نگاهی به ضرب المثل های هورامان / حبیب الله مستوفی
سرویس کرمانشاه – ماموستا حبیب اله مستوفی از چهره های پژوهشگر و صاحب نظر حوزه تاریخ، فرهنگ و فولکلور در منطقه هورامان است. وی طی سالیان اخیر یک سلسله مطالب ارزشمند حول محور ضرب المثل های هورامان و ارتباط آن ها با دنیای قدیم و همچنین درس هایی که برای بشر امروزی در پی دارد؛ را به نگارش درآورده است. تازه ترین مطلب ماموستا مستوفی با بهره گرفتن از یک ضرب المثل پرمعنای هورامی در ادامه را می خوانید:

خبرگزاری کردپرس _ قوڕواقی- قڕواق =  قورباغه

واقه = صدای پیاپی قورباغه، روباه و خرگوش

زل- زله = بزرگ، تنومند

نمه وۆ = نمی شود، امکان ندارد

{قورباغه با صدای پشت سر هم(شلوغ کردن) بزرگ و تنومند نمی شود}

در ساختن ضرب المثل ها استفادۀ ابزاری از هر پدیدۀ پیرامونی اعم از جماد، نبات و حیوان برای بیان و انتقال بهتر پیام های پوشیده و آشکار روا بوده و دقت در ضرب المثل های رایج در هورامان نیز گویای درستی این سخن است. به عبارت دیگر می توان گفت برای رعایت اصل کوتاه و گویا بودن که یکی از مشخصه های مهم ضرب المثل است این کار اجتناب ناپذیر بوده است.

 

قورباغه (غوک - چغز - بَک)

 

حیوانات کوچک و غالبا سبزرنگ متعلق به رده دو زیستانند و با زندگی دوگانه خود در خشکی و آب، نقش مهمی در حفظ و کنترل تعادل بیولوژیکی طبیعت دارند. قورباغه ها با وجود جثۀ کوچک دارای صدای بلندی هستند و این امر باعث شده که آنها را ساکنان پر سر و صدای تالاب ، کنار جویبار و برکه ها بنامند. اگر در هر ساعتی ، روز یا شب از کنار این اماکن عبور کنیم شاهد صدای مخصوص و جار وجنجال آنها خواهیم بود.

به دلیل حضور و نقش این موجودات در طبیعت و یا نیاز انسان ،  به عنوان بخشی از عناصر فرهنگی وارد اشعار، اصطلاحات، کتاب ها و ضرب المثل ها شده اند. به عنوان مثال در زبان فارسی صدای معمولاً پر جار و جنجال و بی نظم قورباغه ها دست مایۀ ساختن ضرب المثل« آب که سر بالا میره قورباغه ابوعطا می خواند» (ابوعطا یکی از آوازهای موسیقی ایرانی است) شده است که کنایه از وجود بی نظمی و قرار نداشتن امور در جایگاه واقعی خود است.

 

نگاه دقیق ساکنان هورامان

 

هورامان نشینان هم به این پدیده یعنی قشقرق قورباغه ها در برکه ها و کنارۀ آب ها با دقت تمام نگریسته و اتفاقاً ضرب المثلی را از آن بیرون کشیده اند که به گونه ای ظریف به نوعی دیگر از هیاهو اشاره دارد، هیاهوی ویژۀ جامعۀ انسانی. ساکنان پر سر و صدای کنار تالاب ها و جویبارها اگر چه همیشه بر بلندای بانگ و آواز خود می افزایند  اما این کار کمترین تأثیری بر تنومند شدن جثۀ نحیفشان ندارد یعنی با داد و فریاد و شلوغ کردن سودی عایدشان نمی شود.

 مصادیق این ضرب المثل در جامعه چندان دشوار یاب نیست. در مناسبات اجتماعی و تعاملات انسانی می توان دو گروه را از هم تشخیص داد، نخست جمعی که با وجود برخورداری از تخصص و اطلاع کافی از موضوعی و اشراف کامل بر جوانب و حواشی ، چندان اهل تظاهر و خودنمایی وادعای همه چیز دانی در مورد آن موضوع نیستند. این افراد تنها در صورت لزوم و در حد نیاز، نظر خود را بیان  و دانسته های خویش را نشان می دهند و به این گفتۀ سعدی عمل می کنند که؛

به اندازۀ بود باید نمود   /   خجالت نبرد آن که ننمود و بود

از سوی دیگر همیشه در جامعه با گروهی دیگر هم روبرو هستیم که بیش و پیش از آنکه نیک بدانند و فهم کنند،تنها دنبال خود نمایی بوده و شلوغ می کنند. بیشتر از آنچه هستند و دارند نشان می دهند و ادعاهایشان بیش از داشته هایشان است. بیشتر احساسات بر انگیزند و عقل ستیز. با هیجان هم پیمانند و از دلیل و برهان گریزان. در یک کلام غوغا را بیشتر از معنا می پسندند. شگفت تر اینکه این خصلت ها را باعث رشد می دانند و فکر می کنند هرچه بر طبل غوغا و ظاهر سازی بکوبند خود و دیگران را ارتقا می بخشند.

 

گزارش نمایشنامه ای سعدی

 

از سال های دور دورۀ ابتدایی تاکنون بیتی از سعدی آویزۀ گوشمان است و تکرار می شود که؛

دلایل قوی باید و معنوی   /   نه رگ­های گردن به حجت قوی

این بیت یکی از ابیات حکایتی ۵۱ بیتی است با عنوان «حکایت دانشمند» در باب چهارم بوستان که به باور من نمایشنامه گونه ای بر آمده از ذهن نقاد و زبان شیوای سعدی است که پس از گذشت هشتصد سال به نوعی تبیین کنندۀ بخشی از این ضرب المثل هورامی است. سعدی در این داستان صحنۀ  ای را به تصویر می کشد که در آن فقیهی که دارای ظاهری ساده و آرام است (برخلاف بیشترفقها و قاضیان آن دوره که دارای ظاهری آراسته و دستار های بزرگ بر سَر بودند) وارد  مجلس بحث مسائل فقهی در حضور قاضی شده و در محل مشخصی می نشیند که باعث اعتراض قاضی می شود. قاضی به مأمور انتظامات جلسه(به تعبیر سعدی معرف) دستور می دهد که اجازه ندهد او در جایی که شایسته اش نیست بنشیند؛

فقیهی کُهن جامۀ تنگ دست   /   در ایوان قاضی به صف بر نشست

نگه کرد قاضی در او تیز تیز   /   معرف گرفت آستینش که، خیز

ندانی که برتر مقام تو نیست   /  فروتر نشین، یا برو، یا بایست

 

پیش فرض ناروای قاضی

 

 قاضی با این پیش فرض بی پایه که چون این فقیه در صورت ظاهر مثل بقیه نبوده و آرام است واهل تبلیغات و گفتار های آنچنانی نیست، پس سطح علمیش نیز پایین است قضاوت نادرستی را رقم می زندو  باعث می شود تا  این انسان دانا اما درویش صفت  متواضعانه بپذیرد و در گوشه ای پایین مجلس بنشیند و گوش فرا دهد؛

چو دید آن خردمند درویش رنگ   /  که بنشست و برخاست بختش به جنگ

چو آتش برآورد بیچاره دود          /   فروتر نشست از مقامی که بود

جلسه شروع می شود و مسئله طرح می گردد ، فقها نظرات خود را بیان می کنند و هریک از طریق خطابه های تند و آتشین و جَدَل به رَد نظریات یکدیگر می پردازند؛

                 فقیهان طریق جدل ساختند   /   لِم و لا اُسَلم درانداختند

                گشادند بر هم در فتنه باز    /     به لا و نَعَم کرده گردن دراز

 

جدال بی سرانجام

 

سعدی با زبَر دستی ویژۀ خود میدان مجادلۀ موافقان و مخالفان را به آوردگاه خُروسان چابک جنگی تشبیه می کند و توضیح می دهد که چگونه هریک از خود به دَر می شوند و با فریاد های بلند توان مندی خود را به رُخ دیگری می کشند و در پایان هم کسی سخن طرف مقابل را نمی پذیرد و به جایی نمی رسند؛

تو گفتی خروسان شاطر به جنگ   /   فتادند در هم به منقار و چنگ

یکی بی خود از خشمناکی چو مَست /  یکی بر زمین می‌زند هر دو دست

فتادند در عقدۀ پیچ پیچ             /   که در حل آن ره نبردند هیچ

 

رابطۀ عکس میزان صدا و قوۀ استدلال

 

در این بخش از این نمایش نامۀ درس آموز است که سعدی (شخصیت اول داستان) سخن نهایی خویش را بیان می کند و می گوید که کشف حقیقت و حل مسائل از کسانی که صدایشان بلند تر است و بیشتر غوغا سالارند بر نمی آید بلکه بر عکس افراد آگاه آرام تر و کم ادعا ترند. پس از ناتوانی فقیهان پُر طمطراقِ بسیار گو از جواب مسئلۀ مطرح شده، فقیه ساده و کم ادعا که به دستور قاضی و توسط مأمور در پایین دست مجلس نشسته بود  سخن آغاز می کند و با شجاعت و جسارت به فقهای بلند آوازه که خود را مفسر قرآن و شارح فقه و اصول می دانند می گوید؛ برای اثبات ادعا و حل مسائل بلند کرد ن صدا و متورم شدن رَگ های گردن لازم نیست بلکه باید دلایل عقلانی و منطقی خویش را بیان کنید؛

کهن جامه در صف آخرتَرین    /    به غُرش در آمد چو شیر عَرین

بگفت ای صنادید شرع رسول   /   به ابلاغ تنزیل و فقه و اصول

دلایل قوی باید و معنوی        /   نه رگهای گردن به حجت قوی