«سنه دژ» قهرمان و کردستان سرفراز/ منصور اولی
سرویس کردستان- امروز 28 دی ماه سال 1400 ، مردم کردستان غرق در شادی و شکرانه برفی که سال ها بود، نباریده بود. 28 دی ماه اما یک روز خاص تر هم در تاریخ سنندج و کردستان است، روزی عادی و آرام مثل همه روزهایی که در چندین سال اخیر پشت سر گذاشته ایم 35 سال قبل درست در چنین روزی اما حال شهر سنندج خوب نبود.

بسیاری از ما هنوز در گهواره بودیم بزرگترها اما یادشان هست. صدای مهیب بمباران و به خاک و خون کشیده شدن مردم بی دفاع و غیر نظامی سنندج با بمباران هواپیماهای صدام. صدها نفر در این بمباران به شهادت رسیدند و هزاران نفر زخمی شدند و شهر زخم جدی برداشت. هر چند «سنه‏ دژ » هنگام زخم خوردن هم صلابتش را حفظ می ‏کند.

مردم صبح سرد 28 دی ماه همه به فعالیت خود مشغول و مدرسهها باز شده بودند. ساعت 10 صبح ناگهان دیوار صوتی بر روی شهر شکسته شد و بمباران آغاز شد. 18 نقطه سنندج در فاصله کمتر از پنج دقیقه توسط پنج بمب افکن های رژیم بعث عراق مورد حمله ای ناجوانمردانه قرار گرفت که هنوز هم آثار آن در کوچه پس کوچه های شهر خودنمایی می کند. صدای بسیاری از کودکان در مدرسه برای همیشه آسمانی شد و شهر به خاک و خون کشیده است.

اولین بمب در یک آپارتمان مسکونی و در نزدیکی یک مدرسه ابتدایی فرود آمد و هنوز صدای انفجار اول به پایان نرسیده بود که صداهای بعدی هم شروع شد و این بار محله چهارباغ و بعد خیابان انقلاب و در نهایت خیابانهای اکباتان و میدان لشکر هدف بمب افکنهای رژیم بعث عراق قرار گرفتند. هواپیماهای بعثی قصد داشتند سنندج را به خاک و خون بکشند زیرا به شلوغ ترین محله سنندج هم رحم نکردند و با بمباران محله «پیرمحمد» باعث خلق یکی از فجیع ترین جنایتهای بشری در تاریخ شدند و دست آخر هم به مجتمع مسکونی لشکر واقع در پادگان سنندج یورش برده و آنجا را با خاک یکسان کردند.

«همسرم حبیبه، دخترم؛ فرانک و پسرانم فرید، فرامرز، فواد و فرشاد همه با هم به شهادت رسیده بودند.» این تنها یک روایت تلخ از روزی تلخ است، 28 دی ماه 1365 ناگهان هواپیماهای صدام به قصد انتقام از مردم کردستان روی شهر سنندج ظاهر شدند.

آنها کودکان، زنان و مردان بی دفاع و «سنه دژ» را هدف گرفتند. در چشم بر هم زدنی همه چیز سیاه شد. به خیالشان این کار دل مردم را خالی می کرد و «سنه دژ» تسلیم می شد. نمی دانستند اینجا کُردستان است، مهد دلیر مردان و زنانی که سرزمین برایشان حکم ناموس دارد. جان می دهند اما «خانه» را نه.

روزی تلخ در تاریخ جنگ رقم خورد. روز مقاومت ملی سنندج در تقویم ثبت شد. مردم از آن واقعه قهرمانانه بیرون آمدند اما داغ اش هنوز هم تازه است. 220 شهروند عمدتا کودک و زن و پیر در چشم برهم زدنی قربانی شدند تا چهره شوم جنگ و نفرت طوری در اذهان نقاشی شود که تنها نگاهی به آن کافی باشد برای دیدن سیاهی.

سنندج قهرمان هنوز هست؛ اما برای اینکه برخی از «نامسئولان» بدانند این مردم چه بهایی داده اند که امروز آنان بر کرسی مدیریت بنشینند و به بیکاری و محرومیت این مردم در محافل «چند نفره شان» بخندند به روایت آغاز این مطلب بر می گردیم.

این روایت «منصور دانانیائی» یک راننده تاکسی در 28 دی ماه سال 65 است. یک بار بخوانیم: «مشغول مسافرکشی بودم که صدای آژیر خطر بلند شد، ماشین را متوقف کردم و با مسافران در گوشه‌ای پناه گرفتیم، 4 هواپیما را دیدم که در آسمان شهر ظاهر شدند و بعد شروع به بمباران کردند مردم سراسیمه این طرف و آن طرف می‌دویدند.

تقریباً همه نقاط متراکم و پرجمعیت شهر را بمباران کردند بمباران که تمام شد به طرف منزل حرکت کردم حوالی میدان انقلاب بود که سه مجروح را که وضعیت وخیمی داشتند سوار ماشین کردم و آنها را به بیمارستان توحید که در آن زمان تنها بیمارستان شهر بود رساندم.

ترس و اضطراب تمام وجودم را گرفته بود به طرف خانه حرکت کردم از ده‌ها متر آن‌طرف‌تر دیگر نمی‌توانستم با ماشین جلو بروم همه‌جا ویران شده بود؛ پیاده راهم را ادامه دادم نزدیک که رسیدم دیدم یکی از بمب‌ها مستقیماً به خانه ما خورده است، هراسان و گریان به‌دنبال همسر و فرزندانم می‌گشتم و بلند آنها را صدا می‌زدم اما نه جوابی  و نه اثری از آنها نبود.

لودر شهرداری را دیدم که مشغول کنار زدن آوار بود، همانطور که بهت زده به محل نگاه می‌کردم جنازه پسرم «فواد» را دیدم که با تیغه لودر بالا آمد، خودم را جلو لودر پرت کردم، مردم به کمکم آمدند دستم را گرفتند و به گوشه‌ای بردند، جنازه همه اعضای خانواده‌ام را یکی یکی از زیر خروارها خاک بیرون کشیدند و من همانجا نظاره‌گر بودم همسرم «حبیبه»، دخترم «فرانک» و پسرانم «فرید»، «فرامرز»، «فواد» و «فرشاد» همه با هم به شهادت رسیده بودند.

تنها چیزی که از وسایل خانه باقی مانده بود عروسک پلاستیکی دخترم بود که طوری روی خاک‌ها قرار گرفته بود که دست‌هایش به سوی آسمان دراز شده بود، هنوز هم آن را نگه داشته‌ام.»

روایت هایی تلخ از این دست را هم از حادثه 28 دی ماه 65 و از زبان بازماندگان آن 220 شهید و هم از زبان بسیاری دیگر از مردم و در مورد حوادث دیگر مشابه بسیار می شود شنید و گریست. اما آنها دلیرانه مقاومت کردند. دلیرانه ایستادند. امروز اما می خواهند مزد این مقاومت و ایستادگی را با آبادنی بگیرند. با کار با دیدن مسئولانی دلسوز. برای همین است اگر مدعی شویم کردستان مقدس است کسی را یارای آن نیست که کلمه ای در مخالفت سخن بگوید.

کردستان جنگ ندیده نیست و این بمباران شاید در مقایسه با زخمهایی که این مردم و این دیار از جنگ برداشتند، حتی کوچک هم باشد اما نمادی است این روز از تمام مجاهدتهای خاموش مردمانی وفادار به کشورشان. مردمانی زحمت کش که همه سختیها را به امید فرداهای بهتر سپری کردند. کردستان به تمامی در آن روزگار با الهام از نام مرکز استان (سنه دژ) دژی محکم شده بود در مقابل دشمنانی که چشم طمع به این دیار دوخته بوند. 5 هزار و 400 شهید در این استان تقدیم شد تا همه دشمنیها ناکام بماند. 32 سال از آن روز و 28 سال از پایان جنگ گذشته است. تقریبا همه مسئولان و کار به دستان در حرف به این معتقدند که کردستان پس از تحمل آن رنجها شایسه ساختی در خور است. تعارف را که کنار بگذاریم با  وجود همه کارهایی که انجام شده  و انصاف نیست نادیده گرفته شود، این سازندگی هنوز به نقطه مطلوب نرسیده است. چهره محرومیت هنوز بر تار و بود کردستان خودنمایی می‏کند. محرومیتی که شایسته استانی با ظرفیتهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی و فرهنگی استان نیست. محرومیت کردستان به اذعان کارشناسان و با در نظر گرفتن ظرفیتهای آن ذاتی نیست. ظرفیتهای بالقوه برای جهش توسعهای در استان آماده است. حالا نوبت آن رسیده – البته بسیار وقت از این فرارسیدن هم گذشته است - آن روزهای سخت را به یاد بیاوریم و کردستان را بسازیم. کردستان شایسته ساختن است.