سردشت، ای شهر بی پناه؛ رنج ابدی ات را چگونه ترانه ای کنیم/ منصور اولی
سردشتِ شهید، سردشتِ قهرمان، آوردگاهِ قساوتِ دوران، خواهرِ تنی هیروشیما؛ در زمانه ای که آفتاب همچنان داغ اش را بر دلمان می نشاند، کجا شکایت ببریم از رنج هایت. فرزندان بی دفاعت را که در حال نگاه خیره به آسمان، بر زمین غلتیدند زیر کدام خاکِ فراموشی به صندوقچه خاطرات بسپاریم.

می شود مگر، چشمان ناز دخترکان عاشق و پسرکان تازه لی لی کنانت را به دست باد فراموشی بدهیم و بگوییم جنگ تمام شد؟ می شود مگر آسمان زیبای آبی ات را که از آن روز نکبت به بعد بوی خردل گرفته است، از یاد ببریم و به روی خودمان نیاوریم که تو چقدر رنج بر شانه هایت هنوز سنگینی می کند.

سردشتِ قهرمان، به کدام گناه ناکرده، تو را مجازات کردند؟ به کدام گناه ناکرده تو تاوان دادی. چقدر باید بگذرد، چند سال و چند قرن، که گل و گردو دوباره بروید بر دشتی که که هنوز سرش درد می کند از بوی خردل و بادام؟

می شود ساعت را ملامت کرد؟ می شود روزی ساعت 16:30 را از روی تمام ساعت های جهان پاک کرد؟ کاش محو می شد از زمان این دقیقه شوم.

کاش می شد فریادی کشید به بلندای کوه های سر به فلک کشیده ات. کاش می شد با درخت های گردو و با گل های لاله و با دشت های پهناورت دقیقه ای دیگر را خلق می کردیم و می گذاشتیم جای آن ساعت و دقیقه شوم.

رنجِ ابدی شده ات را کدام کتابِ شعر، کدام کلمه و کدام شاعر می تواند ترانه ای کند برای آوازی ابدی. صدای خنده بچه های شهیدت را با کدام آهنگ خوش می توان دوباره در دشت های پر از گل  نواخت.

سردشتِ قهرمان، مادرِ رنج کشیده هستی، چشم های جهان چگونه کور نشده اند از این همه قساوت در نگاهشان؟ حق تو بود ای زیبای ابدی که اینگونه بوی شومِ نفرتِ کوردلان را استشمام کنی؟ به کدام گناه؟

پرنده های پر پر شده ات اگر بال پرواز داشتند، به ابدیت پرواز می کردند تا صدای رنج هایت را به گوش خدا برسانند. می گویند 35 سال از فاجعه گذشته است، اما من و تو خوب می دانیم جای رخم ها چقدر تازه است و هر روز تازه تر می شود.

زخم زبان ها هم که بماند. برخی نمک می پاشند هنوز بر تن زخمی شهری قهرمان که تنها مانده است. برای نخستین بار در جهان یک شهر و مردم بی دفاعش را بمباران شمیایی کردند، اما کسی نفس بر نیارود، تا در گرما گرم تیر ماه زمزمه این شعر را یادمان بیارود که «هوا بس ناجوانمردانه سرد است/ سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت/ سرها در گریبان است. کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را . نگه جز پیش پا را دید ، نتواند / که ره تاریک و لغزان است.»