سایه سلاخی پدر بر سر پسر/*هاجر صفابخش
این روزها زندگی ها پر از گریه و ناتمامی است، خانواده ها پر از مفاهیم ناشناخته ایی است که به عینه در ساختار خانواده آشنایی زدایی فاجعه برانگیزی آفریده است و به باور جامعه شناسان و روانشناسان دیگر خانواده را از بعد امنیت نمی توانیم با اطمینان امن بدانیم و آغوش پدر و مادرها دیگر گرم و امن نیست.

دیگر شانه های پر قدرت پدر و مهربانی مادر حکمران نیست با اینکه در جامعه ایی مرد سالار زیست کرده ایم و همچنان آمارها اینگونه اذعان می کنند که ستون مرد سالاری در جامعه همچنان استوار است. اما این سالاری یک طرفه ابعاد خوبی نداشته و ندارد و همچنان که می تازد چون خروش رودخانه گاهی اینگونه طغیان ها را هم در خود خواهد داشت. بسیار گفته شده است خلا قانونی عدم قصاص در مواردی اینچنین و متاسفانه فرزندکشی آنهم توسط پدر و جد پدری باعث اینگونه آسیب ها به بدنه خانواده و رعب و وحشت در جامعه است، اما براستی چرا قوانین و موازین ما بازنگری نمی شوند، دیگر تا کجا شاهد قتل های اینچنینی باشیم و دلمان بلرزد از هزاران سو، با این همه آنچه که در باور من جای سوال است شیوه تربیت پدر و مادری است که دست به چنین فجایعی می زنند و همچنین تربیتی که آنها بر فرزندانشان اعمال کرده اند.

براستی چرا وقتی کسانی که از ما کوچک ترند چه فرزندانمان، چه دیگر افرادی که با ما در ارتباط هستند و نسبت به ما و از دید ما دچار بحران های رفتاری می شوند و نابهنجاری هایی از دید ما در جامعه می آفریند، از خودمان نمی پرسیم ما در این ماجرا کجای قضیه هستیم و در این دایره چرخان کجای دور تسلسل هستیم؟ آیا هرگز پای درد دل فرزندانمان نشسته ایم، هرگز خواسته هایشان برایمان مهم بوده است؟ آیا تلاش کرده ایم دل به دلشان بسپاریم و در مسیر رودخانه ایی که آنها حرکت می کنند تنی به آب بزنیم؟

تا کجا می خواهیم در کنار فرزندانمان باشیم و اگر آنها در رفتارشان و در زندگی اشان کوتاهی کردند ما مسیر را نشان بدهیم ما فقط حق داریم یادآوری کنیم و تابلوهای مسیر را نشان دهیم.

براستی این حق را از کجا آورده ایم که می توانیم جان انسان دیگری را بگیریم هر چند که از گوشت و خون و پوست ما باشد و در یک کلام فرزندانمان اگر نگوییم آینه تمام نمای ما به مدد ژنتیک و علم وراثت بخشی از ما هستند. پس به باور من در چنین مواردی قبل از فرزندکشی و یا دیگرکشی دست به کشتن خودمان زده ایم و در واقع خودکشی کرده ایم. اما در چه جامعه ایی و در کدام کلام این حق به وضوح و روشنی به اولیا داده می شود. خوب گیرم که محق هم باشیم پس بحث عاطفه، علاقه، انس، حرمت بزرگتری و گذشت و عزت نفس چه می شود در چه جامعه ایی اینها همه پایمال می شود که فقط به صرف غلط رفتن فرزندانمان بر ریل زندگی باید آنها را به ته دره ناکامی پرت کنیم و نفسشان را با این وخامت و دلخراشی بگیریم چرا چون پدر هستیم چون محق هستیم. چرا باورمان نمی شود که مسئول رفتارهای فرزندانمان هستیم (البته نه صد درصد بلکه به لحاظ علمی تا آنجا که به مسئولیت و حمایت ما از فرزندانمان مربوط می شود)

بیایید اندکی با خودمان بیاندیشیم به رومیناها و بابک ها چه دادیم و چگونه با آنها رفتار کردیم آنها را در چه شرایطی بار آوردیم، چه محیطی برای زندگی کردن آنها فراهم کردیم که انتظاری بیش از آنچه رخ داده بود داشتیم. بحث خودخواهی آبروی خانواده و بحث های ناتمام ناموسی که این قتل ها به این مبحث بر می گردند.

بحث حکمرانی پدر در خانواده، بحث قاطع و یک طرفه رای پدر بودن درخانواده، بحث اقتصاد درون خانواده ها، بحث عاطفه در خانواده و از همه مهمتر بحران بی مسئولیتی و بحران بی پدری و از همه اینها مهمتر نبود مددکار اجتماعی در کنار خانواده.

اما آنچه مهمتر از همه اینهاست سرکوب علمی و درست مسایل علمی جنسی در خانواده ها و عدم آموزش مهارت ارتباط با همسر، فرزند و دیگر اعضای جامعه‌ایی که در آن زندگی می کنیم. یادمان رفته است برقراری ارتباط حتی در نوع کلامی عامل بسیار مهمی است که اگر به درستی برقرار شود، عاطفه را بیشتر می کند و ارتباط فرزندان با والدین را بیشتر می کند و از ارتباط کلامی به ارتباط عاطفی و ارتباط لمسی و بدنی و در آغوش گرفتن و سر بر شانه همدیگر گذاشتن می رسیم وقت گذاشتن برای همدیگر را نیاموخته ایم همیشه می اندیشیم خوب این خانواده مال ماست و دیگر تمام همین تلاشی برای محکم بودن ستونش نمی کنیم تا در صورت بروز مشکل پایه هایش اینچنین از بیخ و بن نلرزد که گویی زلزله ایی هشت ریشتری چنان به ویرانی اش قد علم کرده است که هرگز درست نخواهد شد و از همه اینها مهمترهم قوانین کهنه و منسوخ شده ایی که خود باعث بحران و آسیب می شوند در همین ماجرا پدر به سه تا ده سال زندان محکوم می شود اما مادر در صورت  اثبات همکاری در قتل به پانزده سال زندان با قاطیت محکوم می شود.

خوب معلوم است که جامعه ایی که یک طرفه به قاضی می رود همیشه یک کفه ترازویش به نفع کفه دیگر سنگین تر است و نادیده گرفتن به حق طرف مقابل باعث بروز بحران هایی اینچنینی می شود که معلوم نیست باید به دنبال چه سرنخی بود تا ماجرا روشن شود. هر چند دیگر امیدی به مسئولین و قانون گذاران نیست زیرا اینها قوانین مرد سالارانه را فقط به نفع خود نوشته اند و خیال بازنگری ندارند، اما از جامعه دانشگاهی، از جامعه نخبگان و از جامعه قلم بدستان انتظار می رود، در هر زمینه ایی که می توانند قلم بزنند و بنویسند تا همه آگاه شوند و همه با هم به روشنگری و عملکرد درست برسیم. سخت است، اما می توانیم در کنار هم حلقه ایی نا گسستنی شویم و تا از تکرار چنین فجایعی در جامعه جلوگیری کنیم باید روانشناسان و ‌جامعه شناسان در کنار خانواده باشند و دوباره از نو مفاهیمی چون پدر، مادر، فرزند، ارتباط گیری، حق پدر بر فرزند، حق فرزند بر والدین و خانواده و ... را آنچنان یاد آوری کنند تا صرفاً به دلیل خلا قانونی قصاص چنین رویدادهای دلخراشی را نبینیم. شاید لازم است تا دست به دامن روانکاوان و روانشناسان بالینی بشویم و از آنها خواهش کنیم تا به صورت خود جوش شاهد حضور آنها در کنار خانواده ها باشیم چون خانواده های ایرانی در شرایط کنونی محتاج همراهی و همکاری مشاوره خانواده هستند.

* دانشجوی ارشد جامعه شناسی