کمندی؛ مردی که عشقی بزرگ به کردستان داشت
سرویس کردستان- «عباس کمندی»؛ بدون هیچ پس و پیشی هر کُردی در هر کجای دنیا این نام را خوب می شناسد. نام هنرمندی خاص از تبار « قاڵقاڵی» های کردستان ایران. هنرمندی که هم حنجره اش، هم لطافت ذهنش و هم دستانش در کار هنر جهد کرد و نامی نیک و بزرگ از خود به یادگار گذاشت.

کرد پرس- عباس کمندی، هم ترانه سرا بود هم خواننده، هم موسیقی دان بود و هم شاعر، هم نویسنده هم کارگردان. وجود این همه هنر نشان می دهد او ذاتش با هنر سرشته بود البته عجیب نیست؛  او کُرد است.

امروز 1 خرداد سالروز وفات بزرگ مردی از تبار هنرمندان کردستان است. کسی که داغ از دست دادنش برای مردم کردستان بعد از 8 سال هنوز زنده است.

کمندی، فعالیت هنری را به صورت حرفه‌ای از هیجده سالگی آغاز کرد و داستان منظومی که به زبان کردی به نام "شه‌و بوو و حه‌مه شوان" (شب بو و محمد چوپان) نوشته بود در آزمون استخدام نویسنده برای رادیو سنندج رتبه نخست را به دست آورد. این داستان از رادیو سنندج دو بار پخش شد و مورد استقبال قرار گرفت.

دکتر قطب الدین صادقی از هنرمندان نامی کردستان در باره کمندی گفته است: « کمندی عشق بزرگی به کردستان داشت، مردی بود که به تنهایی خودش را ساخت و هر چیزی که یاد گرفت؛ نزد خود یاد گرفت، وقتی از فرانسه برگشتم مدت زمان زیادی به دیدنم می‌آمد. در مورد فرهنگ کردستان، تحقیقات گسترده‌ای را انجام داده بود و همه آنها در پرونده‌ای بزرگ گردآوری کرده بود، می‌خواست آنها را به شیوه مرتبی منتشر نماید.»

خود کمندی در مصاحبه ای در سال 91 با مجله رامان که ترجمه فارسی آن در خبرگزاری کرد پرس هم منتشر شده است، در مورد زندگی خود گفته بود:  «خانواده پدری من جزء عشیره قاڵقاڵی بودند، کار آنها قصابی و کشاورزی بوده است اما همیشه پدرم شمشاڵ می نواخت و بیشتر عموها و عمه ام از صدایی خوش برخوردار بودند، من نیز در چنین محیطی رشد کردم. از همان کودکی با ادبیات فولکلور کُردی آشنا شدم. به دلیل آنکه خانواده ما خانواده ای پایبند به آداب و رسوم کهن کردی بود ترانه های اصیل را شناختم و با مرحوم «عطاءالله سعید منصور» که یکی از خوانندگان خوش صدای مناطق «گوڵباخی و قاڵقاڵی» بود آشنا شدم. علاوه بر این ژنتیک در استعداد من بی تاثیر نبوده است، زیرا با وجود آنکه من پدرم را ندیده اما نقل بود که او خالکوبی می کرده است، نقش هایی از رستم و سهراب و ... را بر روی بدن کسانی دیده ام که گفته اند کار پدرم بوده است. اینها را بر حسب ژنتیک به همراه داشته ام. اما در کل خودم هم نمیدانم چه بگویم؟»

او در همین مصاحبه در مورد اصالت کار هنری اش هم گفته است: «زمانی که احساس می کنی چیزی متعلق به خودت است و با دست آبا و اجداد خودت ساخته شده است، در مقایسه با چیزی که از روسیه و آمریکا برایت آورده اند توجه بیشتری به آن خواهی کرد ... زیرا آن را بخشی از رگ و پوست خودت می دانی. من اگر به سمت موسیقی هورامان رفته ام، در واقع به سمت اصالت هورامان رفته ام. یادم می آید به "هجیج" رفته بودیم و دستمال، بشقاب، لیوان و ... دیگر وسایل سفری را هم با خود بردیم. در پایان به خانواده ای که در باغ آنها مهمان بودیم گفتیم که این وسایل استفاده نشده ما برای شما. گفتند ما اینها را نمی خواهیم و اگر شما بروید آنها را دور می اندازیم. گفتند طبق سفارش «کۆسه‌ی هه‌جیج» باید از چیزهایی که خودتان ساخته اید استفاده کنید. ما این پلاستیک و ... را نمی خواهیم. این اصالت توجه مرا به خود جلب کرده است. "نود و نه پیر هورامان" نود و نه سفارش و نصیحت برای مردم هورامان به یادگار گذاشته اند. نود و نه کار. گیوه بافی، باغداری، دامداری و ... و هرکدام از این کارها تحت نظارت پیری بوده است. فردی راهنما که مرا همراهی می کرد "لنگ" بود. قاطری با خود آورده بد و مرا از روستای «چه‌شمی» به روستای «ژان» می برد، از کوه بسیار سختی عبور می کردیم، از قاطر افتادم و وضعیتم بسیار بد شد. آن زمان بسیار جوان بودم. در هورامان به دلیل کوهستانی بودن خاک را به کوهها منتقل کرده اند و در آن باغ و مزرعه و ... ساخته اند، خانه های آنها بسیار کوچک است، حداکثر 100 تا 200 متر. روی کوه ایوانی وجود داشت که به دلیل بارندگی یکی از سنگهای آن از دیوار افتاده بود و به فاصله 30 -40 متر از دیوار دور شده بود. فرد راهنما قاطرش را به جایی بست و گفت کاری دارم و الان برمی گردم. سنگ را برداشت و با مشقت بسیاری آن را سر جای خود قرار داد و بر روی آن خاک ریخت. به او گفتم: باغ تو است؟ گفت: نه؟ گفتم: پس باغ کیست؟ گفت: چه می دانم. گفتم: پس چرا خودت را اینقدر خسته کردی؟ گفت: نه این امر دستور پیر «شه سوار» است، اگر سنگی از ایوانی جدا شده باشد و تو آن را ببینی باید آن را سر جای خودش بگذاری. این چیزها برایم بسیار جالب بود، در طول تاریخ مردم هورامان اینگونه در میان سنگ و کوه و ... زندگی کرده اند. حتی تا زمان شاه نیز هورامی ها به سربازی نمی رفتند. می گفتند که ما از شما چیزی نمی خواهیم و چیزی هم به شما نمی دهیم، زندگی سختی داریم و نمی توانیم دو سال پسرمان را به سربازی بفرستیم. اما امروز نه، امروز جاده دارند و به هر خانه هورامان که سر می زنی ماهواره دارند و از امکانات دهکده جهانی استفاده می کنند. از آینده چیزی نمی دانم، اما فکر می کنم این پدیده همچون زهری برای اصالت هورامان است.»