان داستانک تکراری؛

«کاش قدردانی و قدرشناسی در زمان حیات افراد اتفاق می افتاد...»

اگر او الان زنده بود، می شد به عنوان «پدر روزنامه‌نگاری و خبرنگاری شهرستان صحنه» از او تقدیرکرد و مقام عالی اش را ستود و از او به خاطر چند دهه تلاش بی وقفه و شرافت مند، تشکر کرد.

 مسئولان فرهنگی این شهر می توانند سردیس این خبرنگار فقید و پیشکسوت را در یکی از میادین نصب کنند و فرهنگ تقدیر و قدرشناسی از بزرگان را اجرایی و تثبیت کنند.

خانه ی مطبوعات استان کرمانشاه می تواند هر سال از این چهره و سایر چهره های پیشکسوت خبر و رسانه و مطبوعات به گونه ای شایسته تقدیر نماید.

هم اکنون نبض روزنامه ها و مجلات کاغذی هم چنان در این شهر می زند.خداروشکر! می بایست از تلاش ها و زحمات مؤثر آقای فرشید سمیعیان، برادران گراوندی (نادر و ناصر) بهروز حق پناه، احمدحاتمی و پسران، سید قاسم و سید فردین ارژنگ، فریاد شیری، رسول سوسنی و دیگران در عرصه رسانه های مکتوب غافل نشد و به احترام همه ی روزنامه نگاران آزاداندیش که قلب شان برای بالندگی و تعالی مردمان سرزمین مان عاشقانه می تپد، تمام قد بلند شد و دست زد...

 

* نویسنده و روزنامه نگار ادب