کشاورزان چشم به راه پول گندم/وعده سرِخرمن بی اعتبار شد
سرویس کردستان- زندگیشان را با وعده های سرِخرمن تمدید می کنند و چشم به راه آب شدن گندم این طلای زرد هستند؛ کشاورزانی که این روزها کاسه صبرشان لبریز شده و انتظارشان به سر آمده است.

به گزارش خبرنگار کردپرس، فلاسک چای را بر می دارد، نفس عمیقی می کشد. نور تیز خورشید مستقیم به بدنه فلاسک می خورد و چشمان کشاورز جوان را می زند. چشمانش را از تیزی خورشید لوچ می کند. استکانی از داخل زنبیل کوچکی که کنار دیوار سیمانی گذاشته بر می دارد و ابتدا آبی به داخل آن می ریزد و خالی می کند و بعد هم این داغی چای است که به مشامت می خورد. گرمای اواسط تابستان خشکسالی را بیشتر نشان می دهد آن هم زمانی که روز به روز از میزان آب های زیرزمینی کم می شود.

 «از اواسط تیر شروع کردیم به برداشت گندم و تحویل مراکز خرید دادیم اما هنوز پولی بهمون ندادن». این را «آقا سلمان» می گوید؛ یکی از کشاورزان قروه ای... کسی که امسال همانند سال های قبل باز هم انتظارش برای برداشت محصول برآورده نشد.

استکان چای را به سمتت می گیرد. بخار چایی با هوای داغ تابستانی در هم می شود و به صورتت می زند. در حین گرفتن چایی، نگاهت به چشمان «سلمان» می خورد؛ چشمانی که رنج زندگی تمدیدی را نشانت می دهند. کمی جابجا می شود و تعارف می کند بنشینی و سرپا نایستی. کنار بساط کشاورزی اش روی بتُن سیمانی زیر سایبان کوچک ساخته شده به دیواری که آب خورده و کمی خنک است تکیه می دهی. «سلمان» نگاهش به مزارع است. معلوم نیست به چه فکر می کند اما دلهره و نگرانی را با لرزش مردمک چشمانش به خوبی می توانی ببینی. می خواهی اولین جرعه چایی را بنوشی که با صدای «سلمان» متوقف می شوی. «ببین خانم... این مزارع زمانی سال ها پیش همه سبز بودند و پر محصول... چاه ها همه آب داشتند و صدای پرندگان مدام شنیده می شد. اما حالا فقط خاک می بینی و صدای خش خش حشرات... نه درختی مانده و نه پرنده ای و نه چاه آبی!». حین گفتن این جملات با دستانش مدام اطراف را نشانت می دهد، می خواهد هر چیزی که می گوید مستند باشد.

با دست عرق پیشانی اش را می گیرد. کمی پاچه های شلوارش را جمع می کند و بلند بلند می گوید «کشاورز باید تاوان همه چیز را بدهد... اما هیچکس نمی پرسد چرا کشاورزی به این وضعیت رسید؟!». اینجای سخنش که می رسد مکثی می کند. نگاهش را می چرخاند به اطراف. بلند می شود و دوری می زند و دوباره می نشیند. با لحن تلخی سخنش را ادامه می دهد. «مگر ما کشاورزان راضی بودیم به اینجا برسیم؟ به والله که نه!... باشد! می گویند کشاورز مقصر بی آبی است؟! قبول... شاید جاهایی ماهم درست کار نکردیم و برداشت زیادی داشتیم اما ما ندانستیم که چه می کنیم! مسئولان که می دانستند چه می شود؟! چرا جلوی ما کشاورزان را نگرفتند؟! چرا زودتر کاری نکردند که حالا حسرت گذشته به دلمان نماند؟!». غمی آمیخته به عصبانیت در کلامش نهفته... ادامه سخنش را با این حرف می گیری که «اما حتی حالا با وجود دانستن وضعیت، تعدادی از کشاورزان هستند که باز هم برداشت بی رویه خود را دارند و محصولاتی می کارند که به ضرر است و آب های زیرزمینی را دچار افت می کند!». انگار با این گفته داغ دلش را تازه کرده باشی... دستانش را به حالت تسلیم بالا می گیرد و تکانی می دهد. «آن کشاورزی که می داند در چه منجلابی افتاده اما باز هم دست از خطا بر نمی دارد را نباید کشاورز دانست... کشاورز واقعی دلسوز است و تنها به فکر امروز خود نیست بلکه آینده اش را هم می بیند. آن شخصی که به نام کشاورز چاه غیرمجاز می زند و آب بی زبان را از زمین می کشد و کشت زیاده می کند از نظر من کشاورز نیست و کاسب است که به نام کشاورز کاسبی می کند». حرص را به وضوح در نگاه و سخنانش می بینی. حرص از اینکه نام کشاورز توسط عده ای که دغدغه آینده را ندارند و نگران نابودی زمین نیستند، دارد لکه دار می شود.

عمقی که فکر کنی می بینی از میان کشاورزان تعدادی هستند که چندان پایبند به قانون الگوی کشت نیستند و با حمایت های خاص نابودی منطقه را تشدید می کنند. این افراد شاید به گفته «سلمان» واقعاً کشاورز نباشند و برای همین دلشان نسوزد که قروه دیگر آب ندارد! البته این داغ بی آبی دیگر دلسوز و غیر دلسوز نمی شناسد چرا که وقتی کار از کار گذشته، افسوس خوردن فایده ای ندارد!

«سلمان» این حرصش را به سمت پرداخت نکردن وجه گندم می کشاند. گندمی که به دلیل خشکسالی چندان به اکران برداشت نرسید و حالا هم این طلای زرد آب نشده است. «تمام محصول ما شده گندم که آن را هم با کلی بدبختی کشت می کنیم... حالا ما که آبی هستیم حداقل کمی امید داریم که آبی ولو اندک هست ولی اونایی که دیم کارند چه باید بکنند؟! نه بارانی نه آبی... با این وضعیت هم اندک محصولی که برداشت می کنیم هم به موقع پولش را نمی دهند...». دستی به صورتش می کشد و کلاه سایه گیرش را روی سرش جابجا می کند و بلند می شود و به سمت آبپاش می رود. در حین رفتن با صدای بلند تقریباً فریاد می زند که «آخه خدارو خوش میاد با این وضع اینجوری مارو سرگردان می کنند؟! دلمون به همین پول گندم خوشه!».

از پرداخت وجه گندم در کردستان تنها یک مرحله تا تاریخ 28 تیرماه واریز شده و مابقی هنوز مانده و همین تأخیر در پرداخت باعث شده کشاورزان معترض شوند و نا امید. «سلمان» آبپاش را جابجا می کند و دست به کمر نگاهی به زمین و بعد هم نگاهی به آسمان می اندازد و با صدایی شبیه خواهش می گوید «ما که بریدیم و هرسال با کلی استرس گندم رو کشت می کنیم. -حالا اونی که به غیر گندم میره سیب زمینی و چغندر و چیزای دیگه هم می کاره و تخلف هم می کنه بحثش جداست- ولی نباید همه رو به یک چوب زد. حداقل پول گندم مارو زودتر بدن، به خدا مردیم از بس به طلبکارامون وعده امروز و فردا دادیم».

کشاورزانی مثل «سلمان» که سال هاست قید هر محصولی به غیر گندم را زده اند، تمام زندگیشان را وصل کرده اند به رسیدن سرِخرمن. آفتاب داغ تر می شود. داغی اش را در بخار آبی که «سلمان» به زمین می دهد به خوبی می توان دید. این هوای داغ کلمن آب یخ را بیشتر نشانه می گیرد. لیوانی بر می داری و به سمت کلمن می روی که «سلمان» از پشت سر صدایت می زند «بگذار خودم می آورم برایت... اون آب الآن خیلی یخ شده باید آب بریزی روش تا بهتر بشه». با این جمله، لیوان را از دستت می گیرد و به سمت کلمن می رود. درست وقتی که آب توی کلمن می ریزد، صدایش را می شنوی. «مسئولان چه می دانند مایی که تنها درآمد و تنها شغلمان همین کشاورزی است چه می کشیم؟! هر سال نسیه خرید می کنیم و به مغازه دار و بقال و قصاب و ... وعده سرِخرمن می دهیم... وقت درو هم به کمباین دار و مابقی عوامل باز وعده سرِخرمن را داریم و از آخر کاری کرده اند که این وعده هم دیگر بی اعتبار شده...».

کشاورزانی این چنین که زمین کم دارند و به دلیل خشکسالی سال هاست فقط گندم می کارند، تمام زندگیشان از همین کشاورزی است و منبع درآمد دیگری ندارند و به قول خودشان کار دیگری هم بلد نیستند و همین کار هم نسل به نسل چرخیده و از کودکی کشاورزی کرده اند، به همین دلیل انتظار دارند با کشاورزانی که یا بازنشسته دولت هستند و زمین دارند یا معیشتشان تنها از کشاورزی نیست، تفاوتی داشته باشند.

«سلمان» لیوان به دست به سمتت می آید. لیوان آب را به دستت می دهد. بعد کلاهش را بر می دارد و دستی به موهای کم پشت جو گندمی اش می کشد. چشمانش هم از خستگی و هم از گرمی هوا قرمز شده اند. تعارف می کند آب را بنوشی. در حین نوشیدن آب به دور دست ها اشاره می کند. انگار با خودش حرف می زند. صدایش را به سختی می شنوی «نه باران داریم نه آب... نه پولی که قرض هایمان را بدهیم... چوب خطمان پر شده و دیگر نمی توانیم به طلبکاران وعده امروز و فردا بدهیم... اگر بناست همین طوری پیش رود حداقل ما را از سرگردانی در بیاورند و تکلیفمان را روشن کنند که فکری به حال آینده و زندگی خودمان داشته باشیم». کمی عقب تر می آید و لباس های خاک گرفته اش را تکانی می دهد بعد با حالتی پر از نگرانی مستقیم به چشمانت نگاه می کند. «سال هاست ما کشاورزان دو درد را تحمل می کنیم... یکی هنگام کشت محصول که آیا باران یاریمان می کند؟ آیا آب هست تا محصول خوب رشد کند؟ و درد دیگر آیا هنگام درو به وقت خودش پولمان را می دهند؟ یا باید اسیر امروز و فردا شویم؟!».

«سلمان» این ها را می گوید و سلانه سلانه می رود. لیوان به دست ایستاده ای و نگاهش می کنی. سایه اش روی زمین خشک و ترک خورده از خودش نزارتر است. با خودت می گویی او کشاورز است؛ قشری که سال ها پیش گرفتار سیاست های غلط شده اند و حالا تاوان سنگینی را می پردازند؛ در این میان تاوان خشکسالی یک طرف و تاوان تمدید زندگیشان با وعده های سرخرمن هم یک طرف... وعده هایی که هر سال کشیده تر می شوند و ادامه دار.../

* گزارش و عکس: زیبا امیدی فر