»پناهگاه پراو» چگونه ساخته شد / حسین جامه شورانی
سرویس کرمانشاه _ حسین جامه شورانی از پیشکسوتان کوهنوردی کرمانشاه در مطلبی بلند به داستان ساخت پناهگاه پراو در بیش از 4 دهه پیش با امکانات اندک آن زمان می پردازد. روایت این کوهنورد _ که سرپرستی تیم سازنده پناهگاه را هم عهده دار بوده _ از ساخت این بنا می خوانید:

خبرگزاری کردپرس _ اگر شنیده ها صحت داشته باشد؛ پیش از ساخت پناهگاه پراو، تنها پناهگاه کوهنوردی که در ایران ساخته شده، پناهگاه تخت فریدون در مسیر شمال شرقی دماوند است. بنابراین، پناهگاه پراو دومین پناهگاهی است که در کشورمان احداث شده.

از همان ماه اولِ آغاز به کارِ هیات کوهنوردی استان کرمانشاه در اردیبهشت ماه سالِ ۵۸، جمعی بفکر ساختِ پناهگاهی در بلندای ارتفاعات پراو بودند. در پی چنین خواستی؛ در سالِ ۱۳۵9، بعد از برگزاری چند جلسه و بررسی های لازم، کوهیارانِ مشتاقِ این اَمر، دست به کار شدند و با چندین بار رفتن به میدان پراو در فصلِ زمستان و بهار، محلِ مناسبی برای احداث در نزدیکی های غار پراو مشخص نمودند.

در بهار سال بعد، ۵۰ عدد بشکه قیراندود شده را با کوله های زین دار (زین خالی) طی چند هفته به محلِ احداث انتقال دادند.

 بزرگترین مشکل و دشواری در ساخت و ساز در کوه پراو، نبود آب  و حمل مصالح ساختمانی است - چون بر خلافِ کوه هایی مانند: دماوند، الوند، علم، سبلان و ... ، در کوه پراو و در محلی که قرار بود پناهگاه ساخته شود، آبی وجود ندارد؛ حتی برای خوردن! علاوه بر این از ارتفاع حدوداً ۲۴۰۰ متری به بالا، مسیر صخره ای است و حمل بار با حیوان به خصوص بارهای سنگین مانند آهن آلات، در و پنجره و ... مشکل و حتی خطرناک است. اما با تمام این موانع و دُشواری ها، کوهنوردان عزمشان را جزم کرده بودند که به هر شکلی که شده پناهگاه را بسازند! به همین خاطر بدون وقفه مقداری از مصالح تهیه شده را با کوله پشتی بالا بردیم. ولی به وضوح معلوم بود به این شکل کار کردن، چه بسا چند سال بطول بیانجامد که  پناهگاه  ساخته شود. بنابراین می بایست ضمن اینکه به همین شکل کار را  ادامه می دادیم؛ از سایر راهکارها برای سرعت در عمل غافل نباشیم.

 اولین راهی که از قبل نیز به آن اندیشیده بودیم؛ حملِ مصالح و ... با قاطر بود. در پی این فکر، سراغ قاطرچی های کاروانسرای قدیمی درطویله کرمانشاه رفتیم. با چند قاطردار صحبت کرده و به توافق رسیدیم که در مقابل دوازده هزار تومان - که در آن زمان پولِ هِنگفتی بود - مصالح ضروری را که به آنها گفته بودیم؛ چه چیزهایست، بالا ببرند. 

برای اینکه  قاطرچی ها را با مسیر آشنا کنیم دو روز قبل از شروع به کار، آنان را از مسیر تَنگِ مانگ هلات که در آن زمان بسته نشده بود و کوهنوردان از این راه عبور می کردند؛ بردیم . تا حدودی که لازم به نظر می رسید، آنان را با مسیر آشنا کردیم.

در زمان باز گشت از آن ها پرسیدیم، راه را چطور دیدید؟ هر سه نفر با زبانِ کردی گفتند: "یَه چَس قاطِریلِ اِیمَه وه تاشِ راس چِه نَه بان ، یَه خو پَسَه ریَه"/ این راه چیزی نیست، قاطر های ما از صخره های عمودی بالا می رند- این راه که گوسفند رو است/ باشنیدن این اظهار نظر گل از گُلمان شگفت. بلافاصله روز بعد دو تخته چادر که از هلال احمر عاریه گرفته بودیم، با قاطرچی ها بردیم، نزدیک به ابتدای شیب منتهی به تک درخت و کینی (چشمه) چرمی بر پا کردیم. پس از مستقر شدن، همراه  چند نفر از کوهنوردان  مشغول انتقال مصالح شدیم. در مدت چهار، پنج روز، بخشی از آهک و سیمان را تا مکانی که راه تقریباً صخره ای می شود (سیصد متر بالاتر از خرسنگ) انتقال می دهند.

 روز پنجم  یکی از کوهنوردان که با آنها همکاری می کرد، با چهره ای گرفته و ناراحت به دفتر استادیم آمد (در آن زمان من سرپرست استادیوم آزادی بودم) و خبر داد: قاطرچی ها کار را تعطیل کرده اند و می گویند ازعهده اش بر نمی آیند. بدین سان از همین ابتدای آغاز بهکار دچار مشکل شدیم. البته از همان روز اول، بچه ها متوجه شده بودند که این ها، این کاره نیستند. واقعاً هم همینطور بود؛ چون در اصل شغل آنها خرید و فروش قاطر و اسب بود نه قاطرچی گری. به هر حال اشتباه محاسبه ای بود که از طرف این آدم های زحمت کش و بی دقتی ما رخ داده بود.

 

 با شور و حالِ غرورآفرین و عاشقانه ای که مردم در سال های اولیه انقلاب برای خدمت در امورات مختلف کشور در سر داشتند؛ کوهنوردان کرمانشاه هم اگر بارها مشکل و موانعی سر راهشان قرار می گرفت باز هم مصمم تر از پیش دنبال کار را خستگی ناپذیر ادامه می دادند. به همین دلیل سعید خالیگران و ... که با حمل بار با قاطر و خرهیچگونه تبحری نداشتند با خرید دو راس خر به امید اینکه بتوانند مصالح را به میدان پراو انتقال دهند، دنبال کار را گرفتند، اما درعمل متوجه شدند از عهده این کار بر نمی آیند.

  سعید تعریف می کرد: "گاهی خرهای مستِ تا خرخره جو وعلف خورده با بارهایشان چهار نعل فرار میکردند و از دیدشان ناپدید می شده اند و آن روز تا هوا تاریک می شده، دنبالشان می گشتند ... . خلاصه مهار و به فرمان در آوردن این حیوان ها و تخصص در این کار، مسئله ای نبود که ازعهده سعید وعلی برآید. در این رابطه سعید خالیگران که همیشه بذله گویی خودش را داشت، بعد از ناموفق بودن، می گفت" :کار هر بُز نیست خرمن کوبیدن گاو نر می خواهد و مرد کهن! -آری طبق این ضرب المثل پر محتوای ایرانی، انجام هر کاری، کاردان و متخصص خودش را می طلبد و الا به جای پیشرفت، پسرفت صورت می گیرد.

پس از نشستی که با حضور تعدادی از کوهنوردان در دفتر هیات  تشکیل شد، تصمیم گرفتیم به پایگاه هوانیروز متوسل شویم که شاید بتوانیم از این طریق با هلیکوپتر، مصالح را به میدان پراو انتقال دهیم. بنابراین آقای عیوضی و من، همراه با دو تن از افسران لشگر ۸۱ زرهی که قبل از پیروزی انقلاب، اطلاعیه ها را مخفیانه توسط آنها به پرسنل پادگان می رساندیم، به دفتر فرماندهی قرارگاه ارتش رفتیم.

در آن زمان - سرهنگ هوشنگ سهرابی که کرمانشاهی هم بود - فرمانده قرارگاه بود. افرادی که طبق مکاتباتِ قبلی در این جلسه حضور داشتند، عبارت بودند از: سرهنگ سهرابی - و اگر درست بیاد بیاورم - سرهنگ محمدی فرمانده پایگاه هوانیروز کرمانشاه، زنده یاد سردار بروجردی از سپاه و دو افسر یاد شده که باصطلاح پارتی ما بودند. در این نشستِ یک و نیم ساعته آنچه که از طرف باقرعیوضی و من باید مطرح می شد: از قبیل صعب العبوربودن مسیر و شرح کارهایی که پیگیر آن بودیم و چندان توفیقی بدست نیاورده بودیم و ضوررت ساخت پناهگاه با توجه به وجود غار جهانی پراو که مورد پیمایش و کاوش غار نوردان ایران و سایراقصی نقاط دنیا قرارمی گیرد و مکان فراخ برای نشستن هلیکوپتر و ... به سمع اعضاء جلسه رسانده شد.

سرهنگ محمدی با بیان معضلات و خطرات احتمالی، ظاهراً زیاد مایل نبود بالگرد در اختیار هیات کوهنوردی قرار گیرد. سرهنگ سهرابی هم به تاسی از صحبت های محمدی با تردید و دو دلی به انجام این کار نگاه می کرد. در این بین سردار بروجردی (که متاسفانه دو سال بعد در جنگ ایران و عراق به شهادت رسید) نظرش را(نقل به مضمون) این طور بیان کرد: "در دوران طاغوت همه چیز در اختیار صاحب منصبان و از ما بهترتران بود؛ انقلاب کردیم - مردم به رهبری امام خمینی طاغوتیان را به زباله دان تاریخ ریختند. و بعد ازاین باید همه چیز مال مردم باشد". باهمین چند جمله ی سردار بروجردی و نظر مساعدش، رضایتِ سرهنگ ها را نیز که در حقیقت قلباً دوست داشتند کار کوهنوردها انجام شود، حاصل شد. بدین ترتیب برابر صورت جلسه، قرار شد یک فروند هلیکوپتر کبرا، بارهای موردنیاز ساخت پناهگاه را به محل تعیین شده (میدان پراو) حمل نمایند.

 بعداز این موفقیت بزرگ و کارساز، چند تخته چادر هلال احمر را در مجاورت محل احداث پناهگاه برپا کردیم. مواد غذایی فاسد شدنی را در اعماق برف های گودال ها و چاهک ها پنهان نمودیم.

طبق پیش بینی ها و برنامه ریزی هایی که کرده بودیم می بایست حد اکثر طی سه ماه - پیش از  ریزش نزولات آسمانی – کار را به پایان برسانیم. به زبان دیگر از غیرممکن، ممکن بسازیم.

در ارتفاعات کوه پراو بخصوص در محدوده وسیعی از اطراف پناهگاه  آبی وجود ندارد - حتی برای آشامیدن. ِلذا یکی از کارهای سخت و طاقت فرسا، آوردن برف از دوردست ها توسط نفر و ذوب کردنش در بشکه ها بود. البته در فصل اوایل بهار  و ... بشکه ها، برف گیری شده بودند ولی مدام باید این کار ادامه می یافت که با کمبود آب مواجه نشویم. از دیگر کارهای دشوار تهیه شن کوهی بود که باید از مسافت دور(زیر صخره های مشرف به قله شیخ علی خان) آورده می شد. نانوشته نماند مقدار قابل ملاحظه ای ماسه و سیمان توسط هلیکوپتر آورده شده بود، اما به مقدار ماسه بیشتری نیاز داشتیم.

شن کوهی به علت اینکه خاک داشت باید با آب بشکه ها شسته و سپس با ماسه مخلوط می شد. از دیگر کارها، حمل و انتقال ده ها تن سنگ از دور و نزدیک پناهگاه بود که اکثرا باید با پُتک، کم و بیش، قواره می شدند. همچنین تهیه خاک نرم از نقاط مختلفِ میدان پراو به پای کار برای ملات گِل وآهک بود. تهیه غذای نفراتِ کارگاه هم دردسرهای خودش را داشت. بیماری، آسیب دیدن دست پای بچه ها، رعایت بهداشت، نیش زدن عقرب و ... از دیگر مسائلی بود که گهگاه آزار کوهنوردان را پیش می آورد و اتفاقات و جریانهای دیگری که پیشبینی شان غیرممکن بود و چون قارچ، گاه از درون کار، سر بیرون می آوردند.

 باچنین حال و هوا و زمینه کاری، فعالیت پناهگاه سازی با تخت و تراز شدن  محل احداث که از سال پیش انجام گرفته بود کارِ دیوار چینی توسط استادکار (اسد بنا) با هِلهِله و هورای بچه ها آغاز شد. طبق قرارداد منعقده می باید استاد، دیوار چینی را تا زیر سقف بالا ببرد. بعد از چند روز کار و بالا آمدن حدودِ چهل سانتیمتر دیوار پناهگاه؛ متاسفانه کم و بیش میشد تشخیص داد که استاد از کار کردن ناراضی بود؛ هی بهانه میگرفت؛ از ویلان بودن زن و بچه اش اظهار نگرانی می کرد. شبِ روز چهارم کاریش گفت؛ فردا امتحان رانندگی دارد. باید بره شهر، روزِبعد بر می گردد، گفتیم چه اشکال دارد برو.

 

ساعت ۸ صبح استاد که گویا از شب قبل، اساس و وسائل کارش را که شامل: شاغول، کمچه، تراز، کلاف ریسمان و چوب شمشه بود، آمده بُردن کرده بود. با دیدن این وسائل دیگر شکی برای ما بافی نماند که قصدش رفتنِ بی باز گشت است. بهش گفتم: اُسا چرا  وسائل کار را میخواهی ببری!؟ مگه نمی خواهی بر گردی؟ گفت: "بناها عادتشانه هر جا که بخوان بِرَن وسایل شان را همراه خود می برند! من هم گفتم اُسا ما هم رسممان اینه؛ کسی که کارمان را تمام نکرده و می خواد بره امتحان رانندگی بده و برگردد، نمی گذاریم وسائل کار را با خودش ببرد. با این گفته، استاد چاره ای جز جا گذاشتن وسایل را نداشت.

 یک ساعت بعد، با بالگردی که بالا آمده بود، رفت و دیگر هم برنگشت. وضعیت ناخوش آیندی در بین کوهنوردان بوجود آمد؛ همه مان دمغ و کسل شده بودیم. هرکسی راهکاری که بنظرش می آمد مطرح می کرد. من گفتم: "یه مقداری در این چند روزی که جلو دست استاد اسد بودم و قبلا در عملیات ساختمان خانه ام با کارگرها و اُسا کار همکاری کرده ام، تقریباً از دیوارچینی یه چیزهائی یاد گرفتم، بنظرم می توانم این کار را انجام دهم .نگران نباشید؛ با دقت و وسواسی که بخرج خواهم داد اگر بهتر از استاد اسد، کار را پیش نبرم، بدتر از اوهم نخواهد شد. و اطمینان دادم که آنقدر قفل و بندهای سنگ ها را بدرستی  انجام خواهم داد که توپ نادر شاه هم پناهگاه را تکان ندهد! با این گفته ی به شوخی و جِدِ من؛ شاید حمید نظرپور یا کس دیگری بشوخی گفت: "هی فکر بکُن دیوار کج بره بالا و بعد فرو بریزه. دوباره از نو راست می چینیمش. و ادامه داد یه مورچه صد بار یه دانه را از دیوار می بره بالا از دهانش می افتد، میاد پائین دوباره می برتش بالا، تا بالاخره پیروز میشه، یعنی ما از یه مورچه کمتریم؟!" با این ّبذله گوئی ... همه زدن زیر خنده.

 از ساعت دو و نیم  بعد از ظهر همان روز ( روزی که استاد اسد از کارش سر باز زد) من بجای او شدم "بنا- اُسا!" بدینسان دنباله کار فقط بعد از وقفه ای ۵- ۶ ساعته از سر گرفته شد. کار، اگر چه کمی کُند پیش می رفت ولی خوشبختانه رضایت بخش بود. طبق برنامه ی کاری که برای افراد تعیین شده بود؛ روزانه عده ای شن کوهی را با کوله از دامنه صخره های منتهی به قله شیخ علی خان می آوردند. چند نفر با الک  کردن و خاک شور، آن را آماده مخلوط کردن با ماسه می کردند. جمعی برف را از گودال های اطراف و دورتر، حتا از زیرکت های گاچال با گونی، کوله پشتی، یا زنبه می آوردند و توی بشکه هایی که آبشان نصفه نیمه یا خالی شده بود می ریختند. یکی دو نفر هم ملات گل و آهک درست می کردند. و دونفر جلو دست بنا مشغول بودند. عده ای با دیلم در این سو و آن سوی پناهگاه سنگ در می آوردند و... . البته چنین فعالیت های پرکارانه ای بیشتر در روزهای تعطیل و اوقاتی که جمع زیادی کوهنورد حضور داشتند، انجام می گرفت.

یکی از کمک های بزرگ و فوق العاده کارساز در احداث پناهگاه پراو، توسط هلیکوپتر انجام می شد؛ آوردنِ مصالح سنگین بخصوص حملِ خرپاهای آهنی سقف، که طول هر کدام به بالای شش متر می رسید؛ بود که توی اطاقِ هلیکوپتر جا نمی گرفت. ولی جناب سروان شهدادیان و کامیار ... این دو خلبان غیور و شجاع که کمتر از ما دلشان برای ساخت پناهگاه نمی سوخت، با مسئولیت پذیری خود و به دور از چشمِ بالا دستها، دو درب طرفین بالگرد را باز کرده، خرپاها را در کفِ آن قرار می دادند؛ بطوریکه بخش بلندی از آنها از دو طرفِ هلیکوپتر بیرون بود. بدین شکل در دو مرحله خرپاها را به میدان پراو انتقال دادند.  فداکاری و رشادت های این خلبانان شجاع و جان برکف که در جنگ ایران وعراق بزرگترین دلاوریها را در تاریخ جنگ های جهان پدید آوردند، هرگز از حافظه ملت سلحشور ایران زدوده نخواهد شد.

خوشبختانه با پشتِکارِ بی نظیرِکوهنوردان، کار بدون کوچکترین وقفه ای در حال پیش روی بود. بدین صورت هرکسی و هر جمعی گوشه ای از کارهای از پیش تعیین شده را به صورت خستگی ناپذیر و عاشقانه انجام می داد.

 در طول سه ماه و اندی که کارِ احداث و بهره برداری از پناهگاه به طول انجامید، کوهنوردان با دشوارهای زیادی مواجه می شدند مثل: زیر سنگ ماندن انگشت، عقرب زدگی، مریض شدن، دوری از خانواده و... .

 بودند کسانیکه در طول مدت احداث پناهگاه هرگز به شهر نیامدند! و گاهی برای استحمام  از آبِ بشکه ها استفاده می کردند. با این تفاصیل و با تمامِ مشکلاتی که گاه و بی گاه پیش می آمد کوهنوردان ذره ای از اراده و عزمشان برای به پایان رساندن ساختِ به موقع پناهگاه  کوتاه نمی آمدند.

کوهنوردانی که عضو ثابت کارگاه بودند: بهروز ایزدی، کریم اسدآبادیان، باقر عیوضی، بهمن مشتکوب، سعیدخالیگران، حشمت حیدریان، حمید علوی، صحبت بهادرانی، برادران نیکروز، فرج اله قلعه ای، حمید نظرپور، شریف طللع ضمیر،ناصر عطارودی، محمد رضا کرمی و...

بدین ترتیب و شرح مختصری که داده شد، با انجام آخرین کارهای باقی مانده: سیمانکاری کف وسکوی دور پناهگاه ، بند کشی درزهای  بیرونی و داخلی دیوار پناهگاه، توسط حمید علوی و ...  در اوائل مهر ماه سال شصت -  عملیات ساختمانی  پناهگاه به اتمام و به بهره بر داری رسید.