هر کسی از ظن خود شد یارِ من ... / حبیب الله مستوفی
سرویس کرمانشاه – ماموستا حبیب اله مستوفی از چهره های پژوهشگر و صاحب نظر حوزه تاریخ و فرهنگ در منطقه هورامان به مناسبت میلاد فرخنده فخر عالم هستی پیامبر اسلام (ص) مطلبی به نگارش درآورده که در ادامه می خوانید:

خبرگزاری کردپرس _ 

از درم ها نام شاهان بر کَنند

نام احمد تا قیامت می برند

گزارش قرآن بر اساس اسلوب ویژه اش از پیامبر(ص) نیز کوتاه ،اما پر معناست:قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحَىٰ إِلَیَّ… بگو: همانا من بشری همچون شمایم (جز اینکه) به من وحی می‌شود… . (سوره کهف، آیه ۱۱۰).

بسیار طبیعی به نظر می رسد که این تعریف مختصر در ظرف زمان، مکان و اذهانِ مختلف و متفاوت در طول پانزده قرن، با توجه به نوع نگاه بسط یافته و تبیین و تشریح گردد. به گفته هم عصرِ خودِ ما، سهراب سپهری« ما هیچ، ما نگاه» همه چیز به خودِ ما و نحوه نگاه فراهم آمده برایمان در بازه های زمانی و مکانی، آن هم به تدریج کسب شده و گاهی تجربه شده مربوط می شود.

نقل کرده اند که قریب نود سال پس از فوت ِبایزید بسطامی(۱۶۱-۲۳۴ه. ق) یکی از سلاطین وقت بر مزارش حاضر شد و از کسانی که در آنجا بودند پرسید آیا کسی در این جمع هست که بایزید را دیده باشد؟ پیرمردی کهنسال گفت بله من اورا دیده ام .

سلطان گفت هیچ جمله ای از او‌در خاطر داری؟ پیرمرد گفت از بایزید شنیدم که گفت« هرکس به زیارت ما آید در آتش دوزخ نسوزد» سلطان ناراحت شد و گفت چه می گویی؟ ابوجهل خود پیامبر را دید اما در آتش خواهد سوخت. جواب پیرمرد بسیار قابل تأمل بود او گفت: تو اشتباه می کنی، ابوجهل پیامبر را ندید او یتیم ابوطالب رادید و بنابر این در آتش می سوزد.

مولانا در دفتر اول مثنوی داستانی را نقل می کند که روزی پیامبر(ص) همراه جمعی از یاران از کوچه های مکه عبور می کردند که با ابوجهل(دشمن شماره یک) برخورد کردند ابوجهل خطاب به پیامبرگفت« تو بد ترین شخص ِبنی هاشم هستی» پیامبر فرمود اگرچه باعث زحمت ما یی اما راست می گویی. از آنجا گذشتند در کوچه ای دیگر ابوبکر صدیق (دوست شماره یک) را دیدند او تا پیامبر را دید گفت تو خورشیدی از کجا طلوع کردی؟ بر ما بتاب ! پیامبر فرمود راست گفتی ای عزیز. همراهان دچار مشکل شدند و گفتند: ما از تو جز راستی نشنیده ایم چگونه دو گفتار متضاد را راست گفتی؟ جواب محمد( ص) زیبا، دل نشین و عقل نواز و حلال مشکل است. با هم به دیالوگ ها از زبان مولانا بنگریم:

دید احمد را ابوجهل و بگفت

زشتنقشی کز بنی‌هاشم شکُفت

گفت احمد مَر ورا که راستی

راست گفتی گرچه کار افزاستی

دید صدیقش بگفت ای آفتاب

نی ز شرقی نی ز غربی خوش بتاب

گفت احمد راست گفتی ای عزیز

ای رهیده تو ز دنیای نه چیز

حاضران گفتند ای صدر الوَری

راست‌گو گفتی دو ضدگو را ،چرا؟

گفت ،من آیینه‌ام مصقول دست

تُرک و هندو در من آن بیند که هست

آری مصطفا چونان آینه ای مصفا در مقابل ماست، پس چشم ها را بشوییم و به خود برسیم!