پایانِ نوبتِ پرتو / حبیب الله مستوفی
سرویس کرمانشاه _ کوچ پرتو برای همۀ دوستداران فرهنگ و ادب کشور بویژه در کرمانشاه و کردستان سخت و سنگین است چرا که تکرار و ظهور مردانی چنین در فضاهای ستَروَن فرهنگی دشوار می نماید.... تازه ترین مطلب آقای حبیب اله مستوفی از چهره های پژوهشگر و صاحب نظر حوزه تاریخ، فرهنگ و فولکلور در منطقه هورامان، به پرتو کرمانشاهی شاعر برجسته و محبوب کُرد ختصاص دارد که روز گذشته در 90 سالگی پر کشید و آسمانی شد.

رفتن حیات است و رسیدن مُردَن، آری  /  دریا شود پرتو، درآخر، مدفنِ رود

با جویبار گفتم کو آن صفای دیرین ؟  /    نالید و گفت رفتم، دیدار در شدن بود 

 سر انجام علی اشرف نوبتی «پرتو» کرمانشاهی هم نوبت خویش را در سَرای سپنج به پایان بُرد و از پرتو افشانی دوباره بازماند.  او نیز گذشت از این گذرگاه  /  وان کیست که نگذرد بر این راه     ( نظامی)

آمدن و رفتن ها را گریز و گزیری نبوده و نیست اما هر آنچه هست ،در چسان بودن و چگونه رفتن است.  درنگ پرتو در این جهان کوتاه نبود.  او در این 90 سال و3 ماه و 29 روز به درستی و نیز زیبایی تمام، ظرفیت های خویش را شناخت و از طریق شعر، چنانکه خود می گوید به بیان آشکار و گاهی تلویحی هر آنچه می اندیشید پرداخت ؛

یک عمر زخود نهان نمودم خود را  /  در بوتۀ شعر آزمودم خود را

دیدم نگفتنی است هر چیز که هست / آخر به خود آمدم ،سرودم خود را

احساس، خمیر مایۀ اشعار پرتو

 پرتو با درستی و صداقت تمام تولیدات ذهنی خود را برآمده از احساس می داند و به امکان نارسایی و در معرض انواع خطرات قرار گرفتنش نیز آگاه است. او به عنوان یک شاعر، خود را امانت داری می داند که در یک راه نه چندان هموار، رسیدن به مقصد را امید می بَرَد.

در پیکر شعر همچو جانی، احساس  /  امید که آزاده بمانی، احساس

وین بار امانتی که بر دوشِ من است / شاید تو به مقصد برسانی، احساس

برای بیان این احساس و با درک این مطلب که هر زبانی سخنی ویژۀ خود را دارد که بیانش از دیگر زبان ها بر نمی آید، پرتو هردو زبان فارسی و کُردی را به خوبی به کار می گیرد. به عنوان نمونه این ابیات کُردی و ترجمۀ فارسی آنها؛

دڵم بێ  تاقه ته و ده ردم گرانه  /  هه ناسه م چوو ده م ئاسنگه رانه

هه وا ته پوو نموو شه ووگار زمسا ن / که مێ ته ک با ره وه رتر سه ردمانه

(دلم از دَردِ گرانی که در خود دارد بی تاب است و نَفَس هایم چون آه آتشناک کورۀ آهنگران سوزان است. شبی زمستانی است و هوا خیسِ باران، نزدیکتر بیا احساس سرما می کنیم.)

نامه رسانِ «پَراو» به «دماوند»

پرتو در هر موقعیت و شرایطی به رسالت خویش پایبند و وفا دار است و از بیان احساسش ابایی ندارد. در سال های سختِ جنگ و زخم هایش بر پیکر کرمانشاه قاصدِ پیام «پَراو» به «دماوند» می شود وخواستار اطلاع و آگاهی بیشتر بر وقایع و نشیب و فرازها در گریوه های سختِ درازنای تاریخ، از زبان این دو نظاره گر دیرین سال می شود؛

ای دماوند سلامم بپذیر

از «پَراو» با تو پیامی دارم

به زبانی که تو می‌دانی و او

گفت آگه کنی از اسرارم…

درد دل با دریا

و بازهم در هنگامۀ جنگ و اقامت موقت در شمال کشور در کنار خَزَر، دریا را بهانۀ بیان شکوَه وشکایت های درونی خود می کند و در تصویری استادانه و معنا دار، دست به دامان دریا برای نجات جانِ لاله های تشنه می شود؛

ای همه زندگی و رویش و پاکی، مَپسَند / لاله ها تشنه بمیرند به صحرا، دریا

گفت و گو با جنگل

دراین سفر اجباری به شمال دَمی را هم با جنگل می گذراند و در بیانی زیبا و بسیار پُر عمق در همان حالی که حال و احوال خویش را، چون مهمانی غریب و از گَرد راه رسیده به میزبان(دریا) گزارش می دهد، ضمن همدردی، گویی در جستجوی دردِی مشترک است؛

غریبی خسته ام، با کوله باری از شکایت ها  /  تو هم بُغضی به دل داری بماند ماجرا، جنگل

تصویر سازی های شگرف پرتو

جای پای مشهود و انکار ناپذیر احساس در شعر پرتو و وَرز ماهرانه اش باعث خَلق تابلوهای ویژه¬ای شده است که براستی تماشایی است. پدیدار هایی که با همۀ ما دست در گریبان و ملموسند چنان بر ذهن او می نشینند که خواننده را پس از خوانش شعر، نا خودآگاه به تحسین وادار می کند که چگونه دریایی وسیع از معنا درگُنجای محدودی از کلمات نشسته است و  محدود به یک خوانش هم نمی شود. در زمرۀ این تصاویرند؛

*شب

شب چو رسد از راه به مهمانی چشمه /  غوغای سکوت است و غزل خوانی چشمه

سودش از روز همین بس، که زدیدار شَفَق  /  دامَنی غرقه به خونابِ جگر دارد شب

*درخت

بیا زجان به هم اُفتیم و شیون آغازیم! / که آن پرندۀ امید پر گشود، درخت

 

*باد

بوَد آیا که بهار آید و با لاله وسَرو / باز باهم بنشینیم به مهمانی باد؟

بر این تصویرهای ناب و زیبا می توان بازهم افزود که نوشته را به درازا می کشاند اما نمی توانم از دو مورد دیگر عبور کنم که من آنها را برای خود جلوه گاه بلندِ شعور در شعر می دانم. نخست ورود شاعر به دنیای شبنم و گُل است، آن گاه که قطرۀ صاف ، پاک و بی ریای شبنم بر رخسار زیبای گل نشسته و پرتو در اوج لطافتِ گل گونه گل را قَسَم می دهد تا شبنم را بر عمر کوتاه خود آگاه نکند و برایش از جاودانگی دست نیافتنی در جهان قصه نگوید؛

مگو با او خدا را حرفِ عُمر جاودان ای گل! / دلش صاف است و این افسانه باور می کند شبنم

دوم، روایت تصویری پرتو از«فرش های دست بافت» که بی پرده می گویم، وقتی نبوده ونیست که هنگام پای نهادن برآنها به این احساس زیبا وتجسم ژرف و پر معنا و آن رنج های دختَرَکان بافنده نیندیشم.

چه روزها که تَبَه شد به دخمه‌های سیاه

که بافت دستِ هنر نقش دلنشینت را

چه چشمها که تهی گشت از فروغ حیات

که جاودانه کُند جلوۀ غمینت را

به زیر پای من ای کهنه فرش گَردآلود

بمان که همدم و همراز پود و تار تواَم

تو نازپرورِ رنجی و مدفنِ هنری

به سینۀ تو نهم پا و شرمسار توام

گریز پرتو از شهرت طلبی و تبلیغات

با جرئت و شهامت تمام می توان گفت که هیچ گاه نمود ها در حدِ بودِ این شاعر بزرگ نبوده اند. شاعری که مرحوم دکتر سید محمد بصام (که داروخانۀ دل نشینش در کرمانشاه یاد آور دوران دانشجویی ما بود) به درستی او را «شهریارِ» ششصد کیلومتر پایین تر از تبریز نامید. البته این نپرداختن ها نه تنها از جایگاهش نکاست که بر طبع بلندش گواهی داد. او در جعبه های جادویی ظاهر نشد ، اگرچه به آنها احترام می گذاشت اما چندان به حضور تبلیغات محور معتقد نبود و بیشتر می خواست درعصاره های ذهن وجانش(شعر) ظاهر شود؛

چه باک اَر سخن هست و من نیستم

من آنم که جز در سخن نیستم

چو نقشی در آیینه روزگار

نمودی زمن هست و من نیستم

به هر روزِ نو ، نغمه ای نو مَراست

که میراث خوار کهن نیستم

و در دوپاره شعر سه مصراعی دیگر عدم علاقۀ خود را به نام وجایگاه ظاهری، به خوبی بر آفتاب می افکند و رسیدن به کمال را تنها با گذشتن از شهرت و نام و نیز تکیه بر داشته های خویش میسر می داند؛

گفتم بیار جامی، گفتا هنوز خامی

گفتم که پخته ام کن، گفتا به فکر نامی

گفتم گذشتم از نام، گفتا برو تمامی

و پاره دیگر:

گفتم نجستم اورا، گفتا بجویی ای کاش

گفتم نشان چه دارد؟ گفتا به کس نشد فاش

گفتم تو همرهی کن، گفتا برو خودت باش

 

و ... تسلیت و تقدیر

کوچ پرتو برای همۀ دوستداران فرهنگ وادب کشور بویژه در کرمانشاه و کردستان سخت وسنگین است چرا که تکرار وظهور مردانی چنین در فضاهای ستَروَن فرهنگی دشوار می نماید. در اینجا ضمن تسلیت به خاندان و خانوادۀ ایشان و همۀ فرهنگی مردان وزنان، وظیفۀ خویش می دانم از دوست عزیر و محقق گرم پو جناب آقای دکتر محمد علی سلطانی برای تمام زحماتی که در مورد این شخصیت فرهنگی متحمل شدند و همراه همسر هنرمندشان، بانو فریبا مقصودی مسبب انتشار کتاب«کوچه باغی ها» یعنی عصارۀ جانِ مرحوم پرتو و نیز کتابچۀ وزین «پژواک کوچه باغی ها» شدند، نهایت سپاس خود را اعلام نمایم و چونان جملۀ مرحومان استاد سمیعی و پرتو خطاب به هم، من هم بگویم؛  باری تو باش تا به تو بالَد دیارِ ما

سخن آخر؛

ای قطره های باران با جوی ها بگویید /  کان رهرو غم آلود، زین رهگذر کجا رفت؟

ای جوی‌های آرام ،از رودها بپرسید    /  زین راهِ راز پیوند، آن همسفر چرا رفت؟

ای رودهای سرکش، کاشفته وسبک پوی / آغوش می‌گشایید دریای بی‌کران را

آنجا که بی‌نهایت در بیکران‌ غنوده است / از موج‌‌ها بجویید، آن راز جاودان را