غروبِ ابتهاج درسایه سارِ سایه / حبیب الله مستوفی
سرویس کرمانشاه _ استاد حبیب اله مستوفی از چهره های پژوهشگر و صاحب نظر حوزه تاریخ، فرهنگ و فولکلور در منطقه هورامان در تازه ترین مطلب خود به مناسبت درگذشت هوشنگ ابتهاج شاعر پرآوازه ایران، به بررسی جایگاه ادبی این شاعر معاصر پرداخته است .

خبرگزاری کردپرس _

ای که چون خورشید بودی با شکوه  /  در غروب تو، چه غمناک است کوه

آتشی خاموش شد در محبسی     /   دردِ آتش را چه می داند کسی

ستیغ های پُر شکوه «شاهو» و «آتشگاه» هنوز هم آغوش تاریک وروشن صبحگاهند و خود را آمادۀ نوشانوش نور و طلوع خورشید نوزدهمین روز مرداد ماه تفتیده 1401ه.خ می کنند، که خبری از انبانِ پر آشوب دنیای مجازی بر بام جهان پَر کشید ؛ امیر هوشنگ ابتهاج (ه.ا.سایه) بال گشود و سایه برچید تا به قولِ دخترش یلدا « با هفت هزار سالگان سَر به سَر شود.».

افسوسی بر کوتاهی یک درازنا

کو تاهِ بلند، به ظاهر پارادوکس (تناقض نما ) است . هوشنگ ابتهاج نود و چهار سال و پنج ماه فرصت زیستن یافت، اما هر کس او و محصولات فکریَش را بشناسد، بر رفتنش افسوس گوست ، چرا؟ 94 سال در یک نگاه، عمر بلندی است که نصیب همه نمی شود. اما چنانکه به درستی گفته اند«فرق ها از زندگی تا زندگی است…» و آنچه این عمرِ بلند را کوتاه جلوه می دهد و افسوس را بر لب می نشاند همان« فرق» است که بین زیستن ها وجود دارد. یکی زیستی پاره خطی دارد یعنی می زیَد و می رود و تمام می شود، اما دیگری زندگی را چون خطی ممتد ادامه می دهد و در هنگام و  هنگامه های سخت، گرچه بر خود سخت می گیرد ولی دست به کار زایش و آفرینش می زَنَد و با گشودن دریچه های نو  همه را به مهمانی خورشید می خواند؛

من آن صبحم که ناگاهان چو آتش در شب افتادم/ بیا ای چشمِ روشن بین که خورشیدی عجب زادم

ز هر چاکِ گریبانم چراغی تازه می تابد    /     که در پیراهنِ خود، آذرخش آسا درافتادم

چو از هر ذرۀ من، آفتابی نو به چرخ آمد   /    چه باک از آتشِ دوران، که خواهد داد بر بادم

تنم افتاده خونین زیرِ این آوارِ شب، اما    / دَری زین دخمه سوی خانۀ خورشید بگشادم

سایه در زندگی پر فراز و فرودش، فردی منفعل نبوده و تقلب احوال بیرون ودرونش را می توان در اشعارش  چونان تابلوهای شیوا و گویا ، رَصَد کرد و به جرئت گفت؛ که همیشه در سایه سار امید، هواخواه آزادگی و آزادی بود.

الا ای صبحِ آزادی به یاد آور در آن شادی  /  کزین شب های ناباور، مَنَت آواز می دادم

در آن دوری و بد حالی، نبودم از رُخت خالی /  به دل می دیدمت، وز جان سلامت می فرستادم

به جز دامِ سرِ زلفت، که آرامِ دلِ سایه ست    / به بندی تن نخواهد داد هرگز جانِ آزادم

و در جایی دیگر می سراید؛             

گر بَدي گيرد جهان را سَربسَر  /  از دلم اميد خوبي را مَبَر

پس افسوس بر نبودنش رواست.

جمع عشق و فرزانگی در نگاه سایه

بسامد (فراوانی) پرداختن به مفاهیم عقل و عشق در وادی ادبیات و بویژه در ادبیات عرفانی بر جستجوگران، عیان است و کم نیستند کسانی که باهم بودن عقل و عشق را ممکن نمی دانند . این امر در آثار بعضی از بزرگان ادبیات عرفانی ما پوشیدنی نیست. مولانا عقل معاش اندیش را نوعی زیرکی مبتنی بر ظن می داند و دور از عشق(حیرانی) ؛

زیرکی بفروش و حیرانی بخر  /  زیرکی ظن است و حیرانی نظر

ورود به مفاهیمی چون عقل جزوی، کلی، بحثی، تقلیدی و ... موضوع این کوتاه نوشت نیست. هوشنگ ابتهاج دور از پیچیدگی و با زبانی ساده، ابتدا می گوید که در مسیر زندگی سعی کرده به خود متکی باشد، اگرچه برایش زحمت آفرین شود؛  پای اگر فرسودم و جان کاستم  /  آنچنان رفتم که خود می خواستم

و سپس گرمی تلاش و تکاپوهای خود را مدیون عشق می داند و کل داستان زندگی را نیز حدیث عشق می نامد. او این عشق را سربسته رها نمی کند، بلکه اعتبار و شکوهش را وابستۀ عقل و فرزانگی دانسته و می گوید؛

هرچه گفتم، جملگی از عشق خاست  /  جز حدیث عشق گفتن، دل نخواست

حشمت این عشق از فرزانگی است     /  عشق، بی فرزانگی دیوانگی ست

در ادامه به نکتۀ جالب تری اشاره می کند و می گوید اگر با وجود عشق و علاقه  به اهدافم در مسیر پر نشیب و فراز رندگی، دست آورد چندانی ندارم و به آنچه می خواستم نرسیده ام، دلیلش آن است که به فرمان بی چون و چرای عشق گردن ننهاده و شیفته چیزی نشده ام بلکه به حکم عقل عمل کرده ام و توجیه عقلانی برایم مهمتر بوده است تا جائیکه دربرابر آرزوهای افسونگر هم تسلیم نشده ام؛

گر درين راه طلب دستم تهي‌ست  /  عشقِ من پيشِ خرَد شرمنده نيست

روي اگر با خونِ دل آراستم        /   رونقِ بازارِ او مي‌خواستم

ره سپردم در نشيب و در فراز       /   پای هِشتم بر سرِ آز و نياز

سر به سودايي نياوردم فرود         /   گرچه دستِ آرزو كوته نبود

سایه و مرگ

سایه در بارۀ مرگ کم سخن نگفته است، با کمترین جستجو در آثارش می توان عباراتی را چون؛ شیون مکن از مرگ، دامگۀ مرگ، داسِ مرگ، مرگ در میدان و گشایندۀ زندگی، مرغ مرگ اندیش، مرگ با دشنۀ دوست، شکنج مرگ و...، برگزید و بر اساس حال و هوای درون و برونِ خود، آنها را فهمید.

سایه در بخشی از شعر«آواز غم» از مردانی می گوید که مرتبۀ انسانیت را معنی می بخشند و نه تنها از مرگ هراسی ندارند، بلکه زنده اندیشانی هستند که مرگ را چون شاخه¬های گلی خوشبو برگردن می آویزند و آن را پُلی می دانند که عابر را نه در پرتگاه نابودی و فنا که به جاودانگی می کشاند؛ 

 ای غم ! رها کن قصه ی خون بار

چون دشنه در دل می نشیند این سخن اما

 من دیده ام بسیار مردانی که خود میزان ِ شأن ِ آدمی بودند

وز کبریای روح، برمیزان ِ شأن ِ آدمی بسیار افزودند

 - آری چنین بودند

 آن زنده اندیشان که دست ِ مرگ را بر گردن ِ خود شاخ ِ گل کردند

 و مرگ را از پرتگاه ِ نیستی تا هستی ِ جاوید پُل کردند

و در شعر «دیباچۀ خون» به مرگ از زاویۀ دیگری می نگرد و گویی مردن ، به سادگی افتادن برگی از درخت برایش حل و هضم شده است و برعکس نگران مرگ باغِ پُر برگ وبار و درخت است. او در این ابیات بیشتر نگران مرگ زندگی و سرزندگی است؛

 نه هراسی نیست

یپش ما ساده ترین مسئله ای مرگ است

مرگ ما سهل تر از كَندن یك برگ است

من به این باغ می اندیشم

كه یكی پشت درش با تبری تیز كمین كرده ست

دوستان گوش كنید

مرگ من مرگ شماست

مگذارید شما را بكشند

مگذارید كه من بار دگر

در شما كشته شوم

 سایه در سایه سار ابدیت

امیر هوشنگ ابتهاج(6 اسفند 1306-19 مرداد 1401ه.ش) متخلص به سایه اینک در وادی خاموشان به گفتۀ خویش با لب خاموش با پروردگارش سخن می گوید و کسی را خبر از این نجوای پنهان نیست و نخواهد بود. باشد تا قدم هایش برای ابتهاج جان انسان های هم دوره اش در این سرا ، ابتهاج روحِ آن سَرایش شود.

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست  /  تا اشارات نظر نامه رسان من توست

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم    /  پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید         /   همه جا زمزمه عشق نهان من و توست

این همه قصه فردوس و تمنای بهشت      /   گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست

سایه زآتشکده ماست فروغ مه و مهر            /     وه از این آتش روشن که به جان من و توست