کارگری باند فرود را آسفالت کرد اما بالگردی برای پیکر مصدومش فرود نیامد
سرویس آذربایجان غربی- رقیه براتی، رییس شورای اسلامی شهر تکاب در یادداشت زیر با اشاره به قطع شدن دست کارگر تکابی در حین کار می نویسد: همان پرسنل زحمت کش و خدومی که آسفالت پهنای باند فرود بالگرد امداد هوایی را در کارخانه آسفالت شهرداری به او دادند، امروز هیچ بالگردی برای بردن پیکر مصدوم و مجروحش فرود نیامد! صدای من را از وسط کوه های زرخیز می شنوید.

از طلا بودن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید . گاهی دلم میخواهد فریادی بزنم به وسعت تمام زخم های این شهر گم شده این شهرستان خسته و عاصی ... گاهی دلم میخواهد این شهر را با تمام خاطراتش ببوسم و کنار طاقچه ی خاطراتم همرا با آلبوم عکس های قدیمی و کودکی های معصومم ، و یک بار برای همیشه از شر این همه دلهره و وابستگی  خودم را برهانم .

نمی توانم چون تکاب  مهد تاریخ و تمدن است. مردمانش تمام خون و پوست و گوشت تنم را تشکیل داده اند با یاد و نام و هوای دیارم است که دارم نفس میکشم مگر آدمی می تواند پاره ی تنش را بیخیال شود و جای دیگری را برای نفس کشیدن انتخاب کند ؟!! مگر می شود از این همه آدم های مهربان دست کشید، دل برید ؟!!

مگر می شود در کوچه هایش قدم زد و بغض نکرد؟ مگر می شود تک تک جوان های رشید و دل پاکش را عصر ها در خیابان و کوچه های ساده و بی آلایشش دید و خستگی از تن در نکنی ؟!!!

 نمی شود ... من می مانم و  می بینم تک تک درد هایش را تنهایی فریاد میزنم شاید هم دیوانه وار میان کوچه هایش زار بزنم مثل یتیمی که درد پدررا تازه به دوش می کشد ...می خواهم دیوانه باشم تا اینکه عاقل و روشنفکر بودنم زخمی دیگری بر این پیکر خسته و نحيفم تحمیل کند.

من نه روشنفکرم نه فعال سیاسی ، من فرزند همین خاک و گل و لایم من فرزند روزهای تاریک شهرستانی هستم که روی نقشه استان آذربایجان غربی  خط خورده و کسی برای ما تب نمی کند دلش تنگ نمی شود، شهری که با داشتن معادن غنی از طلا و سنگهای قیمتی غبار غم و محرومیت و مظلومیتش هر بیننده ای را در سکوت غم فرو می برد .

من باید ، تو باید ... فریاد بزنیم و درد های سالیان را که زخمی کهنه شده است را چپ و راست نمک بپاشیم و خود را تازه کنیم با بفهمند اینجا زندگی جریان دارد اینجا تکه ای زیبا از سرزمین ایران است .

آری صدای من را از وسط کوه های زرخیز  می شنوید ، صدای من از درد های جوانان و بی مدیریتی های تحمیل شده است .

مدیرانی که گاها زخم میزنند تا حالا فکر کردی که زخم از خودی دردناک تر از بیگانه است ؟ سرزمین خسته ی من درد های مدیرانی را به دوش می کشد که هیچ تعهدی به آب و خاکم ندارند و گاها بار اضافه ای بر این جسم نحفیف و خسته ی شهرستان هستند ..

این درد نامه ادامه دارد تازه نمک زده ایم هنوز زخم هایمان درد دارد ... می فهمید درد دارد ببینی همکاری بر تخت بیمارستان با جراحات شدید افتاده باشد و همان پرسنل زحمت کش و خدومی که آسفالت پهنای باند فرود بالگرد امداد هوایی را در کارخانه آسفالت شهرداری دادند ولی امروز هیچ بالگردی برای بردن پیکر مصدوم و مجروحش فرود نیامد آنهم در سکوت کامل رسانه ای که خود را صدای مردمان تکاب می خوانند و برای هر کاری خود را صاحب نظر و صاحب سبک ولی امروز هیچکدامشان قلم فرسایی نکردند   درد دارد وقتی بدانی بیمارستانش متخصصی ندارد درد دارد . نمی دانم نامش را چه بنامم.