شرح احوالی از استادِ فرزانه دکتر محمّد فاضلی/ شهباز محسنی
در میان استادان زیادی که سعادت درک محضرشان را یافته و با آنان انس و مودّت داشته و دارم آقای دکتر محمّد فاضلی از جمله برترینِ آنان است.

راقم این سطور قصد دارد سیمای استاد فاضلی را با کلماتی ناقص اما از اعماق جان، ترسیم کند؛ هرچند ایشان – که ار نوادرِ این روزگارند - نیازی به توصیف کسی چون من ندارد همچنانکه گفته اند مُعَرِّف باید اجلَی و اعرَف از مُعَرَّف باشد امّا توجیهِ کارم این مصرع مولاناست که «مادحِ خورشید مدّاح خود است»؛ استادی  که از مفاخر معدودِ کشورمان است و گزافه نیست که بگویم در عربی دانی و شناختِ نِکاتِ ریزِ و درشتِ این زبان،  تالیِ سیبویه است و در درک و شناساندن پیچ و خم های  بلاغت،  عبدالقاهر جرجانیِ دورانِ ما و جایگزینِ بحقّ استاد عبدالحمید بدیع الزمانی و ترجانی زاده در دانشگاه. ذوالجناحین است؛ هم دروس حوزه و مدارس دینی را در ایام  جوانی نزد بزرگترین عالِمانِ وقت در حجره های پرافختار کردستان بخوبی خوانده است  و هم مراحل دانشگاهی را تا مقطع دکترا نزد مبرّزترین اساتید وقت و در دوران طلایی دانشگاه مانند استادان عبدالحمید بدیع الزمانی و ابوالقاسم گرجی و محمد شیخ الاسلام گذرانده و  به فضل پروردگار، روزگار و عمرِ شریف را در مسیر خجسته علم و خدمت فرهنگی و علمی  صرف کرده و  به  درختِ ریشه دار و پرثمر و  تنومندی بَدَل شده و دهه هاست که چندین و چند نسل از دانشجویان – که اینک خود استاد شده اند- بر سر سفرهء علمِ این دانشی مرد نشسته، و تلاشهای مستمرّ شش دهه این ذات با برکت، موجب ارتقای آموزش و پژوهش در دانشگاههای مشهد و تربیت مدرس و سایر دانشگاههای معتبر کشور در رشته زبان و ادبیات عرب و نقد ادبی شده است.  کسی که همه زندگیِ گرانبهایش را وقف گسترش دانش و دانشگاه و پرورش و تقویت دانشجویان و ترویج اخلاق و مهربانی و انسانیّت  کرده  است.                                                                                              

حضرت استاد محمد فاضلی  به سال۱۳۱۷ در روستای «درگاه سلیمان» از توابعِ شهرستان سقز، در «آغوش خانواده ای روحانیِ کُردزبانِ سرشار از صفا و صمیمیت و مِهر و محبت و پاکی و نزاهت، به دنیا آمد». در مصاحبه ای فرموده است:

«مادرم، زنی پرهیزگار و خانه دار به نام «جیران» بود تا ۱۱/۱۲/۷۹ از نعمت دیدارش بهره مند بودم و پدرم، ملااحمد فاضلی، شخصی عارف و وارسته، از استادان برجسته حوزه های علمیه کردستان به شمار می آمد. من یگانه فرزند خانواده نبودم؛ بلکه برادران و خواهران متعدّدی داشتم، ولی مرگ و میرهای پی درپی و بیماریهای فصلیِ ناشی از فقدان بهداشت و مراقبت های پزشکی، در تنظیم خانواده ما، فعّال بود که ثمره آن را به دو پسر و دو دختر تقلیل داد. چنین تنظیمی بدون تردید توأم با سوز و گدازهای پدرو مادر بود و سنگینی بار غم و اندوهی که هرگز از یاد نرفت.

 تحصیلات ابتدایی و مقدّماتی را در همان زادگاهم،  شروع کردم. معلم و مربّی و مرشدم از همان آغاز، پدر بزرگوار و فرشته سیرتم بود. این مرشدِ بزرگ از منِ گریزپای و فراری از درس و مدرسه، شاگردی علاقه مند ساخت، و با زمزمه محبتِ  خویش، مرا مجذوب علم و دانش نمود و در مسیر فعلی قرار داد. خداوند وی را به درجات رفیع جِنان و فردوس برین پاداش دهاد، و از من او را از سرِ اخلاص و بندگی هزاران یاد باد! »

 ملااحمد فاضلی در سقز و در بین معمّرین مردم به «ماموستا احمدِ درگاه سلیمان» شهره است. در لهجه محلیِ کُردی درگاه سلیمان را دایه سلیمان گویند. ملااحمد شهرت فاضلی را به خاطر عشق و ارادتش به استادش، ملاعبدالرحمن فاضلی، در مهاباد که دانشمند برجسته و مسلّطی بود انتخاب کرده بود. ملااحمد اصالتا اهل بانه بود و او نیز فرزند فقی(فقیه) رسول وینه ای. آری استادِ ما از خانواده ای اصیلِ علمی است که فرهنگ و تربیت و اصالت را به عنوان تکیه گاهی استوار در پشت سر داشت.

در باره پدر:

پدر گرامیِ استاد، زنده یاد ملااحمد، در دوره طلبگی، همدرس استاد احمد ترجانی زاده در ساوجبلاغ مُکری بود که بعدها  از بنیانگذاران و اساتیدِ برجسته دانشکده ادبیات دانشگاه تبریز شد.  تا جایی که اطلاعات ناقص بنده اجازه می دهد ملااحمد در خوش قشلاق منطقه فیض الله بیگی، شاگرد مرحوم ملا احمد لاسور(پدر روانشاد ملاعلی ربانی بغده کندی بود) و در حمامیان بوکان نزد ماموستا ملا صدیق صدقی و  در مهاباد در  مسجد عباس آقا، و مسجد سور نزد بزرگان حوزه مدرسه علمیِ مُکریان مانند ماموستا عبدالرحمن فاضلی و ماموستا محمد قزلجی(ترجانی زاده)  درس خواند و  از محضر مرحوم ملاعبدالله برهانی(مدرس)، فارغ التحصیل و موفق به اخذ اجازه نامه افتاء شد   و برای ادای وظیفه پیشنمازی و تدریس طلاب در روستای درگاه سلیمان سقز سکونت یافت.  به شهادت  روستاییان و کسانی که شخصیت ایشان را از نزدیک می شناختند،  بسیار پارسا و اهل صفا بود و در مسایل دنیایی به حدّاقل اکتفا می کرد.   همه مردم روستا را   به گونه ای تعلیم داده بود که نماز و اوراد و فاتحه و آیة الکرسی و  دیگر وظایف دینی شان را درست  یاد بگیرند و شب و  روز به عبادت، و راهنمایی مردم و تدریس مشغول بود و از این لحاظ مردم درگاه سلیمان نسبت به روستاهای اطراف مقیّدتر و بهتر و نمونه بودند.

استادِ عزیزِ ما دکترفاضلی، بعدها که به تهران منتقل می شود والدین گرامی اش که پا به سن گذاشته بودند  ایشان را در اقامت در تهران  و  بعدها در اقامتِ مشهد همراهی می کنند. معیّتِ فرزند دانشمندشان و حاصلِ عمرِ به بار نشسته شان در این هجرت، و دل کندن از دیارِ عزیز، با همه سختیهایی که این دل کندن ها، برای خودشان و اقوام و نزدیکان داشت، امّا از بارِ غم   تنهایی و غربت و هجرت بر دوشِ استاد می کاست. هجرتی با نیِّتی خیر و در راهِ مبارک خجسته نشر علم و تعلیم و خدمت به طالبان دانش؛ که خدا خود داند چه پاداشی در بر دارد.  ماموستا احمد فاضلی که پس از مدتی دوری، به درگاه سلیمان برمی گشت مشهور است که برای استراحت شب به خانه نمی رفت؛ در مسجد می ماند  و آن گونه که  شنیده ام مکرّر بر دیوارهای محراب دست می مالید و متبرّکاً دستهایش  را بر سر و صورت و سینه اش می کشید و پس از عبادت، درمحراب، استراحت می کرد که نیازی به توضیح نیست   تا چه حد حکایتگر اخلاص  و عقیده پاک آن انسان اهل معناست. پدر، اهل دانش و  ذوق شعری بود. در نامه  منظوم  و زیبایی  به زبان کُردی که از مشهد برای مرحوم حاج میرزا محمد کریم، یکی از بزرگان و   نیکمردانِ  درگاه سلیمان نوشته - و معلوم است که چقدر همدیگر را دوست می داشتند و نزد هم عزیز بودند-  یادی از سرمای سخت و سوزانِ زمستانهای   سقز و تضییقاتی که در آن بی امکاناتی، به هنگام گرفتنِ وضو با آب سرد می دیده  از جمله اینکه دستش از شدت سرما به نرده ها می چسبید  کرده و گفته است که بحمدالله در مشهد برای گرفتن وضو آب گرم   و امکانات بیشتری در اختیار دارد، و حاکی از آنکه ماموستاهای کردستان در اوج قناعت و زهد و پارسایی، تا چه حد ملتزم به دین و انجام واجبات و وظایفشان بوده اند.  در مشهد هم که تشریف داشت علمایی برجسته مانند سیدجلال الدین آشتیانی با ایشان رفت و آمد داشتند و در مسایل کلامی و مذهبی مباحثه و گفتگو می کردند. در متن اجازه نامه افتایی که استادش روانشاد ماموستا عبدالله برهانی(مدرس) برایشان نگاشته اند عباراتی آمده که حاکی از مراتب والای فضل و دانش آن دانش آموخته محضر ایشان است: «...العالم الفاضل کاشف اسرار العلوم برأیه الصائب جامع دقایق الرّسوم بفکره الثاقب الملا احمد الدرگاه سلیمانی وفقه الله الملک الربّانی قد بذل شطراً من ایّام دهره و صرف معظم ریعان عمره نحو اقتناء شوارد الرّسوم العقلیة و اجتناء فرائد العلوم النقلیة و طوی رداء شبابه لإحراز الفنون و جاب مفاوز الشدائد للوصول الی السّرّ المکنون ثم صاحبنی مدةً مدیدة و أزمنة عدیدة و اشتغل فیها بقرائة کتب معتبرة مع تلاطم مواج الفتن و تفاقم عوائق الدهر و الزَّمن ذلی أن تحقق لدیّ انه برع فی العلوم الدینیة کلّها أصولها و فروعها و فاق فی العلوم الحکمیة انواعها و اقسامها و انه جدیر لأن.. بإفادة العلوم و التدریس و قادر علی ازاحة ما یرد علی طالبی العلوم من حیل الواهمة و التلبیس و انّ له فی العلوم حظّاً أوفَی و دواء لداء الجهل اشفَی...».

استادانِ  حوزه علمیه کردستان:

استاد محمد فاضلی در آغاز در محضر  پدر دانشمندش بهره مند شد پس از آن،  به مدرسه بانشاط دینی در روستای قهرآباد – در میان سقز و بوکان- می رود که  جمع طلاب از هرطرف بدان سو رومی آوردند و هفت سال در آنجا به تحصیل دروس مشغول می شود و بالاترین سطوح علمی را نزد ماموستا شیخ عزالدین از علمای محیط و مسلطِ وقت می خواند. درمقدمه کتاب «دراسة و نقد فی مسائل بلاغیه هامّة» اشارتی به آن دوران از عمر شریف خود می کند:«لقد قَیَّضَ اللهُ لی بَعدَ سَنَواتٍ سَفَراً مُبارَکاً نَزَلتُ فیهِ عَلَی أستاذٍ جلیل، فلمّا رَأیتُهُ کالخَلیلِ، لازَمتُهُ مُلازَمَةَ َالظِّلِّ للظلیل، و أقَمتُ عِندَهُ حَوالي سَبع َسَنَواتٍ فاستَفَدتُ مِنهُ فی هذِهِ المُدَّةِ فَوائِدَ کَثیرَةً».  به مدّت دو سال هم در روستای بزرگِ سرا – مابین سقز و بوکان- در خدمت ماموستا ملاهادی افخم زاده و   چند ماهی نیز در روستای باغلوجه در خدمت مرحوم ملاعبدالله احمدیان تلمّذ می کند.

استاد فاضلی در نخستین شماره از مجله  دانشکده ادبیات دانشگاه آذربایجان، مقاله ای خواندنی با عنوان «استادم ملاهادی افخم زاده» در باره شخصیت علمی و سلوک اخلاقی و روش تدریس ایشان نوشته است.

خاطراتِ شنیدنیِ فراوانی هم از تلخ و شیرین های ایام طلبگی دارند که گهگاه در دیدارهایمان با ایشان،برایمان نقل فرموده اند و در مقدمه بعضی از کتاب هایشان هم یادی از تحصیل دوران طلبگی و استادانش کرده است از جمله آنکه بیان فرموده که در ایام تحصیلم در کردستان در میان استادان مدارس علمی و دینی ، دو طیف از استادان وجود داشت؛ جمعی از آنان که اکثریت با آنان بود سنّتی بودند و به لحاظ علمی و دروس کلاسیک، درس خوانده تر و دقیقتر، و جمعی نیز که در اقلیّت بودند کسانی بودند که نگاه روشنفکرانه  و عصری به مسایل دینی داشتند و متأثر از برجستگانِ جهان اسلام مانند محمد عبده  که من محضر هردو طیف را درک کردم.

استادان دوران تحصیل در  دانشگاه:

پس از اتمام دروس حوزوی در کردستان، در دانشگاه الهیات دانشگاه تهران شاگرد استادان مطرح و بسیار برجسته ای چون بدیع الزمانی کردستانی و حاج سید محمد شیخ الاسلام کردستان(صاحب کتاب راهنمای مذهب شافعی) و استاد مجتبی مینوی و استاد امیرحسین یزدگردی و دکتر ابوالقاسم گرجی می شود.

در باره حُسن سلوکِ استادان با یکدیگر، خاطره ای برای حقیر نقل می فرمود که ذکرش جالب است؛ می فرمود: وقتی با استاد بدیع الزمانیِ سنندجی کلاس داشتیم  دکتر احمد مهدوی دامغانی، استاد دانشگاه تهران- که اخیرا در 95 سالگی در آمریکا درگذشته   و استاد دانشگاه تهران بود- معمولا برای استفاده از محضر استاد بدیع الزمانی به کلاس می آمد.  از استاد بدیع الزمانی اجازه ورود می خواست و ابتدا  فروتنانه خدمت استاد بدیع الزمانی می رفت و دست استاد بدیع الزمانی را می بوسید آنگاه دستهایش را به منظور تبرّک، بر سر و صورت و بدن خود می مالید سپس در کنار دانشجویان بر روی صندلی می نشست پیداست چنین روابط و ارادتی تا چه حد بی نظیر و مثال زدنی است.

گفتنی است بدیع الزمانی سنندجی به شهادت آنانکه محضرش را درک کرده  اند انسانی بود به تمام معنا دانشمند، در اوج تقوا و به دور از غوغاسالاری و شهرت طلبی های معمول؛ که به خاطر احاطه فراوانش بر مسایل ریز ادبیات  و زبان عرب، و داشتن حافظه  ای شگفت و بی نظیر،  مایه اعجاب همه استادان بود. روانشاد دکتر احمد مهدوی دامغانی در باره ایشان مرقوم فرموده است:«عالِم فاضلِ مظلومِ محرومی که فقط معدودی از معاصران به عظمتِ مقامِ او واقفند».

همچنین استاد فاضلی برایم نقل می  فرمود که کلاس درسش با  استاد مجتبی مینوی  در خانه  استاد مینوی در تجریش برگزار می شد. کسانی چون احمد مجاهد و   شفیعی کدکنی  هم به عنوان مستمع آزاد حضور می یافتند. مجاهد به بهانه حاضر کردن چای برای استاد مینوی و دانشجویش یعنی استاد فاضلی، اذن حضور می خواست و شفیعی کدکنی هم  می گفت:   شما که گرمِ بحث هستید گاه به کتابی نیاز پیدا کردید من جثه  ام کوچک است براحتی آن را از قفسه کتاب ها برایتان پایین می  آورم تا وقتتان تلف نشود! که براستی اینها برای ما دانشجویان امروزه درس و نکته است. حضرت استاد فاضلی  همچنین   از دقّت و وسواس های علمیِ استاد مینوی در کلاسش می گفت. برای نمونه روزی، یک نفر معلم از شهرِری به خانه استاد مینوی در تجریش – پس از طی کردنِ مسافتی دور و دراز – آمده بود تا مفهوم یک بیت شعر  ناصر خسرو را که در تدریس  برای دانش آموزان مشکل داشت بپرسد. و مجتبی مینوی توصیه کرده بود که به دانشگاه تهران  و نزد  دکتر مهدی محقّق که در باره ناصر خسرو متخصص و دارای تألیفات است برود و از ایشان بپرسد! هم دقّت و تخصص گراییِ استاد مینوی را می ستود و هم جهد و تلاش معلمانِ آن زمان را برای رفع مشکلات مربوط به تدریس؛ که امروزه شاید برای ما قصه ای باورنکردنی یا مایه تعجب باشد.

از سخت گیری های استاد امیر حسین یزدگردی در برگزاری امتحان بصورت شفاهی و اینکه بعضی از دانشجویان و همکلاسی ها  به هنگام دادنِ امتحان در اتاق، از حال می رفتند.

در باره پیوندهای خود با استاد علامه بدیع الزمانی کردستانی، در ذکر خاطراتی چند پس از درگذشتِ استاد دکتر محمود انوار نوشته  اند:«بدیعِ زمان، عبدالحمید ثانی، هم من و هم محمود را فرزندوار پذیرفته بود، وی افتخار درک محضرش را به ما هردو ارزانی می بخشید، و ما از سرِ حرص و ولع  هر فرصتی را غنیمت می شمردیم، و برای تقرّب به استاد و تشرّف به محفل بحث و فَحصش به هر بهانه متوسّل می شدیم. در راستای همین تقرّب و تشرّف بود که از سر افتخار پایان نامه های تحصیلات تکمیلی  خود را زیر نظر و هدایت این ابر استاد بر می گزیدیم.. اما تقدیر و سرنوشت به مَفاد «العَبدُ یُدَبِّر و اللهُ یُقَدِّر» در جهتی دیگر در تب و تاب... این جانب از راه اعلان رسمی روزنامه ها  و امتحان کتبی و شفاهی و تدریس عملی و داوری استادان شایسته آن روزگار، به عضویتِ هیأت علمیِ دانشگاه فردوسی مشهد راه یافت. بُریدن از تهران برای خود و خانواده ام سخت بود و با رؤیاهایم در تناقض، و از سوی دیگر... از «مُرشد» فاصله گرفتن سنگین تر.

 تنها تسلّیِ خاطر، و زاد و توشه راهِ ناپیداپایانم را  یکی این بود که به بهانه رساله دکتری هرماه می توانم تشرُّفِ حضور «مرشدم» را در منزلش در تهران بیابم و عَین الکحلی دست دهد، دل را صفایی و جان را قوتی، و دوستانِ همیشه با یاد را دیداری؛ دیگر اینکه به خود وعده می دادم تا در فرصت های مناسب، روزی به تهران منتقل شوم و به جمع دوستان بپیوندم. در مشهد، اگرچه از همان آغازِ کار با لطف و محبّت زایدالوصفِ استادان و همکارانم روبه رو شدم، اما دلِ در هوای تهرانم راحتم نمی گذاشت. در این رابطه هم، استاد بدیع الزمانی- قُدِّسَ سِرُّه- و هم، شادروان «امیرمحمود» بارها  وسیله بازگشت مرا فراهم آوردند ولی پیچ و خم های اداری، نتیجه مطلوب را به بار نمی آورد. و آن گاه که اشکال از سر راه کنار رفت مشهد دامنم را گرفت و اندیشه بازگشت به تهران را برای همیشه از دل من زدود. زیرا اولا در این مدّت عزیزترین فرد خانواده ام را به خاک مشهد هدیه دادم؛ ثانیا بُت من و محمود، روی در نقاب خاک کشید، چه زیباست سخن «أَوس بن حَجَر» در مطلع قصیده اش:

أَیَّتُها النَّفسُ أجمِلی جَزَعاً          إنَّ الّذی تَحذَرینَ قَدوَقَعَا»

ای نفس! بی تابی را نیکو بدار[خویشتن دار باش] همانا آنچه بیمش داشتی پیش آمد

مرارت ها و آزمایش های الهی:

وإذِ ابتَلَی ابراهیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إنّی جاعِلُکَ لِلناسِ إماماً(بقره/124(

وبه یاد آر هنگامی که خدا ابراهیم را به اموری امتحان فرمود و او همه را به جای آورد، خدا به او گفت: من تو را به پیشوایی خلق برمی گزینم

هجرتِ این دانشی  مردِ کردستانی به خراسان و به دیارغزالی و ثعالبی نیشابوری و فردوسی، و اقامت بیش از پنجاه سالشان در مشهد هرچند برای خود و عزیزانِ خانواده سخت بود اما در مشهد به واسطه نبودِ سختی ها و شلوغیها و دوندگیهای معمول زندگی تهران، برایشان فراغتی خاطر در تعمیق و گسترشِ مطالعات و پژوهش فراهم کرد؛ و به مصداقِ «وَعَسَی أن تَکرَهُوا شَیئا وَ هُوَ خَیرٌ لَکُم» تشعشعِ انوارِ خورشیدِ این فعالیتها به دیگر دانشگاهها و مؤسسات پژوهشیِ کشور رسید.  

بعدها حضور مستمرّ پانزده ساله شان (از 1372 به بعد) در دانشگاه های تربیت مدرس، علامه طباطبایی و اهواز،   به عنوان استاد پروازی و همکاری  با دانشگاه ها و گروه های مختلف علمی و پژوهشی کشور، برکات علم و فضلِ ایشان را به همه جای کشور رساند. به طوری که کمتر استادِ توانا و عربی دانی را در کشور داریم که شاگردِ این دانشمند کردستانی نبوده  و محضرشان را درک نکرده باشد. مسؤولیت های سخت و دشوارِ آموزشی و احساس مسؤولیت فراوان، و به تعبیرِ زیبای قرآنی «خُذِ الکِتابَ بِقُوَّة» آزمایشهایی الهی بود که بحمدالله و با توفیقات پروردگار از عهده همه آنها  بسیار موفق و سربلند بیرون آمده اند و مایه حرمت روزافزون و مضاعف دانشگاه شدند؛ با همه مرارتها و رنجهای فراوانی که در طول حیات مبارکشان کشیده اند همواره روحی پرشور و شعف و بسیار بانشاط  و متوکّل دارند.

آشناییِ حقیر با استاد فاضلی:

از خُردسالی نام استاد فاضلی و مرحوم ابوی  شان را در خانواده  از مرحوم پدرم، و دایی ام که وی نیز ماموستا بود و با ایشان آشنایی و پیوندهایی خانوادگی هم داشت می شنیدم که از فضل و سوادشان می گفتند.

بعدها کتاب «دراسة و نقد فی مسائل بلاغیة هامّة» را  که  دیدم   نثر عالمانه و نگارشِ عربی استاد، در ساده کردن و فهماندن مسایل بغرنج بلاغت، مایه اعجاب و تحسینم شد. طبیعی بود که در من شوق  دیدارشان ایجاد کند تا آنکه در سال 1375  کنگره  فرزانگان کُرد در سنندج برای بزرگداشت سیزده تن از دانشمندان کردستان  برگزار شد و  از  ایشان  دعوت شده بود که در آن کنگره باشکوه در باره استاد احمد ترجانی زاده، - که از فحول ادبیات عرب بودند - سخنرانی کند.

سعادت زیارت دکتر محمد فاضلی، دست داد. با سیمایی بشّاش و دوست داشتنی، و قامتی بلند چون سرو و ظاهری  آراسته  و مرتّب. سخنرانیِ عالمانه شان در باره استاد احمد ترجانی زاده، و بخصوص نحوه دکلمه ابیات عربی در آن جلسه در میان حاضران شور و شعفی ایجاد کرد تا آنکه دست تقدیر   مرا برای ادامه تحصیل به مشهد کشاند.

به سال  1381 که برای آزمون دکتری به مشهد رفته بودم یکی از استادانِ بنامِ خراسانی که از مُمتَحِنانِ مصاحبه بود وقتی پاسخ های عربی و بلاغتم خوشحال و مشعوفش ساخت پرسید اهل کجایی؟ عرض کردم اهل سقز. استاد علوی مقدّم – رحمة الله علیه- افزود: «پس همشهری استاد فاضلی هستی! ایشان استاد و همکار عزیزِ مایند و از همه ما سرتر هستند و مرجع رفع اشکالاتِ   ما در غوامضِ زبان و ادب عربی. هرگاه به مشکلی از مشکلات شعر و اشکالی در لغت برمی خوریم، ذهن وقّاد ایشان، حلّالِ مشکلاتِ ماست».   وصفی که استاد علوی مقدم از دکتر فاضلی نمود هم نشانگرِ   شخصیت والا و متواضعِ دکتر علوی مقدم بود  که به دور از حسادت های معمول میان بعضی از اهل علم، و هم  جایگاه والای این استاد عزیزِ همشهریِ ما در خراسان؛ که جاذبه  شان را برایم دو چندان  جلوه کرد.   

به هرکسِ دیگری نیز که می  رسیدم از استادان، از علمای شیعه و سنی خراسان و مولوی ها و دانشجویان و دبیران و معلمان خراسان، تعریف و توصیفات فراوانی  در باره مراتبِ فضلِ  ایشان می  شنیدم  و مایه مباهاتم می شد. هیچ محفلی نبود که در آن حضور یابم و از دانش و شخصیت ایشان یاد نشود.   سعادتِ یافتنِ پیوند با آن استاد عزیز و همشهری گرامی، براستی در شمار هدایایی است که خداوند در عمرم به من بخشیده است. مشارکت در بعضی از کلاس های ایشان و ادامه پیوند، به رفت و آمد خانوادگی  انجامید.

همکاران دانشگاه:

استاد فاضلی در کنار مسؤولیت های آموزشی و پژوهشیِ خود، یاریگرِ بسیاری از محقّقانِ دانشگاهی  بوده است و کتاب های بسیاری از آنان را ویراستاری کرده و از صافیِ نقدِ و اصلاح خود گذرانده است؛ مثلا روانشاد دکتر رضا انزابی نژاد که خود  اهل فضل بود در مقدمه ترجمه ثِمارالقُلُوبِ ثعالبی نیشابوری، از  دوست صمیمی و دانشمندش، یعنی آقای دکتر محمد فاضلی، که بسیار جا از رایزنی و نظر ایشان بهره برده است سپاس گزارده است. یا  آثار علمیِ استادانی چون دکتر مرضیه آباد، دکترعباس  طالب زاده، دکتر نجمه رجایی و بسیاری دیگر را تنقیح و ویرایش کرده است.

مقام استاد از دیدِ من:

استاد فاضلی شخصیتی است به تمام معنا انسان؛ نگاهی عطوف با چشمانی زلال و دلی آکنده از مهربانی به دیگران، و روحی سرشار از  توکّل و ایمان به الله و یقین دارد. وقتی در کلاس درس به سخن  می آید علم از زبان وی موج می زند و دانشجو با شناور شدن در دریای دانشِ وی، متوجه گذرِ زمان نمی شود. در بعضی از کلاسهایشان که توفیق شرکت داشتم یک و نیم ساعتِ مقرَّرِ دانشگاه، معمولا به دو و نیم ساعت می  کشید بی آنکه اثری از  ملال و خستگی در سیمای دانشجویان دیده شود گویی کلام و درس و زمزمه محبّت وی، بارانی بود که  بر کشتزار  تشنه  اذهان می  بارید که نتیجه  اش،  پرورشِ گل و لاله های اندیشه و ادب در درون طالبان راستین علم بود. به قول قیصر امین پور:

می خواهمت چنانکه شب خسته، خواب را      می جویمت چنانکه لب تشنه آب را

محوِ توام چنانکه ستاره به چشم صبــــــــــح         یا شبنم سپیده دمان آفتــــــــــــــــاب را

من این شعر ابوالعلاء مَعَرّی شاعر و فیلسوف عرب را - که  خود استاد در مقایسه اشعار او با خیام، مقاله ممتّعی دارند- وصف حال آن لحظاتی می دانم که توفیق بودن در خدمتش را داشته ام:

    إن جِئتَهُ لَرَأیتَ النّاسَ فی رَجُلٍ                والأرضَ فی  دارٍ و الدَّهرَ فی ساعَةٍ

 

هرگاه که نزدش بیایی همه مردم را در یک تن می بینی، و همه زمین را در یک خانه، و تمام روزگار را در آن لحظه، که با او هستی

اخلاق علمی و دوری از مناصب و مظاهر دنیوی:

از جمله عادات ایشان پرهیزاز گرفتن مسؤولیت های اداری بوده است. همچنین تن ندادن به مصاحبه و دوری از حضور در تلویزیون و یا قبولِ بزرگداشت از سوی محافل علمی و دانشگاهها و صدا و سیما و انجمن مفاخر، که هر از گاهی از ایشان خواسته شده یا دوستان و دوستدارانش را واسطه می کردند که ایشان را راضی کنند.

 در یک جلسه دفاع دکتری گروه عربی، یکی از استادان بسیار فاضل، پس از اظهار نظرهای صایب و عالمانه استاد فاضلی،  شعری در وصف مقام علمی ایشان خواندند. یک نفر از استادان   از روی حسادت اظهار داشت که مدّاحی در اسلام چیز خوبی نیست و از آن نهی شده است.  آن استاد هم   در جواب وی که  گویا  به لحاظ علمی هم در سطح نازلی بود، فوراً پاسخ محکمی داد و گفت: ستایشِ مذموم، ستایش اهل قدرت و دنیاست اتفاقا ستایش اهل علم، امر بسیار پسندیده و معقولی است و با این سخن آن فرد را ساکت کرد.

با این حال خود ایشان بسیار اهل زهد و پارسایی و قناعت، عزّت نفس و دوری از تجمّلات و مبرّا از خودستایی اند. 

بابتِ هیچ یک از کتابهایشان که منتشر یا تجدید چاپ کرده اند حقّ تألیفی نخواسته  و به ناشر توصیه کرده اند که به جای پرداختِ حق الزحمه، از بهای کتاب بکاهد تا دانشجویان آسانتر بتوانند کتاب را خریداری کنند. جایزه مادیِ یکی آثارشان را در جشنواره بین المللی خوارزمی که می شد با  آن، آپارتمانی  بخرند و به ثروتشان افزوده شود به طلبه های   سقز بخشیدند تا برایشان کامپیوتر بخرند و در اختیارشان گذاشته شود به یاد و به پاس آنکه زمانی خود در حجره های فقیرانه امّا پرافتخار  کردستان، کسوت طلبگی  بر تن داشته. ایشان دلسوزانه می خواست که  طلاب هم  با مسایل روز آشنا شوند و این در شرایطی بود که در آن سالها در کمتر خانه  ای کامپیوتر وجود داشت.  تلاش های  ایشان همه در راستای فرهنگ آفرینی بوده  است. چندین  بار خود از زبان مبارکش شنیده  ام که می  فرمود: نگذاشتم که رفاه وارد زندگیم شود. تنها خودرویی که برای رفت و آمد در مشهد داشت یک دستگاه پراید بود. شاهد بودم که در پاسخ یکی از دانشجویان مقطع دکتریِ زبانشناسی مشهد که از ایشان پرسید آقای دکتر! شما چطور به این همه عمق و معلومات رسیده  اید؟ فرمودند: نگذاشتم رفاه وارد زندگیم شود و سلوک دانشجویی ام را همواره حفظ کرده ام.

استاد فاضلی با همه تقیّدشان، اهل مسایل روز و آگاه بر همه جریانهای فرهنگی و اجتماعی  هستند و معتقد به پیشرفت در همه حوزه ها.  مطالعاتشان یک بُعدی و فقط در حوزه ادب و لغت نیست.  در 1365   نیز یکسال برای فرصت مطالعاتی به دانشگاه کمبریج رفته بود.

سختکوشی و مطالعات جدید و جدّی به مانندِ یک جوان تازه استخدام شده در هر شب، و داشتن طرح درس برای تمامیِ کلاس ها  و به کار گرفتن دانشجویان مقطع دکتری به کار پژوهشی از دیگر تلاشهای خجسته ایشان است.

درباره عالِمانی که خود را گاه آلوده به مسؤولیت می کنند می فرمود اینان کج سلیقه اند. دانشگاه با استاد و دانشمندان دانشگاه است نه با رییس و مدیر. همچنین   در صبر و تحملِ   مشکلات و سختی ها، ایّوبِ  زمانه  اند و  مصداقِ راستینِ «انّما یخشی الله من عباده العلماء»   و به مصداقِ«مِدادُ العلماءِ أفضلُ من دِماءِ الشهداء» مرکّب نوشته های مفیدش، برتر از خون شهید.

حبّ الوطن:

 عِرق و دلدادگیِ خاصی   به فرهنگ و زبان خود دارد؛ نوستالژی غربت هم بی شک در آن، دخیل؛ و به قول خودشان علاقه ای  است که در خونشان جاری است.  البته اهل شعار دادن های واهی نیست. سلوک علمی و اثرگذاری اخلاقی و حُسن رفتارِ اجتماعی شان سبب شده تا  در ایجاد فضای تفاهم و دوستی در میان مردم و اهل علم، بسیار منشأ اثر باشند.  معمولا  در آغاز سخنرانیهایش  اشاره ای هم  به کُرد زبان بودن خود می کند، و به گمانم این، می تواند دو دلیل داشته باشد یکی عشق و علاقه فراوان به نیستانِ دیارش که از آن دور شده( به قول مولوی: کز نَیستان تا مرا ببریده اند...)  و ثانیا تعریض گلایه وار به تبعیضات ناروایی  که گاه عزیزانِ هموطنمان از روی کج سلیقگی، به خاطر بعضی ویژگیها و تفاوتهای فرهنگی و زبانی و مذهبی، بناحق بر ما  روا می دارند تا نشان دهد که ما کُرد زبانها  اهل علم و دانش دوستیم و می خواهیم در کشور خود همچون دیگر هموطنان عزیزمان از حقوق برابر بهره مند باشیم و ببالیم و در تعایش و همزیستی با هم به سر ببریم و دوستدارِ هم بوده و باشیم که به گمانم یادآوری بسیار خوبی است.  این حالت را  در سخنرانیها و کتابها و نوشته های استاد ابراهیم باستانی پاریزی هم دیده ام که می گفت: هر چیزی و در باره هرکسی یا هرجایی بنویسم یا سخنرانی کنم باید به هرترتیبی که شده در آن از زادگاهم، کرمان، هم یادی بکنم و به نوعی بحثم را به کرمان ربط دهم.

اهمیت آثار علمیِ استاد فاضلی:

همه کتاب ها و مقالات و نوشته هایشان  به نوعی مرجع رشته ادبیات عرب و فارسی اند و همه، دارای حرف و نکته و پیام تازه؛ و بعضی از  آثارشان در دانشگاه ها در همه سطوح کارشناسی و کارشناسی ارشد و دکترا تدریس می شود و از پر طاووس عزیز تر و پربهاتر. ارجاع به نظرات تحصّصی ایشان، در جلسات  و مباحث اهل علم در میان دبیران و  استادان و دانشجویان سراسر کشور، معمولا فصل الخطاب بحثهاست.

در کتابهایی که ترجمه فرموده مانند «سیبویه پیشوای نحویان» از علی نجدی ناصف مصری یا «مُهِمَّةُ الشَّاعِر فی الحیاة و شعر الجیل الحاضر» از سیدقطب، جدا از نثر فصیح و سلیس و  استوار  و دقّت  در برگردان، پاورقی ها و اظهار نظراتشان در پانوشت ها، یا مؤخّره کتاب و   نقدهایشان، نشان از تبحّر و احاطه شان، بیش از مؤلف است. برای کسانی که بخواهند از تاریخ نحو عربی و نیز مکاتب و شخصیتهای مهم و آرایشان اطلاع کافی یابند   کتابِ «سیبویه پیشوای نحویان»، به خاطر حواشی و پاورقیهایش بسیار ارزشمند است. نثر استوار و روانِ فارسی آن مثال زدنی است. گفتنی است این کتاب به تشویق روانشاد دکتر امیرحسین یزدگردی - که در سختگیری و وسواس، در میان دانشگاهیان شهره  بود- توسط استاد فاضلی ترجمه شده است.

در جلسه دفاع دکترایم، که در باره قاموس لسان العرب ابن منظور بود، افتخار آن را داشتم که استاد فاضلی یکی از داورانم باشند. در چند مورد که ایرادهای بجایی گرفتند   گفتند که در اصل، خود ابن منظور، قاموس نگار شهیر، این اشتباهات و اشکالات را مرتکب شده است که مایه تحسین و اعجاب استادان حاضر در جلسه از جمله استاد راهنمای گرامیم، دکتر محمدجعفر یاحقی، شد.

شَمَّه ای از سلوکِ ایشان:

 تواضعِ ذاتیِ ایشان؛ برای نمونه  بر روی هیچ یک از کتابهایشان عنوان «دکتر» را قید نکرده اند.

وقتی ماموستایی یا فرزانه ای در زادگاهش سقز فوت می کند و خبردار می شود با خانواده و بازماندگانش تماس می گیرد و تسلایشان می دهد.   سرچشمه ای است جوشان از محبّت و عاطفه و دوستی. از خوبان خداست و به قول حافظ شیرین سخن«که من او را ز مُحبّان خدا می بینم».

از محبّت ها  و دوستی های دیگران مرتب یاد می کند برای نمونه چندین بار از ایشان ذکر خیر مرحوم حسن خان بداقی، ارباب روستای قهرآباد نزدیک بوکان(که البته از توابع سقز است) را شنیده ام به خاطر تکریم اهل علم و مدرسان و  طلاب و رسیدگی به امورشان، که استاد در دهه چهل شمسی در آنجا طلبه بودند.

وی همیشه خاطر کارمندان ضعیف و احوالشان را پاس می دارد. به کارمندانی که بیمار باشند برای تهیه داروهایش کمک می رساند. استادِ نازنین و فرشته خوی ما همیشه به یاد خداوند است. کتابهایش را که خریداری کرده است روی صفحه نخستشان معمولا چنین نوشته است:«دَخَلَ فی مِلکی و لله المُلکُ جمیعا».

همچنین انضباط، خوشرویی، عاطفی بودن. اهل مزاح و  مهمان نوازی و غمخوار به معنای واقعی و حمایت  به تمام معنا از دانشجویان مانند یک دوست یا یک پدر.  همه زندگیش درس و ادب و عزّت و وقار و خدمت است. گفته اند که خوشبخت کسی است که مردم را دوست دارد و خوشبخت تر از آن، کسی که مردم، او را دوست دارند. خلاصه از حسنات دهر و برکاتِ عصراند.

تواضع با شاگردانش:

بر روی یکی از کتاب هایی که به بنده مرحمت فرموده، نوشته اند:«هدیة متواضعة الی من ینبض بحبّه قلبی، و یعمر بذکره لسانی» با آنکه شاگردیِ معظّم له، برای منِ حقیر، تاجی است از فخر که بر سر می گذارم. چنین تواضعی را از کدام استاد دیگری می توان دید؟ بسیار فروتن است  و از لحاظ عملی صالح به تمام معنا. از آفات و آسیبهای محیط های دانشگاهی و روشنفکری و غرورهای بیجا به دور. مقیّد به نماز و عبادات و واجبات و سُنَن و پایبند به اعتقادات مذهبی آباء و اجداد یعنی اهل سنت و جماعت، و به دور از روی و ریا – که این روزها کم نیست- و شجاع در بیان حقایق اجتماعی در بحثها و سخنرانیهایشان و کاملا متخلّق به اخلاق اسلامی و غمخوار و پدرِ دلسوز برای خانواده.

گه گاه که توفیق دیداری خانوادگی دست می داد با بچه های خُردسالم مهربانی می کرد و دریایی از صفا و مهر و عاطفه بود.  زیارت مکرّر ایشان در مشهد برای من، التیام بخشِ غم دوری از والدینِ عزیزم بود در پنجسال حضورم در مشهد؛ و ایشان را فراتر از استاد به چشمِ مُراد می نگریستم.

پس از فراغت از تحصیل نیز، این ایشان بود که بسیار بیشتر  تماس می گرفتند و احوال خود و والدین و بچه هایمان را می پرسید. گاه که اشکال و سؤالی درسی داشته ام  ارتباط تلفنی مان تبدیل به کلاس درسی حداقل سی چهل دقیقه ای شده است. حُسن ختام تماسهایم خدمت آن عزیز معمولا لفظ شیرینِ «چاوت ماچ ئه که م» از سوی ایشان است.

غالبا روابطشان با دانشجویان، تبدیل به دوستی و رفت و آمد خانوادگی می شد و خانه شان، مأوا و   محل ّرفت و آمد زیادِ همکاران و دانشجویان و اهل علم بود.

سخاوت و بخشش:

دستگیری مستمر از فقرا و بینوایان و کمک به ساخت مسجد و کتابخانه در زادگاهش،   احوالپرسی از بیماران و معمّرین، تلاش شبانه روز برای حلّ گرفتاریهای افراد مختلف و کمک به زلزله زدگان و مصیبت زده ها و افراد گرفتار، مواردی است که به کرّات شاهدش بوده ام. در مسایل علمی و آموزش و انتقال معلومات به دانشجویان و ساده تر کردن مطالب بسیار سخاوتمند و به دور از بُخل علمی است.

فضلِ فاضلی:

به شهادت بعضی از استادان توانای ادبیات عرب که بعضاً خود عرب زبان هم هستند و خود از آنان شنیده ام نثر عربی استاد فاضلی، علاوه برداشتن  محتوای علمی، از روانی و سلاست و استحکام استادانه برخوردار و شناخت کاملی از تمامیِ جریانها و گروهها و متفکران جهان اسلام و آگاهی کامل از مسایل گذشته و کنونیِ جامعه دارند.

افتخارش به علامه بیتوشی، محمد کُردعلی، ادیب برجسته جهان عرب که آثار و کتابهایش مشهورند و از ایشان شنیده ام که می فرمود کُرد باید مانند استاد محمد کُردعلی باسواد باشد و از عبدالحمید بدیع الزمانی با عنوان «اَبَراستاد» یاد کرده است.

  در شناخت ادبیات فارسی و شاهنامه و گلستان و خاقانی و حتی شعرای برجسته معاصر مانند ملک الشعرای بهار، دست کمی از استادان برجسته ادب فارسی ندارد.

مقالات و نوشته هایشان در حوزه های فکری، بلاغت، نحو، نقد ادبی و تفسیر قرآن است که تعدادشان به صد مورد می رسد که امیدوارم بزودی بصورت مجموعه ای مقالات منتشر شود.

تلاش های آموزشی و خدمات اداری:

تأسیس و راه اندازی دوره های کارشناسی و کارشناسی ارشد و دکتری عربی در دانشکده ادبیات دانشگاه فردوسی از باقیات الصالحاتِ آموزشی ایشان است.  یکی از کارمندان فاضل دانشگاه فردوسی می گفت اگر در وسط شهر مشهد، مجسمه ای از جنسِ طلا  از آقای دکتر فاضلی بسازند هنوز کم است. در نامه ای که دوستِ دورانِ تحصیل و همکار ایشان در دانشگاه تهران، مرحوم دکتر سید محمود انوار برایشان نوشته است در آغاز نامه چنین آمده:

سلامی چو بوی خوشِ آشنایی                  بر آن مردم دیده را روشنایی

برادر بسیار عزیز و دانشمند و مهربانم، صدر الأفاضل و الأماثل، جناب آقای دکتر فاضلی وفَّقه الله تعالی و أُسرَتُه ُالشّریفة فی کُلِّ الأمورِ إلی یَومِ النُّشور...».

بازنشستگی:

بازنشستگیِ ایشان در دانشگاه در واقع اجحافی بود به دانشگاه و دانشجویان. مگر دانشگاه های ایران چند نفر دیگر مانند ایشان را با این وسعت معلومات و عمق دانش دارد؟   بعضی تنگ نظریها  از سوی تازه به دوران رسیده ها در این امر نقش داشت. وقتی بازنشسته شان کردند بیش از چهل نفر از استادان برجسته عربی در دانشگاه های کشور به وزیر علوم وقت طی طوماری اعتراض کردند که امر بی سابقه ای بود و نوشتند که محرومیت دانشگاه از وجود ایشان، براستی فاجعه است هرچند که همکاران گروه به احترام ایشان، هرگز از اتاق کار ایشان استفاده نکردند و همچنان تابلوی اتاق کار سابقشان، به نام دکتر فاضلی بود و حتی رئیس وقت دانشگاه فردوسی بعدها به خانه استاد رفته بود و تقاضا کرده بود که به دانشگاه برگردد که شرایط کرونا پیش آمد. اما مگر بازنشستگی می تواند مانع ادامه پژوهشها و کارهای علمیِ ایشان و مراجعات اهل علم و دانشجویان و طالبان دانش به ایشان شود؟!

دغدغه های استاد:

 از شکوهِ علمیِ گذشته دانشگاه و استادانش یاد می کرد مثلا می فرمود که دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی معاون دانشجویی وقت دانشگاه فردوسی بود برای فرصت مطالعاتی می خواست به انگلستان برود. دانشگاه به این شرط با وی موافقت کرده بود که جایگزینی برای مسؤولیتش پیدا و معرفی کند ولی هرچه تلاش می کرد تا مدت زیادی کسی را پیدا نکرد یعنی استادی پیدا نمی شد که مسؤولیتِ معاونت دانشجویی را بپذیرد و گرفتن مسؤولیت از سوی اهل علم، عزت نبود. براستی هم چنین است. مثلا دکتر علی اکبر فیاض، مصحح تاریخ بیهقی، دو دوره نماینده مجلس شورای ملی از مشهد بوده است. وقتی کارنامه زندگی ایشان را مرور می کنیم در برابر کارهای علمی اش اهمیتی ندارد یا دکتر پرویز ناتل خانلری که چند سال وزیر آموزش و پرورش بود. آنچه مایه شهرت ایشان در میان اهل علم و ماندگاریِ ایشان است کتابهای علمی ایشان است.

ایشان معتقد به اخلاق علمی و وسواس و دقت هستند. یک بار می فرمود که یکی  از بزرگان که نمی خواهم نامش را بیاورم، تلفنی از وی خواسته بود که برای دایرة المعارفی که در دست تألیف داشت مقاله ای در باره بلاغت در قرآن بنویسد. آقای دکتر هم قول داده بود که با همه مشغلاتی که دارند این کار را برایشان انجام دهد. آن شخص گفته بود ده روز بعد  تماس می گیرم برای دریافت مقاله! دکتر فاضلی خندیده   و فرموده بود من این کارها را قبول ندارم مقاله  ای را که حدّاقل چهار ماه رویش وقت نگذارم مقاله نمی دانم و عذرش را خواسته بود.

نقل می فرمود که وقتی به درجه استاد تمامی رسیده بود نماینده وزارتِ علوم، به دانشگاه مشهد آمده بود تا حکم استادیِ معظم له و چند تن دیگر را طی مراسمی،  از سوی وزیر وقت علوم تقدیمشان کند. ایشان در آن وقت، کلاس داشت و به خاطر برخورد همزمان، کلاس را تعطیل نکرده بود و برغم آنکه دوبار یکی از کارمندان را دنبالشان فرستاده بودند به مراسم نرفته و به احترام دانشجویان کلاس را تعطیل نکرده بود.   وقتی  بعدها معاون آموزشی دانشگاه فردوسی علت را از ایشان جویا شده بود هم زمان بودن کلاس  را عذر آورده   و مهم تر از آن، گفته بود کارمندان و از جمله کارمندان کتابخانه و حتی   خَدَمه ای که اتاقم را تمیز می کنند در ترقّی و استاد شدن من نقش داشته اند اگر قرار است از من تقدیری به عمل آید باید از آنان هم تقدیر شود! که مایه اعجاب و احترامِ آن معاون آموزشی شده بود. این نگاه و این رویکرد را کجا و در چه کسی می توان سراغ گرفت؟ به نظرم این نگاه ها و این رویکردها باید تدریس شود.

  یکی از چیزهایی که ایشان را بشدّت ناراحت می کند پُر شدن دانشگاه ها از افراد کم سواد و مدّعیِ علم و به تعبیر دیگر، خالی شدن از عالمان واقعی و از دست رفتن معنای واقعی علم و جایگاه واقعیِ علما در کشور است. چون خودشان زحمات طاقت فرسایی در عمر مبارکشان کشیده اند نگرانیِ فراوانی نسبت به تنزّل علمی و آموزشی در دانشگاهها دارد. بارها این بیت عربی را با تأسف برایم خوانده است:  

        خَلَتِ الدِّیَـارُ فَسُـدتُ غَیـرَ مُسَــوَّدٍ         

 

                                    وَ مِـنَ الشَّقَـاءِ تُفَـرُّدِی بِـالسُّــودَدِ 

سرزمین ها از دانشمندان خالی گشت و من به سیادت و سروری رسیدم بدون آن که شایستگی آن را داشته باشم) و می گفت که این شعر را جانشین غزالی در نظامیه بغداد بر زبان می راند وقتی که غزالی نظامیه را ترک گفته بود.

همواره از فضل و دانش و انضباط  و انسانیّت استاد غلامحسین یوسفی بسیار یاد می کرد و کمکهایی که به ایشان در راه اندازیِ رشته ادبیات عرب در دانشگاه فردوسی کرده بود.

نیم نگاهی  به آثار قلمی ایشان:

کتابِ فاخرِ «دراسة و نقد فی مسائل بلاغیة هامّة» که چندبار توسط پژوهشگاه علوم انسانی، و دانشگاه فردوسی و سازمان سمت منتشر شده و کتاب درسیِ دوره های کارشناسی ارشد و دکتری زبان و ادبیات عرب است. در هرنوبت چاپ مقدمه تازه ای بر آن نوشته شده و کتاب  بازبینی و ویرایش شده است. در مقدمه کتاب، به زبان عربی خاطراتش را از آشنایی با علم بلاغت نزد استادانش در حجره های علمیِ کردستان از جمله والد ماجدشان ذکر می کند؛ می نویسد«لقد قَیَّضَ اللهُ لی بَعدَ سَنَواتٍ سَفَراً مُبارَکاً نَزَلتُ فیهِ عَلَی أستاذٍ جلیل، فلمّا رأیتُهُ کالخَلیلِ، لازَمتُهُ مُلازَمَةَ َالظِّلِّ للظلیل، و أقَمتُ عِندَهُ حَوالي سَبع َسَنَواتٍ فاستَفَدتُ مِنهُ فی هذهِ المُدَّةِ فوائدَ کثیرةً». از جمله بحثهای کتاب عبارتند از:

فصاحت، جمله، جمله خبری، انشائی، قصر،  و ... و در بخش تصویرهای ادبی، تشبیه  و انواع آن، مجاز، استعاره، کنایه، و اسلوب؛ُ بیش از یکصد منبع تخصصی  برای تألیف آن دیده و کاویده  شده  است و مباحث را به صورت مرتّب و منظّم برای خواننده پیش کشیده اند. 

اثر دیگر «پژوهشی در برخی شیوه های بیان قرآن کریم» است که در سال 1382 در دانشگاه فردوسی منتشر شده است. بیش از 600 صفحه دارد. دارای مباحثی است جدّی و تخصّصی؛ کاری است وزین و عالِمانه با ارائه نتایج آماری و جداول. از جمله مباحثش «ساختار شرط و جزا در قرآن کریم، ارکان شرط و جزا، کاربرد فعیل و فَعول در قرآن کریم، بحث ندا یا منادا در قرآن، کاربردهای نون تأکید». این کتاب چندین جایزه ملی و بین المللی را از آنِ خود کرد.

در مقدّمه چنین آمده: «از دیرباز هرگاه سعادت روی می نمود و فرصت دست می داد تا بازگشتی به قرآن داشته باشم و آیاتی را تلاوت کنم یا در کلاسهای درس تفسیر آن را مورد بحث قرار دهم غالبا با عبارات و اسالیبی مواجه می شدم که در اعماق قلبم جای می گرفت و با زیبایی و گیرایی اش مفتونم می ساخت و به نظر می رسید که قبلا  آن را ندیده و نشنیده ام در حالی که چنین نبود و بارها با آن روبه رو شده بودم اما دقّت لازم و تنبّه کافی مرا یار نشده بود. إنَّ فی ذلِکَ لَذِکرَی لِمَن کانَ لَهُ قَلبٌ أو ألقَی السَّمعَ و هُوَ شهید»

     جمال یار ندارد نقاب و پرده، ولی       غبارِ ره بنشان تا نظر توانی کرد

این تازگیِ توأم با شیوایی و گیرایی عبارات که در برابر دقّـت و تأمّل، حجاب از چهره برمی گرفتند و با ایما و اشاره از نکته ها و رازها خبر می دادند، نتیجه لغات و واحدهای کلامی و قالبهای رایج و مصطلح زبان عربی نیست که در اختیار همگان باشد و تفوّق و تفاضُلی مهم از آن برنخیزد. رمز و راز این تعابیر قرآنی محصول انتخاب مناسب، کیفیت ساخت و ترکیب، نشاندن هرجزء و قسمت در جایگاهِ لایقِ خویش، و سپردنِ پیامها و رسالتها به اعضای جمله است به گونه ای که هریک در ادای وظیفه اش أولَی و ألیَق باشد...».

کتاب دیگرِ استاد «مُختاراتٌ مِن رَوَائِعِ الأدبِ العربیِّ فی العَصرِ الجاهلی» است؛ که حاوی نمونه هایی است از اشعار معلّقات با شرح و توضیحات کافی و بسیار مفید به زبان عربی. در پایان هر نمونه، بحثی را به «تأملّات و تمارین» اختصاص داده اند. با توضیحاتی عالمانه و مفید برای دانشجو.

اثر دیگری که  از ایشان منتشر شده «شرح الشواهد  الشعریة فی کتاب جواهر البلاغة» است که تا کنون دو مجلّد آن در بحث بدیع و فصاحت و بلاغت و معانی منتشر شده است  و تعدادی از دانشجویان  دکتری، ایشان را یاری رسانده اند و جلدهای دیگرِ آن در راه است.

در پیشگفتار، مرقوم فرموده است: «آشنایی نگارنده با جواهر البلاغه، تألیف سیداحمد هاشمی به زمانی برمی گردد که دانشجوی سال دوم دانشکده الهیات تهران، رشته زبان وادبیات عربی بود و درس بلاغت را با شادروان حاج سید محمد شیخ الاسلام [سنندجی پدر مرحوم دکتر اسعد شیخ الاسلامی] داشت. از آنجا که ورودم به دانشگاه، پس از تحصیل دروس حوزه و درک محضر بهترین استادان فنون مختلف صورت گرفت و در بلاغت، رسائل، کتب و حواشی متعدد دیده و آن ها را با شوق و دقّت بر زعمایش قراءت کرده بودم کتاب مذکور از نظر اصل محتوا و نکته ها برایم گیرایی و تازگی نداشت اما از جنبه های دیگر، دو واکنش متفاوت را سبب شد: یکی تحسین و تأیید و دیگری نقد و مخالفت. تحسین و تأیید از شیوه عرضه مطالب و سبک نگارش از جمله تقسیم مطالب، فصل بندی  مباحث و تفکیک آنها از یکدیگر به صورت مطلوب، شیوایی، روانی،  سادگی و وضوح عبارات، ارائه انبوهی از شواهد و تمرینها که معمولا در مقاطع خاصِ خود به تقریر و تبیین بیشتر می انجامد، و به تأمل و اِعمال فکر دانشجویان... دیگر واکنش که نقد و مخالفت بود مسایل ذیل را دربر می گرفت:

تمرین ها، صرف نظر از جنبه خاص صناعی آن که چه بسا فاقد پیامی اجتماعی، اخلاقی، یا ذوقی و هنری بودند.

تمرین ها، از نظر درون متنی مثل خود نص علمی کتاب، از لغزش ها و خطاهای چشمگیر در امان نبودند؛

تمرین ها و شاهدها در مواردی با صورت مسأله انطباق نداشتند؛

تمرین ها و شاهدها گاهی به هنگام نقل از مأخذ اصلی بر مؤلف بزرگوار یا نسخه نویسان مشتبه شده بود؛

مؤلف محترم در حلّ برخی تمرین ها و بیان شاهدها به خطا رفته بود؛

تمرین ها و شواهد شعری غالبا فاقد مأخذ و اسم سراینده بود.

این خلل و نقص ها گاه و بی گاه مرا وسوسه می کرد تا در صورت به دست آمدن فرصت مناسب در رفع آن ها کوششی به عمل آورم. زمان دانشجویی به سرعت می گذشت. جواهر چاپهای متعدد را پشت سر می نهاد و لغزش ها تکرار می شد و کتاب هم به عنوان مرجع درسی در دانشگاه ها و دیگر مؤسسات علمی و فرهنگی،  دست به دست می گشت، ولی تحوّلی در جهت بهبود اشکالات به عمل نمی آمد. نگارنده هم زمانی که لباس دانشجویی را به کسوت استادی مبدّل ساخت، هرچند از دیرباز دنبال فرصت بود تا قدمی بردارد اما تدریس انبوه دروس مختلف که به قولی خودکشیِ استاد محسوب می شود و از سوی دیگر پرداختن به کارهای پژوهشی خاص، و کوچک به حساب آوردن کار جواهر باعث شد تا طرح مورد بحث در بایگانی ذهن از اولویت خارج شود و در تدریس کتاب جواهر البلاغه نیز به یادآوری خلل و نقص ها برای دانشجویان کلاس بسنده گردد. با گذشت ایام، شمار چاپ های جواهر در خارج و داخل بالا می رفت، ترجمه های متعدد از متن اصلی کتاب با کاستی هایش به بازار می آمد. خلل و نقص ها  چون لازمه جواهر به همان صورت اولیه تکرار می شد. در محافل و مجالس علمی و در برخورد با دانشگاهیان و دانشجویان، گاهی نرم و گاهی اعتراض آمیز با عبارت «چرا برای جواهر کاری نمی کنی؟» مرا مورد خطاب خود قرار می دادند؛ گویی مسؤول نابسامانی های کتاب من بودم یااینکه برداشتن قدم مثبت را از من انتظار داشتند. شرایط پیش آمده مرا برآن داشت  تا طرح جواهر را از بایگانی ذهن خارج کنم و در اولویت عملی قرار دهم و برای شروع کار روزشماری کنم...».

التَّعریفُ بالمتنبّی مِن خِلالِ أشعارِهِ» اثرعالمانه  دیگر ایشان است در معرفی شاعر نامدار عرب متنبی و قصیده های فاخرِ وی.

یکی از دیگر آثار این استادِ فاضل، تصحیح و تعلیق کتابی است با عنوان «محاکمه انسان و حیوان(یا مرغزار)» از وقار شیرازی فرزند شاعر نامدار، وصال شیرازی، که در اصل نسخه خطی بوده است که به سال 1372 در دانشگاه فردوسی منتشر شده.  در مقدمه کتاب مرقوم فرموده اند: «هنگامی که در دانشگاه کمبریج از فرصت مطالعاتی استفاده می کردم در یکی از روزها که در کتابخانه دانشکده مطالعات خاورمیانه سرگرم مطالعه بودم، دوست نازنین و همیشه به یادم آقای بهمن وصال، عضو هیأت علمی آن دانشکده، به کتابخانه آمدند و از من خواستند که پیش از ترک دانشکده ایشان را در دفتر کارش ببینم تا در زمینه نسخه خطی کتابی با من مشورت کنند. چون به نزد ایشان رفتم دستنویس کتاب حاضر را بنمودند واظهار داشتند که کتاب از آنِ یکی از اجدادشان به نام «وقار شیرازی» است و دستنویس هم از خود مؤلف است و منحصر به فرد، و نظر مرا در مورد ارزش و اهمیّت آن جویا شدند. طبیعی بود که بلافاصله اظهار نظر نکنم و پاسخ را به مطالعه صفحاتی از آن موکول نمایم، بدین منظور چندصفحه را با خود به منزل آوردم... مطالعه آن صفحات معدود برایم دلپذیر آمد و مطالب آن بر دل نشست، زیرا اسلوب و شیوه بیان متین و استوار، و عبارات و تراکیب فصیح و بلیغ، و لغات و کلمات زیبا و خوش نوا بود و پیام چیره دستی و هنرمندی نویسنده را بر زبان داشت، و از سوی دیگر محتوا و مضامین آن اگرچه به ظاهر ساختگی و تخیّلی محض می نمود ولی در حقیقت انعکاس و تجسُّم داستان تلخ حکومت مطلق العنان فرزندان آدم در مُلک هستی بود که چگونه سایر جانداران را به بند و بردگی کشانده و خود را فعّالِ مایشاء و مالک رِقاب این امانتهای الهی می دانند و مسؤولیت خود را فرمواش می کنند.... موضوع کتاب محاکمه و دادخواهی شورانگیز و پرهیجانی است که در یک طرف آن انسان قرار دارد و مدّعی مالکیّت رقاب حیوانات و در مُلک هستی می باشد و در طرف دیگر اصنافی از حیوانات است که از دست «اشرف مخلوقات» به تنگ آمده و او را ناقض نوامیس خلقت می دانند و لب به شکوه گشوده اند. محلّ این محاکمه و دادخواهی جزیره ای در بحر اخضر به نام «صاغون» و داور و قاضی، مَلِک جنّیان است که بر این جزیره فرمانروایی می کند. در این دادخواهی سخنوران نام آوری از اقوام مختلف انسان چون عرب و ایرانی و هندی و یونانی و سریانی در بیان فضیلت و منقبت خویش و نقص و عیب سایر حیوانات دادِ سخن می دهند و بر سیادت انسان در ملک هستی و بردگی و بندگی سایر موجودات پای می فشارند و به انواع برهان و حجّت عقلی و نقلی متوسل می شوند. در برابر آنان نمایندگان و برگزیدگان طبقات ششگانه حیوانات یعنی: درندگان، پرندگان، گزندگان، چرندگان، حشرات الارض و جانوران بحری است که به نقض و جَرح سخنان اشرف مخلوقات می پردازند وهرکدام از ادّعاهای وی را پاسخی نیکو و جوابی شافی می دهند و حجاب ظلمت را در برابر چشمانش نسبت به درک حکمت پروردگار در کیفیّت خلقت سایر جانداران می گشایند... داستان این محاکمه چنان پُرنکته و پُرمغز است  و در گستردگی و شمول، ابعاد و جهات مختلفی را دربرمی گیرد، که خواندن و شنیدن آن برای اکثر طبقات اجتماعی دلنشین و سودمند است. سالکان طریق و خداجویان صدیق را در کار کردگار جهان آگاهی و معرفت افزاید، و دانشمندان و زیست شناسان را نسبت به شناخت راز خلقت و کیفیّت ساختار پیکر جانوران به کار آیدد. زمام داران و فرمانروایان را در آیین جهانداری، عدل و داد، رایزنی و مشاوره در مُعضِلات امور و انتخاب حواشی و زیردستان، یاری دهد. فقها و قضات را در استنباط احکام، اقامه دعوا و جرح و تعدیل آن، آیین دادرسی و گفت و شنود و سؤال و جواب، سودمند باشد. خُطبا و سخنوران را فصاحت و بلاغت و فنّ سخنوری آموزد. ضُعفا و ستمدیدگان را نوای آزادی و بانگ رهایی به خاطر آورد، و بالاخره همه انسانها را در احساس مسؤولیت و یادآوری وظایفش در ملک هستی ندای وجدان باشد...».

ترجمه کتاب «سیبویه پیشوای نحویان»(سیبویه إمامُ النُّحاة) تألیف دکتر علی نجدی ناصف،  که نخستین کتاب ایشان است. دقّت در ترجمه، نثر محکم و دلنشین  و روان و اطلاعات فراوانی که در پاورقیهای و حواشی و جای جای کتاب می بینیم بسیار قابل استفاده اند و یکی از الگوهای موفق در دانش ترجمه.

  نوشته های استاد فاضلی  دارای حرف و نگاه تازه اند و آفاق جدیدی در برابر چشم خواننده کنجکاو می گشایند.  در جایی نوشته اند: پژوهشگر را شاید که در این میدان قدمی نهد و قلمی زند تا نکته ای بیفزاید یا مشکلی توضیح دهد و یا حداقل لغزشی را تصحیح کند در غیر این صورت،  به قول «ابن حَزم» در رساله اندلسیه، ناروا باشد که قلمی بر کاغذ بغلتد و یکی از این فواید را دربرنگیرد:

 -1اختراع بدون سابقه 2-تکمیل ناقصی 3- توضیح مشکلی4- مختصر کردن مطلبی مفصّل 5- گردآوریِ مطالبی پریشان6- نظم بخشیدن به مباحث بی نظم7- و در آخر تصحیح لغزشها

مقالات ایشان که خوشبختانه تعدادشان زیاد و علاوه بر پربرگی، پربار هم هستند و حاوی حرفهای تازه اند و جلب نظر و توجه علما و خواص را کرده اند

مقاله هایی چون «نکته سنجی های زمخشری در تفسیر کشاف»، «تخیّلهای خاقانی در معیار نقد»، «توریه، فن ادبیِ تأمل برانگیز»، «کاهی بر تارهای  مویی به ریسمان تصحیح چند بیت از شاهنامه»، «از رمز و راز نگینهای قرآنی در چینش و گزینش و سنجش»،  «کوه: دیو در بند، یا متفکر خردمند»، « قاموس فیروزآبادی در بررسی و پژوهشی تازه»،« ادبیات قدیم در نگاهی نو»، «مع المتنبی فی تحلیل قصیدة رثائیة و نقدها»،« أسمَی المبادی الحریة للإنسان فی القرآن»، «نظریة عبدالقاهر فی الإستعارة»، «همسان اندیشی و وامگیری در ادبیات عربی و فارسی» «بحثی در صحّت و سُقم اشعار جاهلی»،« ابن العمید و آثار او» و غیرها،  که   در همه این مقالات، ما با نویسنده ای با ذهنی وقّاد، پویا و استدلالی و دارای قوه نقد روبه روییم که گاهی طه حسین، نویسنده و ادیب شهیر مصری را به نقد می کشد و بعضی از آراء مشهورش را رد می کند و گاه اشتباهات صادق الرافعی و سیدقطب را در بلاغت گوشزد می کند، و بعضی تصویرگریهای شعری خاقانی و ملک الشعرای بهار را هم به نقد می کشد و گاه نیز نواقص نظر زَمَخشَری و فرّاء را  تکمیل می کند.                                           

برای نمونه در مقاله «نکته سنجی های زَمَخشری در تفسیر کَشّاف» مرقوم فرموده اند: اَبَرمردِ تفسیر و حدیث و نحو و بلاغت در جوار خانه خدا، تفسیری به نام کشّاف، تألیف کرد که به گفته خودش در بین تفسیرهای بی شمار بی نظیر است این اثر گرانسنگ به نویسنده اش جاویدانگی باعزّت بخشید و هنوز در لطایف و اسرار قرآن حرف اول را می زند. نگارنده را بر آن داشت تا مقاله حاضر را به گوشه هایی از نکته ها و راز و رمزهای قرآن در کشّاف به ترتیب زیر اختصاص دهد: در ارتباط با حضور یا غیبت «واو عطف» در جمله های مشابه، در ارتباط با همنوایی و دمسازی لفظ و معنی، در ارتباط با  لطایف تکرار، در ارتباط با فراهنجاری همنشینی و همخوانی کلمات،  در ارتباط با گزینش یکی از دو عنصر خانواده لغت که در ظاهر از اولویت کمتر برخوردار است...

پس از بیان نظرات زَمَخشری و فراء، نوشته اند:«این دو قرآن شناس برجسته گرچه با این نکته سنجیها، دری بر روی یکی از تفاسیر کلام الهی گشوده اند اما هنوز مطلب به پایان نیامده است و پرسشهای زیر بی جواب مانده است...» و با تلاش ذهنی و قلم فرسایی کاستیهای زَمَخشری و فراء را تکمیل می کند.

یا در ابتدای مقاله «تخیّلهای خاقانی در معیار نقد» می نویسد: لازم می دانم پیش از ورود به اصل مطلب این نکته را یادآور شود؛ متأسفانه، ما ناقدان طبیبانی چاقو به دست می مانیم که در ظاهر فاقد انگشتان لطیف و آرام بخش اند، بنابراین چنانچه از «رَطب و یابس» که ارائه می شود احساس فقدان این ظرافت پیش آید شایسته است علتش را در طبیعت موضوع بحث جستجو کرد نه اینکه خدای ناخواسته چشمی پاک در کار نبوده، زیرا من خاقانی را ارج می نهم و وی را در منزل قرص ماه می بینم نه هلال».

و بعد بعضی تکلفات و تصنعات خاقانی را در بیتی مانند بیت زیر به نقد می کشد:

طاووس بین که زاغ خورد آنگه از گلو       گاوَرس ریزه های منقّا برافکند

تکلّف و تصنّع در این تشبیه فریاد می زند و توهّمی بودن آن را می نمایاند زیرا رابطه تشبیه و مشبه به و حلقه اتصال آنها بسیار ضعیف و سست است و وابسته به توهّم محض و صرف وقتی زیاد برای تصورش و افزون بر آن گوشتخوار قلمداد کردن طاووس، خالی از نقص نمی باشد».

در کنار اشاره ناقصم به کارهای علمی فاخر ایشان،  نامه ای دوستانه را  از ایشان  می آورم که برای دوست دیرینش، روانشاد دکتر محمود ابراهیمی- أعلَی اللهُ مقامَه- به مناسبت مراسمِ بزرگداشتِ آن فقید، ارسال کرده بودند؛

به عزیز برادرم، محمودِ محمود

 

سلامٌ عَلَیکُم و العُهودُ بِحالِها        وَ قَد جاوَزَ الأشواقُ حَدَّ کَمالِها

امروز من به تارهای سفیدِ موهایت که از زنده داری شب های تیره مطالعه، رنگ مشکی خود را باخته است تبریک نمی گویم؛ اگرچه شایسته تکریم است. به نوشته ها، پژوهش ها، ترجمه های فصیح و بلیغت، که پیش از حضورت، محفل ها را درنوردیده، هم شادباش نگویم، هرچند آن ها هم شایسته تحسین اند. به عناوین دکتری، مدیریت ها و کلاس های جذّابت تکریم نگویم، هرچند آن ها هم سزاوار تکریم اند.

به منزلتِ اُستادیِ دانشگاهت و شور و شوق علمیَت که نامعدود برجسته دانشجویان و دانش دوستان را تربیت کرده ای، باز مبارک باد نگویم اگرچه حرمت زا و تبریک آورَند. به این روزت را هم که در مسیر «مُد روز» جان گرفته است تبریک نگویم، هرچند تحسین انگیز است چون مظروفش تویی.

اگر این اتفاق در آغوش دانشگاهت رُخ نداد، تا رُخ برافروزد و بر محرومیّتش از فضل و هنرت افسوس خورَد، افسوس نخورم زیرا اگر چنین هم بود من آن را به تو تبریک نمی گفتم؛ چون من بر این باورم که «تو» را باید به این موارد و مقاطعِ زندگی تبریک گفت، «تو» را یعنی شخص خودت. یک عمر سرافرازی، آزادگی، دانشوری، فرهیختگی، صدق و صفا و یکرنگی.

من همیشه بر این باور بوده ام که شایستگان هیچ وقت به دانشگاه نبالیده اند، چون بِنا و پله، گل و چمن، آجر و خشت، میز و مبل و صندلی حرمت آفرین نیستند. این حرمت آفرین ها شایستگان و بایستگانند که فضای دانشگاه را تقدّس می بخشند و روح و روان را بر سفره دانش و اندیشه میهمان می کنند.

در آخر بار دیگر «تو» را به بزرگداشت و روزت، تبریک می گویم.

و در خاتمه از راه دور، به تو درود و همیشه «شاد بژی» می فرستم. دستانت را می فشارم و رویت را می بوسم.

 

          عِش ما بَدا لَکَ سالِماً       بُرداکَ تفضیلٌ و تَبجیلٌ

برادرت محمد فاضلی 11/7/1396  و پس از درگذشتِ استاد ابراهیمی این چهار بیت سید رضی را بدان افزودند که با ترجمه خود استاد فاضلی که تلفنی برایم خواندند می آورم:

 

قَد کُنتُ أهوَی أن أُشاطِرَکَ الرَّدَی       لکِن أرادَ اللهُ غَیرَ مُرادی

 

أعزِز عَلَیَّ بِأن یُفارِقَ ناظِری            لَمَعانَ ذاکَ الکَوکَبِ الوَقّادِ

 

لَکَ فی الحَشَی قَبرٌ و إن لَم تَأوِهِ      وَ مِنَ الدُّموعِ رَوائِحٌ و غوادِی

 

فَاذهَب کَما ذَهَبَ الرَّبیعُ و إثرُهُ         باقٍ بِکُلِّ خَمائلٍ و نِجادِ

 

(در آرزویم بود که مرگ را با تو تقسیم کنم امّا اراده خالق چیز دیگری بود.

چه سخت است بر من جدایی چشمم از درخشش آن ستاره پرنور.

قبرت را در سینه دارم. هرچند نیامدی تو و اشکهای من ریزان است شب و روز.

خداحافظ تو باد ای فصل بهاری! گل و گلزارت باقی است در هر دشت و کوه).

خانواده:

حضرت استاد فاضلی عنایت کرده بر کتابی تحقیقی از بنده تقریظی  مرقوم فرموده، چند سطری را از آن نوشته مبارک ایشان را می آورم، که نشاندهنده عمری تلاش شبانه روز و بی وقفه ایشان است در راه علم و مایه فراوان گذاشتن از خود و خانواده شان: از آنجا که مدتی بود از های و هوی کلاس درس دور شده و به نقطه امن آمده بودم [مُراد، شهر ونکورِ کاناداست که آقازاده ایشان دکتر فاتح فاضلی استاد رشته متالوژی در دانشگاه آنجاست]، و مقطعی دیگر از زندگی را تجربه می کردم و متوجه می شدم چه بسا انسان ها زندگی را نشناخته و نفهمیده تباه می کنند و یا نسنجیده زنده به گور می سازند. آرزو می کردم فرصتی دست دهد تا از جنجال و قرطاس بازی و قیل و قال مدرسه و رویگردانی از زندگی و هم اندیشی با نزدیکانم دورم نگه دارند؛ تا به خانه برگردم و رو در روی همسر و فرزندانم- نه پشت به آنان- بنشینم، سخنی بگویم و لبخندی بزنم که عمیقا احساس کنم اهل این خانه ام، نه میهمان و بیگانه...».

به عنوانِ شاگردِ دوستدارِ مکتب ایشان، از تک تکِ اعضای خانواده  بویژه همسر گرامی و بانوی مکرّمه شان، بی نهایت سپاسگزارم که در فراهم آوردنِ شرایط روحی مناسب در منزل، در همدلی و  تقویت و گسترش و فعالیتهای علمی این دانشمندِ والا مقام و اسوه کامل،   قطعا نقش بسیار مؤثر   داشته اند و در این مدت   پنجاه و چند سال یار و همسر شایسته ایشان بوده و مایه قوّتِ قلب و حامیِ مشفق و دلسوزِ مُعَظَّم لَه. خداوند حافظِ عزیزانش باشد.

با همه آنچه نوشتم به کوتاهی و قصورم معترفم و به یاد ماجرایی می افتم که برای مولانا پیش آمده؛ می گویند  گُرجی خاتون،  همسرِ سلطان ولد و از مريدان مولانا جلال الدین،  می خواست برای مدتی از قونيه برود. از مولانا  خواست تا بپذيرد که نقاش ماهری به نام  عين الدوله رومی، صورت مولانا را روی کاغذی رسم کند. نقاش نزد مولانا رفت. مولانا فرمود: مصلحت است، اگر توانی!   مولانا بر سر پا ايستاده بود، نقاش نگاهی  انداخت و مشغول شد و بر روی کاغذ تصویری بسیار لطيف کشید.  دوم بار که نگاه کرد ديد آنچه اول ديده بود آن نبود. نقاشیِ دیگری کشید. چون تمام کرد باز سیمایی دیگر از مولانا دید. گویا این کار را بیست بار تکرار کرد و خرسند نشد. عاقبت متحيّر مانده نعره ای زد و بيهوش گشت و قلم ها را شکست. حضرت مولانا غزل با این مطلع آغاز کرد:              

اُه چه بی رنگ و بی نشان که منم/ کی ببينی مرا چنان که منم؟!

گفتی اسرار در ميان آور/  کو ميان، اندر اين ميان که منم؟!

آری؛ عظمت روحیِ شخصیّتی چون استاد فاضلی نیز اینچنین است. 

وقتی انسان از نزدیک با پدیده ای آشنا  باشد و بعد بخواهد برای انتقال   شناختش به دیگران، به وسیله ای چون قلم پناه ببرد با همه تلاشی که می کند  خواهد دید که هنوز چنانکه بایسته و شایسته است نتوانسته؛  آنگاه است که دست کم نزد خود، شرمنده و خجل  می ماند!

به قول حضرت نالی، غزلسرای کُرد:

 

کە  ی ده کا شه رح و به یاناتی رومووزی ده ردی دڵ

 

 رووڕه شێ  هه ر وه ک ده وات و دوو زوبانی  وه ک قه ڵه   م؟!

خداوندا! تو را حمد و ستایش می کنم که هدف و غایتت از آفرینش، ظهور و تکامل انسانهای کامل است. و تو را سپاس و ثنا می گویم که مرا به درک محضر یکی از این روحهای بزرگ، نائل کردی و توفیق ریزه خواری خوان فضل و سلوک و فضیلت روحیِ این دانشمندِ وارسته ام ارزانی فرمودی.

آنچه آمد در برابر آن روح بزرگ چیزی نیست و با این همه باید گفت که «تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی»  

از خالق منّان و خدای مهربان، دوام سلامت و شادکامی و بقای این استادِ عزیزِ همیشه در یاد و مجاهد نستوه شاهراه دانش، و افتخارِ جامعه علمیِ کردستان وایران  را – که وجودشان برای رهروان طریق علم، مغتنم و ذخیره ای است گرانبها و مایه امید و اطمینان-  خواهانم.