کُردم، درستکارم، زرنگم!/من در بی وطنی به دنیا آمده ام
سرویس ترکیه - در این مصاحبه به سراغ کووان باقی رفته ایم، نویسنده کُرد اهل ماردین تا درباره کتاب ها و روح عاصی اش گفتگو کنیم. شقایق کمالی

کووان باقی یک نویسنده کُرد اهل دریک ماردین است. از نوجوانی در نشریات مختلف به زبان کردی قلم زده است. کتاب های زیادی از او به زبان کُردی کرمانجی منتشر شده است.او برای نوشتن هیچ مرزی را به رسمیت نمی شناسد. روح عصیانگر خودش در نوشته هایش هم جاری است. کتاب آخر او «اوروک» (OROK) یک اثر ساختار شکن در حوزه ادبیات کُردی و حتی خاورمیانه است که در میان کُردزبانان ترکیه با استقبال زیادی مواجه شد. این گفتگوی صمیمانه با کووان بیشتر از این که درباره کتاب هایش باشد، درباره تجربه زیسته یک کُرد در ترکیه است.

 

استاد، کتابت را خواندم، زبان بسیار آهنگین کتاب را دریافتم. اما پیش از این که درباره کتاب گفتگو کنیم از شما می خواهم که کمی درباره خودت بگویی.

اول از همه اینکه از اسم استاد خوشم نمی آید.

راستش را بخواهی من خودم هم خودم را به اندازه کافی نمی شناسم. تنها می توانم چیزی را که درباره خودم حس می کنم بیان کنم. در سال 1972 در محله حرامیه شهر دریک (دیر) در ماردین به دنیا آمدم. من یک دایناسور هستم متولد شده از پدر و مادری کُرد. در خانواده ای اهل فرهنگ و تحصیل کرده به دنیا آمدم اما تنها 5 سال و نیم به مدرسه رفتم. پدر و عموهایم همه شان آدم های کت شلوار پوش کراواتی کارمند دولت بودند. اما من نسبت به این سیستم چارچوب بندی شده عصیان داشتم و در سال ششم، مدرسه را به تمامی رها کردم. زیرا پدر و عموهایم را دیدم که کراوات می بستند و این اصلا خوشایند من نبود.

نمی دانستم چه می خواهم بشوم اما قطعا شبیه آنها شدن وحشت زده ام می کرد. به مدرسه رفتم و در هر درسی یک معلم کراوات پوش وجود داشت و آنها هم حال مرا به هم می زدند، به همین دلیل یک روز رها کردم و دیگر به مدرسه نرفتم. پیش از آن دوست داشتم معلم بشوم ولی با دیدن آنها از این تصمیم منصرف شدم.

پس از آن بود که عشق بازی با کتاب ها را آغاز کردم.

ازدواج کرده ای؟

بله ازدواج کردم و دو فرزند دارم که متاسفانه پسر هستند. دلم می خواست که دختر داشته باشم. می دانی انسان اگر پدر نداشته باشد یتیم نمی شود ولی اگر مادر یا دختر نداشته باشد حتما یتیم است. من از طرف فرزند دختر یتیم هستم.

وقتی به مدرسه رفتی ترکی می دانستی؟

وقتی به مدرسه رفتم ترکی را در حد صفر می دانستم. یعنی هیچ نمی دانستم. مادرم که اکنون 90 سالش است هنوز حتی یک کلمه ترکی نمی داند. مادرم در دریک زندگی می کند. مدرسه که می رفتم دیدن آدم های کراواتی دولتی و گوش دادن به زبانی که هیچ نمی فهمیدمش عذاب زیادی بود. فقط یک معلم کرد داشتیم که هر وقت مرا صدا می زد پای تخته می گفت یک سرود انقلابی کردی برایش بخوانم.

آن وقت ها وقتی سر صف می ایستادیم شعار مدرسه این بود که باید هر روز تکرار می کردیم: «تُرکم، درستکارم، زرنگم!» - که هنوز هم خوانده می شود - من هر وقت سر صف می ایستادم داد می زدم: «کُردم، درستکارم، زرنگم» مدام برای ما از وطن، ملت و پرچم می گفتند. انگار که پرچم چیز بسیار مقدسی باشد.

نمی ترسی که این حرف ها را بزنی؟

نه... برای این که من با کسی سر جنگ ندارم. توی دستم سلاح نیست!

وقتی بچه بودم هیچ وقت ناسزا گفتن و دعوا کردن را یاد نگرفتم اما تمکین کردن در برابر این قوانین را هم یاد نگرفتم. همیشه وجودم پر از عصیان بود. بنابراین آغاز کردم به این که عصیانم را به گونه ای دیگر نشان دهم. این که قوانین را به سخره بگیرم.

من همواره دوست دارم که کودک باشم. زیرا یک کودک مشکل این را ندارد که اشتباه کند. من می خواهم حق کودک بودن و آماتور بودن را همیشه داشته باشم. زیرا یک آماتور همیشه آزاد است و همیشه می تواند کودک باشد. هیچگاه یک استاد نخواهم شد. از استاد بودن نفرت دارم.

می گویی که وقتی مدرسه رفتی هیچ از زبان ترکی نمی دانستی، این چطور ممکن است وقتی که پدرت یک کارمند دولت بوده است؟

اصلاح می کنم، من وقتی به مدرسه رفتم اصلا از وجود زبان ترکی خبر نداشتم. پدر و مادر من هیچگاه در خانه به ترکی حرف نزدند. همیشه کردی حرف می زدند. خانه ما هم در حاشیه ماردین بود. در محله ما هیچ کسی به زبان ترکی حرف نمی زد. دریک (دیر) شهری به اندازه ماردین قدیمی است. در آن منطقه تنها ارمنی ها و کردها سال ها همزیستی کرده اند. حتی اسم این شهر را ارمنی ها دیر به معنای کلیسا گذاشته اند. ما به آن در کردی «دِر» می گوییم. دریک یعنی دیر کوچک...

دیر در زبان فارسی هم همین معنا را می دهد. من یاد شعری افتادم... گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد/یعنی که تو را می طلبم خانه به خانه...

من عاشق همه آدم هایی هستم که می توانند «خ» را تلفظ کنند. (زیرا در ترکی حرف خ وجود ندارد)

 درباره پدرت گفتی که کارمند دولت بود... می شود درباره او بیشتر بگویی.

من از یک خانواده خان زاده بودم. پدربزرگم آغا بود. 4 پسر داشت که هر 4 نفر را هم وادار کرد درس بخوانند و کارمند دولت شوند... من فکر می کنم که یکی از خوش شانس ترین نویسنده های دنیا باشم. چون پدرم به تمام معنا آدم بدی بود، و این مرا به نوشتن واداشت. اولین نوشته ام داستان پسری بود که بی پدر بودن را می زیست. فکر کن که مادرت ایزد بانوی تو باشد.

درباره دریک بگو...

خیلی خوشبختم که در دریک به دنیا آمدم. دریک در نقطه ای بین سه کوه است. فرض کن دریایی از خاک... از آنجا تا سوریه فقط خاک می بینی. هر کجای دیر بایستی پشتت به کوه است. پر از باغ های زیتون و سرسبز است. دریک دلیل بودن من است. ژگفین یکی از شاعران مطرح کرد ترکیه درباره دریک می گوید: من اگر به دریک نمی رفتم شاعر نمی شدم. دریک یک روح اروتیک و دیوانه دارد. من به آن «ارومانیاتیک» می گویم.

دریک از جهت فرهنگی آدم هایی را تحویل جامعه می دهد که هر جا باشند خیلی راحت و با اعتماد به نفس هستند. خیلی حرف می زنند، و در همه جا خودشان را در خانه خودشان می بینند.

 در چند سالگی از آنجا جدا شدی و آغاز به کار کردی؟

من در 19 سالگی آنجا را ترک کردم. برای این که دولت دنبال من بود. هر کسی که کرد بودن را به تمام و کمال می زیست حتما خاری در چشم حکومت بود و آنها هم در تعقیب من بودند. وقتی فرار کردم تازه ازدواج کرده بودم و همسرم باردار بود. پیدایم کردند. 22 روز زیر شکنجه بودم. اتهام من کمک به تروریست ها بود.

چه کار کرده بودی؟

از سال 1988 کم کم در نشریه ها می نوشتم. اما من کردی می نوشتم. من عشق وحشتناکی به زبان و ادبیات کردی داشتم. از 16 سالگی در نشریه ها می نوشتم.

شما فکر کن که آنها با سلاح می ریختند توی خانه های ما و همه چیز را می گشتند. من مجبور بودم کتاب هایی را که شب ها می خواندم روز ها توی خاک پنهان کنم. حتی کتاب ساده ای مثل شعرهای جگرخون را باید پنهان می کردیم چون به زبان کردی بود و جرم محسوب می شد. جگرخون یک شاعر اهل ماردین بود که خودش هم مجبور به فرار از وطنش شد. به سوریه رفت و از آنجا هم رفت. به خاطر خواندن یک کتاب شعر شما می توانستید ماه ها زیر شکنجه بمانید. باید می رفتم توی طویله پنهانشان می کردم . توی طویله یک گودال مثل گور کنده بودم. کتاب ها را آنجا پنهان می کردم. رویش را می پوشاندم. خاک و کاه می ریختم. آنها حتی طویله و لا به لای کاه ها را هم می گشتند. اگر کتاب های کردی را در طویله پیدا می کردند حتی می توانستند ما را بکشند. فکر کن که همه شب ها حکومت نظامی بود. اگر به کوچه می رفتی مثل یک سگ تو را می کشتند. من شب ها افتان و خیزان به پشت بام می رفتم، و آنجا توی نور شب دراز می کشیدم و پنهانی می خواندم و می نوشتم.

بعد دیدم که نمی توانم در ماردین ادامه بدهم. چون هر روز باید با ترس دستگیری، شکنجه و کشته شدن زندگی می کردم. این بود که دریک و ماردین را ترک کردم. به خیلی از شهرها رفتم. اما در آخر عاشق ازمیر شدم. حالا 12 سال است که در ازمیر زندگی می کنم. ازمیر برای هویت نویسندگی من بهترین گزینه است. قاعدتا وقتی پیر شدم دلم می خواهد توی ماردین زندگی کنم.

چرا ازمیر؟

ازمیر به آزادی من کاری ندارد. خودم را در اینجا آزاد حس می کنم.

منظورت از آزادی دقیقا چیست؟

راستش را بخواهی خودم هم اصلا نمی دانم که آزادی دقیقا چیست. من اگر خودم را راحت حس کنم یعنی آزادم. می توانم اینطور بیان کنم... فرض کن که یک آهو دارد کنار نهر آب می نوشد. اگر هر لحظه با دلهره به اطراف نگاه نکند او در آنجا آزاد است. من در ازمیر خودم را اینگونه حس می کنم. من هیچگاه نمی توانم در غرب زندگی کنم. اروپا مثل زنی بسیار زیبا اما پلاستیکی است. چون من را خطاب نمی کند. احساسات مرا بر نمی انگیزد. اما اکنون در ماردین مرکزی هم مثل ازمیر می توانم خودم را راحت حس کنم.

کار تو تنها نوشتن است؟

نه... من همیشه همزمان کارهای دیگر هم کرده ام. هر کاری بگویید کرده ام. من حمالی کرده ام. کارگری ساختمان کرده ام. در حمام های سنتی دلاکی کرده ام. در میدان تره بار کار کرده ام... الان هم میدیه (نوعی حلزون خوراکی) می فروشم.

اولین کتابت در چند سالگی منتشر شد؟

تا جایی که به خاطر دارم حدود سی سالم بود... پیش از آن نزدیک به 11 کتاب را سوزاندم... هیچ وقت هم به انتشار کتاب های شعر فکر نکردم...

اولین کتابت را به کُردی نوشتی؟

من همه کتاب هایم را به کردی نوشتم. آن یکی دو تا کتابی را هم که به ترکی نوشته ام در اصل کتاب های کردی ام است که فکر کردم لازم است به ترکی بنویسمشان.

یادت هست که در کدام نشریه ها نوشته ای؟

اسم هایشان را تا حدی به خاطر دارم. تعدادی نشریه در کردستان ترکیه منتشر می شد که مدام بسته می شدند و با نام دیگری باز می شدند مثل «آزادیا ولات». مدام نامشان تغییر می کرد برای همین یادم نمی ماند.

به طور مستمر در نشریه «ژیان روشن» نوشته ام.

در نشریه هنر که در آلمان منتشر می شد نوشتم. در یک نشریه کردی به نام نودم که در سوئد منتشر می شد نوشتم. همه اش به زبان کردی نوشتم، تا زمانی که رمان «پرماتور» را به زبان ترکی نوشتم، که آن هم می خواستم مدتی نفس بگیرم. رمان نویسی کمی خسته ام کرده بود. در این رمان یک انسان در سنین مختلفش با خودش مواجهه کرده گفتگو می کند. برای مثال در ازمیر یک محله ای هست به نام آگورا. من یادم هست که آن وقت ها در محله ای همان نزدیک ها درس نویسندگی می دادم. از پنجره به توریست ها و به مردم نگاه می کردم. می دانی از آدم های آن محله الهام گرفتم. یک جوری عصیان بود...

چرا ادبیات تو با این که زبانی مردانه دارد انقدر آنیمایی است؟

برای من زن و زنانگی مقدس است. نه تنها زن با همه ذرات وجودش مقدس است، بلکه زنانگی روانم را هم دوست می دارم. من گاهی به آینه نگاه می کنم زنی را که دوست دارم توی چشم های خودم می بینم.

برای من در همه اجزای جهان یک روح آنیمایی در جریان است.

توی کتاب هایم هم می بینی که نوشته های من قهرمانی ندارند. آدم های کتاب های من آدم های معمولی با همه نقصان هایشان هستند... اما نگاه که می کنی می بینی که این آدم ها با این که مرد هستند در درون شان چه زنانگی بزرگی را حمل می کنند. من حتی به خودم به چشم یک مرد نگاه نمی کنم چون در آن واحد در درونم زن هستم. برای همین هم نه هیچ گاه پدرسالارها را دوست داشته ام و نه فمنیست های افراطی را. زیرا که دلم نمی خواهد خودم را توی این چارچوب ها اسیر کنم. روح من از اسیر شدن در این چارچوب های تنگ بیزار است. این چارچوب ها روح انسان را می کشند.

این که تو می توانی هم بعد زندگی مادی ات را اداره کنی و هم روح عاصی ات را زیست کنی خیلی جالب است...

فکر می کنم در این زمینه آدم خوش شانسی بودم. می توانم از چشم دیگران به دنیا نگاه کنم. برای این که می دانی من در بی وطنی به دنیا آمده ام. پا روی خاک گذاشته ام اما آن خاک مال من نبوده. حتی اسم من مال من نبوده. وطنم نامی نداشته. صاحب هیچ چیزی نبوده ام.

می دانی... در دریک، هر تخته سنگی نامی دارد. سنگ های کوچک تر هم حتی اسم کردی دارند. ولی وقتی از ما به ترکی نام جایی را می پرسیدند مثل کسی که چیزی نمی فهمد با تعجب نگاهشان می کردیم... پس از آن حتی برای آنهایی که سرزمین دیگران را اشغال می کنند هم دلم سوخت. یک انسان انرژی محدودی دارد. تو اگر انرژی ات را صرف هیج انگاشتن یک ملت کنی، هم زمانت را از دست می دهی، هم فرصت نمی کنی که زندگی کنی. اگر بروی اسم تک تک سنگ ها را عوض کنی، دیگر وقت نمی کنی عاشق شوی... اگر آدمی تمام زمانش را صرف گرفتن حق دیگران از دستشان بکند وقتی برای عاشقی پیدا نخواهد کرد... کسانی که در حال اشغال سرزمین دیگران هستند دو بار آسیب می بینند. به نظرم بدبخت ترین آدم ها ژنرال ها هستند. به تلنگری بند هستند تا گریه کنند. برای همین هم قهرمان نیستند.

می دانی... تو روح دیونوسوسی ای داری... در همه کتاب هات سرک کشیدم، نوعی موسیقی در آن ها جریان دارد...

قطعا همینطور است و این را از مادرم دارم. من با موسیقی کردی بزرگ شدم. با صدای کوه، سنگ، چک چک آب، با صدای حیوانات، با صدای طبیعت، اما مهم ترینش صدای دنگبژ ها بود، صدای مادرم که سرم را روی زانویش می گذاشت و قصه هایی تعریف می کرد که هیچ وقت نمی توانست تمامشان کند. در همه این ها موسیقی جریان داشت. همه زندگی من با موسیقی گذشته است.

یک پرسش متفاوت بپرسم، در ترکیه کرد بودن چه نوع تجربه ای است؟

نمی دانم که اسمش را می شود تجربه گذاشت یا نه. حکومت های تمامیت خواه به شکل عجیبی رفتارشان وحشیانه است. دست کم اینجا اعدام وجود ندارد اما انواع دیگری از کشتار نامشروع وجود دارد که هیچ سببی ندارند. می دانی در کشوری زندگی می کنیم که جان کرد به اندازه پشه ای که کشته می شود ارزش ندارد. خودت تعریفش کن که در اینجا زندگی کردن چه می تواند باشد!

این ها را منتشر کنم؟

برای من اصلا اهمیتی ندارد. من مرزی ندارم. من را اعدام کنند. اما اگر خواستند که اعدامم کنند درخواست آخرم را می کنم. زبان کردی ام را بیرون بیاورند و برای زیبایی آویزان یک جای خوب کنند...

دنیایت خیلی پست مدرن است...

من یک دایناسور هستم...

وقتی می گویی در ترکیه کرد بودن شبیه چیست باید بگویم اینجا جایی است که کرد بودن حتی تعریف ندارد. تو را در صورتی به رسمیت می شناسد که ترک ها را به عنوان یک پدر، برادر بزرگ و قدرت بالادست به رسمیت بشناسی. خوب تقصیر من چیست که از پیوند پدر و مادری کرد به دنیا آمدم؟ من به عنوان کرد به دنیا آمدم. این تقصیر خداست. آن وقت شما ترک ها جلوی چشم های او به من توهین می کنید. تحقیرم می کنید. من نمی توانم چیز دیگری غیر از کرد باشم. نمی توانم گرگ باشم، یا کانگورو باشم، یا ترک باشم، من کرد هستم. کردم... با همه وجودم کردم... با زبانم، تک تک تارهای موهایم، با رنگ پوستم، با همه نقصان هایم، من همینم... کرد هستم عزیزم، چه کنم! تحقیرم نکنید...

حالا فرض کن که من یک فرد اهل ادبیات هستم. در این سیستم بین ادبیاتچی کرد و ترک هم تمایز گذاشته می شود. فکر کن که یک سری ادبیاتچی کمالیست، با آن اداهاشان، از بالا به تو نگاه می کنند. اگر ارزش ها و زیبایی های فرهنگ کردی ام را به زبان آنها (ترکی) بنویسم و تقدیمشان کنم، و بهشان بگویم آقای من گوش به فرمان تو ام، هر چه که تو بگویی، آن وقت مرا تاج سرشان می کنند. مثلا همین دیروز متاسفانه یک نویسنده کرد که قصه های فرهنگ ما را به زبان ترکی به آنها تقدیم می کند ازشان جایزه گرفت. چون چیزهای قشنگی می نویسد... معلوم است که قشنگ می نویسد. چون ارزش های دست نخورده فرهنگ من را بر می دارد می نویسد تقدیم شما می کند. حالم از این آدم ها به هم می خورد...

کدام نویسنده ها را به خودت نزدیک تر می بینی؟

قاعدتا تو ایرانی هستی... می دانی که به عنوان یک نویسنده داستان کوتاه صادق هدایت را دوست دارم. کتاب بوف کور خیلی تخت تاثیرم قرار می دهد. قصه های کوتاهش البته خیلی سوررئالیستی است. همان بوف کورش را بیشتر ترجیح می دهم. این اواخر هم ترجمه بسیار بدی از شازده احتجاب هوشنگ گلشیری را خواندم. کاش می توانستم فارسی بخوانم تا آن را به زبان اصلی اش می خواندم. اثر بسیار متفاوتی بود.

نوشتار ویلیام فاکنر را هم خیلی می پسندم، یکی از کتاب هایش را 6 بار خواندم. جیمز جویس را 5 بار خوانده ام. گاهی دلتنگ آن می شوم ورق می زنم و لذت می برم. می دانی برای من زبان جاندار است. روح دارد. نویسنده روس – آمریکایی ولادیمیر ناباکوف را هم صرف نظر از تفرعنش، دوست دارم. البته ادبیاتش کمی خشن است. ویرجینیا وولف را هم فارغ از طرف فمنیستش دوست دارم.

کووان به عنوان آخرین پرسش درباره آخرین کتابت کمی برای ما بگو.

به خاطر این که عرضه یادگرفتن هیچ زبانی را نداشتم، به زبان «کووانی» می نویسم. «اوروک» (OROK) کتابی متشکل از دو رمان، یک هجو متشکل از صداهای حیوانی و غریزی مختلف است. از همه نویسنده هایی که گفتم الهام گرفته تا سبک آنها را به هم بریزد...