پاسداشت یازده هزار روز انسانیت / سعید بگ نظری
سرویس ایلام - دانش‌آموزی در دهه شصت استان ایلام، لبریز خاطراتی است که گر چه به سختی‌های خاص خودش مبتلا بود اما حضور معلمانی عاشق تعلیم و تربیت آن روزهای سخت را برای دانش‌آموزان تا ابد شیرین می‌کرد.

 امروز که در اول مهر و به پاسِ قریبِ ۱۱ هزار روز تلاشِ "عباس آزادی" در مسیر معلمی،  به عنوان یکی از شاگردانش لب به سخن می گشایم، همه ی خاطرات تلخ و شیرینِ دبستان شهید دشتیار قجر  پیش چشم خیالم جان گرفته است؛ تصویرهای مبهم و غبار آلود ذهنی ام از دبستانِ زادگاه، مرا به ریختن آنان در قالب کلمات وامیدارد.

از سقا شدن با دبه های بر دست و رساندن آب از چشمه های اطراف روستا به دبستان گرفته تا روشن کردن بخاری نفتیِ کلاسِ مملو از دانش آموز؛ از جایزه گرفتن کتاب داستانِ کدوی «قِل قِل زن» از کتابخانه ی مدرسه تا تحمل رنجِ ضرباتِ شلنگِ آقای مدیر بر کف دستان یخ زده ی دانش آموزانِ بازیگوش.

سرهای تیغ کشیده و چکمه های پینه دوزِ رنگارنگ و کاپشن های عموماً از زانو گذشته در صفوفِ کج و معوجِ صبحگاهی، همگی بخشی از خاطرات من و دیگر دانش آموزانِ دهه ی هفتاد روستاست.

"آقای آزادی" معلم خوشنام و پاک سرشتِ دبستانِ روستای قجر که به سائقه ی ذوق، بدین مسیر روی آورده بود، با پوششی ساده و بیانی عامیانه، به خوبی با شیطنت های ما آشنا بود؛ قوت استدراک، ابتکار و صلاحیت ذاتیِ آقا معلم، او را علاوه بر معلمی، بر قامت پدر معنوی دانش آموزان نشانده بود.

در روزگاری که امکانات محدود بود و ضوابط مفقود، او دلسوزانه برای آموختن شاگردان، ریه هایش را با غبارِ سرشارِ گچ و تخته سیاه نوازش می داد تا واج و واژه و جملات بیشتری را به آنان یاد دهد.

آقای آزادی! با زیرکی، زیستن و انسانیت را در لابلای مطالب درسی می پیچید و به دلِ اهلش می رساند.

درسِ او از محدوده ی مدرسه گذشته و به فراخنای روستا کشیده بود؛ هیچ دانش آموزی را یارای نافرمانی از اهل خانه نبود چرا که آقای معلم، ناظرِ اعمالِ بیرون از مدرسه نیز بود.

او بود که به مدد کلام شیوا و گیرایش، سرداران و پادشاهانِ ایران زمین را از گوشه ی تاریخ به محفل دانش آموزی ما می کشاند و خدمات و خیانت هایشان را بازگو و دلایل سقوط شان را بر می شمرد.

او بود که با لطف کلام، سعدی را از مسند شیخیِ شیراز، قیصر را از کنج عُزلت و سهراب را از لب جوی نجات داد و همدم دانش آموزانِ روستایی نمود.

او بود که ما را با جغرافیای ایران آشنا و بدون گذرنامه از مرزهای جهان عبور می داد تا تفاوت زبان و مکانِ زیستنِ مردمانِ تاجیک و افغان و گُرجی و آذری و فرهنگ مردمان شرق و غرب را درک کنیم.

آقا معلم، در رعایت دانش آموزان مستعدِ بی بضاعت مواظبتی به کمال داشت، چرا که او از آنانی نیست که رخت آسایش بر تن و شالِ بی خیالی بر دوش افکند.

آنچه گفته شد همه از وجود مرد روستازاده ای بود که رفتار بی تکلف اش الگوی بسیاری از دانش آموزان دیروز و امروزش شده است.

جان کلام آنکه: در دل و اعماق وجود "عباس آزادی" عشق به فضیلت و آزادگی نهفته است.

حال که پس از صرف جوانی در راهِ تربیتِ فرزندانِ ایرانِ عزیز به اوج فرهیختگی رسیده و با بازنشتگی فصل تازه ای از حیات برایش آغاز شده؛ از خداوندِ علیم می خواهیم فصل نوینی از زندگی با شیوه ها و ایده های جدید برایش رقم بخورد.

چنین باد!