ما در جغرافیای رنج زندگی می کنیم
سرویس ترکیه - همسر صلاح الدین دمیرتاش در یک گفتگوی خودمانی درباره آشنایی اش با دمیرتاش و زندگی اش با رهبر محبوب HDP سخن گفت.

به گزارش کردپرس، باشاک دمیرتاش همسر صلاح الدین دمیرتاش رئیس مشترک پیشین حزب دموکراتیک خلق ها (HDP) در یک گفتگوی تلویزیونی "غیر سیاسی" از آشنایی با صلاح الدین و زندگی با رهبر محبوب این حزب و سختی ها و شادی های آن سخن گفت. 

باشاک دمیرتاش در گفتگوی تصویری با برنامه پرطرفدار «ارمغان چاغلایان»، درباره نحوه آشنایی اش با رهبر HDP گفت: «او عشق اول من بود. ما همسایه بودیم و پنجره های خانه هایمان رو به روی هم باز می شد. می شود گفت ما با هم بزرگ شدیم. وقتی به او دل بستم تنها 16 سالم بود. همیشه از دور تماشایش می کردم و برای آینده رویا می بافتم. اما این ها را به او نگفته بودم. با خواهرهای صلاح الدین دوست بودم. به هوای دیدن صلاح الدین به خانه آنها می رفتم و با خواهرهایش بازی می کردم. او در خانه ساز می نواخت. گاهی برای ما ساز می نواخت. روزهای زیبایی بود. پس از آن که من در دانشگاه پذیرفته شدم با هم صحبت کردیم و قرار ازدواج گذاشتیم. نزدیک به 6 سال ادامه داشت. تا در سال 2002 ازدواج کردیم.»

باشاک دمیرتاش درباره زندگی با دمیرتاش گفت: «ما هیچ وقت فرصتی برای این که حوصله مان از هم سر برود نداشتیم. همیشه از هم دور بودیم و برای هم دلتنگ می شدیم. صلاح الدین پیش از این که به طور جدی وارد سیاست شود، در انجمن حقوق بشر (İHD) شاخه دیاربکر و چند جای دیگر فعالیت می کرد. او همیشه گرفتار بود و همسری بود که دلم برایش تنگ می شد. پس از آن هم پدری شد که دل بچه ها برایش تنگ می شود.»

او ادامه داد: «وقتی صلاح الدین به دیاربکر می آمد با هم کوچه های دیاربکر را می گشتیم، به بازارهای میوه می رفتیم.»

باشاک دمیرتاش در پاسخ به پرسش چاغلایان که پرسید «کلمه کوچه (Küçe) یعنی چه؟» پاسخ داد: «در زبان کُردی به آن کوچه می گوییم. مسیرهای باریکی که در سوریچی در دیاربکر دیده می شود. صلاح الدین عاشق کوچه های سوریچی است و هر بار که به دیاربکر می آمد آن کوچه ها را با هم می گشتیم.»

همسر دمیرتاش درباره زندگی با مردی که به واسطه مسئولیت هایش همیشه از خانواده دور بوده گفت: «قطعا زندگی با این شرایط خیلی سخت بود و بیشتر مسئولیت بچه ها هم با من بود. اما نگاه من به این زندگی اینگونه بود که هیچگاه صلاح الدین را تنها به عنوان همسر ندیدم. او همزمان رئیس حزبی بود که نماینده من و مردم من بود. او در حال مبارزه برای همه ما بود. بنابراین می توانستم درک کنم که وقت کمتری برای ما داشته باشد. اما همیشه دلمان برای او تنگ می شد. برای همین روزهایی که صلاح الدین به خانه می آمد برایمان مثل عید بود. با بچه ها بازی می کرد. غذا درست می کرد. بچه ها انقدر از آمدن او به خانه خوشحال می شدند که یک بار دختر سه ساله مان به او گفت: "بابا می شود امشب در خانه ما بمانی؟" گاهی فقط 24 ساعت به خانه می آمد و برای مدتی طولانی نبود.»

خانم دمیرتاش درباره خشونت لفظی که چندی پیش از سوی اعضای افراطی حزب حرکت ملی (MHP) قربانی اش شده بود، گفت: «من تنها زنی نیستم که قربانی خشونت مردانه می شوم. ما در جامعه ای زندگی می کنیم که زن ها در خیابان ها کشته می شوند. این خیلی تلخ است. ما برای این مبارزه می کنیم. آن زمان هم من از سوی بسیاری از زنان حمایت شدم و این دلگرم کننده بود.»

او گفت: «ممکن است که ما از یک حزب یا یک فرد سیاسی خوشمان نیاید و بخواهیم از او انتقاد کنیم. اما حق نداریم به خانواده سیاستمداری که از او خوشمان نمی آید توهین کنیم. این خیلی زشت است و متاسفانه فضای سیاسی امروز ترکیه اینگونه است.»

باشاک دمیرتاش در پاسخ به این پرسش که «تلخ ترین لحظه زندگی ات کی بود» گفت: «لحظه های تلخ زندگی ما خیلی زیاد هستند. وقتی 5 سالم بود پدرم را به زندان بردند. آنها به خانه ما ریختند و پدرم را با ضرب و شتم و خشونت جلوی چشم ما بچه ها بردند. هیچگاه آن لحظات را فراموش نمی کنم. در سالهای دهه 80. اگر می شد به گذشته بازگردیم دلم می خواست که هیچگاه این اتفاق ها نمی افتاد. یک بار هم در میتیگ 5 ژوئن دیاربکر یک بمب گذاری رخ داد. من در آنجا بودم. دلم می خواهد آن تصاویر را از ذهنم پاک کنم. متاسفانه در جغرافیایی زندگی می کنیم که در آن رنج و درد بسیار زیاد است. ما برای این که بچه هایمان دیگر چنین چیزهایی را نبینند مبارزه می کنیم.»

همسر دمیرتاش از اولین دیدار صلاح الدین پس از بازداشت او به عنوان «خوشحال ترین لحظه زندگی اش» نام برد و گفت: «پس از این که او را بازداشت کردند، ما نتوانستیم تا 15 روز او را ببینیم. به شدت نگران او بودیم. دیدار او در بازداشتگاه پس از آن روزهای سخت یکی از شاد ترین لحظه های زندگی من بود.»

او در آخر گفت: «اگر صلاح الدین وارد سیاست نمی شد، ما می توانستیم زندگی آرامتری داشته باشیم. اما احساس می کنم ما آنگونه خوشبخت نمی شدیم. چون نمی توانستیم نسبت به رنج های مردم مان و تبعیض هایی که تجربه می کنند، بی تفاوت باشیم.»