تحقق رویای کودکی در سفری خاطره انگیز با کتاب ها
سرویس آذربایجان غربی- دنیای پر رمز و راز کتاب، کودک را بر بال اسب خیال به سرزمین های ناشناخته ای می برد تا رویای خود را تجسم کند و شاید روزی همان کودک کتابخوان، در پس صفحه صفحه زندگی به پاسداشت تجربه دنیایی رنگین در کتاب ها، اینبار در دنیای واقعی، شادی اش را با اهدای کتاب به دیگران سهیم شود تا کودکان دیگری هم سوار اسب زرین کتابخوانی شوند.

به گزارش خبرنگار کردپرس، سه شنبه ٢٤ آبان ماه، همزمان با روز کتاب و کتابخوانی، ساعت ١٠ صبح با هماهنگی قبلی وارد کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان مهاباد، جایی دنج و خلوت در یکی از پارک های سرسبز شهر که هنوز خیال پاییزی شدن را ندارد، شدم.

«افسانه بازیار»، مدیر کانون با آرامش خاص و همیشگی، پشت میز نشسته و کارهای روزانه کانون را انجام می دهد. ما قرار است در یک سفر کوتاه نیم روزی، در پاییز نه چندان سرد و هزار رنگ مهاباد، همسفر شویم و در این سفر می خواهیم میهمان یک مدرسه روستایی و یک منطقه تازه الحاق شده به شهر باشیم، تا شیرینی داشتن کتابخانه ای کوچک اما ارزشمند را با کودکان آن مدارس سهیم شویم.

ماشین اداره آموزش و پرورش که می رسد، خانم بازیار دیگر همراهانمان را به داخل دعوت می کند تا بسته های اهدایی کتاب ها که با وسواس خاص از سوی ایشان تهیه و تدارک دیده شده، به همراه قفسه های کتابخانه را سوار وانت بار کنند و سفرمان را با یک خودرو سواری و دیگری که حامل کتاب ها و قفسه های کتابخانه است، آغاز کنیم.

دیگر همسفرمان «احمد رحمانی»، معاون پرورشی و تربیت بدنی اداره آموزش و پرورش مهاباد است که زحمت هماهنگی با مدارس و تهیه وسیله ایاب و ذهاب را بر عهده گرفته است.

تقریبا نیم ساعت از ١٠ گذشته و اکنون همه چیز برای حرکت به سوی اولین مقصدمان به سمت روستای «حاجی علی کند»، در ٢٥ کیلومتری مهاباد آماده است. روستایی که کودکان دبستان «اعظم» آن، چشم انتظارمان هستند و قرار است بعد از سال ها صاحب کتابخانه ایی کوچک و خواندنی شوند.

خودرو به سمت خارج شهر حرکت می کند. جاده پاییزی مهاباد بیشتر شبیه تابلویی نقاشی است که با رنگهای سبز، زرد، نارنجی، قرمز و ارغوانی در پس هر پیچ خودنمایی می کند و کوه «سلطان» هم در سمت راست جاده پیدا است. حالا آفتاب کم جان پاییزی هم روزی صاف و درخشان را به ما هدیه کرده است.

خانم بازیار، مدیر کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان مهاباد، در خودرو از رویای نوجوانیش برایم می گوید؛ از روزگاری که کتاب تنها دوست و هم صحبتش بوده و رنگ و نقشی دیگر به آن ایامش بخشیده است.

او با طمانینه و برقی در چشمانش که احتمالا به یاد نوجوانیش افتاده، می گوید: «در آن زمان تفریحات متنوعی همچون اکنون برای نوجوانان وجود نداشت و خبری از موبایل و تبلت نبود. تلویزیون هم چندان سرگرم کننده نبود، اما دنیای کتاب، دنیایی جذاب بود که دست من نوجوان را می گرفت و به شهرهای مختلف دنیا می برد. کتاب هایی که برادر بزرگترم برایم تهیه می کرد و من هر بار با خواندشان شور و شوقی دیگر در خود احساس می کرد. با «چارلز دیکنز» به لندن مه آلود می رفتم و از پس داستان های جذابش در همان اوان نوجوانی با انقلاب صنعتی در اروپا آشنا شدم و به خاطر مطالعه کتاب های مختلف مطالبی را یاد می گرفتم که برایم بسیار مفید بودند».

افسانه بازیار با بیان اینکه کتاب خواندن را سرگرم کننده ترین تفریح دوران نوجوانی خود می داند، ادامه می دهد: «چند سال است که به عنوان مدیر کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان مشغول خدمت هستم و از کودکان و نوجوانان کانون انرژی می گیرم و با ذوق و شوق آنها به یاد نوجوانی خود میافتم تا اینکه در سال ٩٥ با یادآوری خاطرات نوجوانی ام جرقه ای در ذهنم زده شد و فکر کردم بسیاری از کودکان روستایی به ویژه روستاهای دوردست همانند کودکان حاضر در کانون، امکان مطالعه کتاب را ندارند و این مسئله برایم به یک دغدغه تبدیل شد».

هم صحبتی با خانم بازیار بسیار دلپذیر بوده و ماشین همچنان در پیچ های جاده در حرکت است و دیدن پاییز زیبا در باغ های سیب مهاباد، لذت سفر را دو چندان کرده است. اندکی بعد متوجه می شویم که خودروی حامل کتاب ها در جاده پیدا نیست، راننده ما خودرو را متوقف می کند تا شاید آنها هم به ما برسند، اما خبری از آنها نیست. آقای رحمانی با راننده وانت بار تماس می گیرد و در پشت خط تلفن صدایی بم، خبر خراب شدن وانت را می دهد. اکنون ما در میانه راه هستیم، اما کتاب ها بسیار عقب تر از ما در جاده مانده اند.

این وضعیت نگران کننده است و اینکه انتظار شیرین دانش آموزان روستایی به تلخی کشیده شود، دلهره ام را بیشتر می کند، اما خانم بازیار مصمم است که مشکل به زودی حل می شود.

آقای رحمانی، معاون آموزش و پرورش با تلفن همراهش مشغول است و بالافاصله هماهنگ می کند تا خودرویی دیگر از شهر به سمت وانت بار متوقف شده در جاده برسد و برنامه کاری اهدای کتابخانه روستایی متوقف نشوند.

در همین حال که خودروی ما متوقف شده و کارهای هماهنگی برای آمدن وانت بار جدید در حال انجام است، افسانه بازیار، مدیر کانون فکری و پرورشی کودکان و نوجوانان، برای آرام کردن فضا و رفع نگرانی ها، به ادامه شرح خاطرات نوجوانی خود می پردازد و می گوید: «حس خوب انتظار برای داشتن کتابی جدید در دستانم و مطالعه اش در آن روزهای کودکی و نوجوانی ام، مرا به این فکر انداخت که ممکن است در جای جای روستاهای دور و نزدیک این شهرستان، «افسانه» هایی باشند که در آرزوی کتاب خواندنند، اما کتابی برای خواندن ندارند! همین شد که طرح «بخوانیم و ببخشیم» را ایجاد کردیم و با همکاری آموزش و پرورش و عزم خیرین، توانستیم شادی داشتن کتاب های جدید را به کودکان بسیاری ارمغان کنیم».

او اضافه می کند: «زمانی به یکی از روستاها برای ایجاد کتابخانه رفته بودیم در آنجا دیدم که مدرسه آن روستای مهاباد تنها ٨ کتاب پاره دارند و معلم شان آنها را با نخ دوخته تا دانش آموزان بتوانند همچنان از آنها استفاده کنند، اما ٨ کتاب را مگر چندبار می شود خواند؟! این صحنه مرا مصمم تر کرد و به خود قول دادم تا زمانی که توان دارم برای کتابخانه دار شدن مدارس محروم و روستایی، حتی اگر کتابخانه ای کوچک هم باشد، تلاش کنم».

از مدیر کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان مهاباد در خصوص مراحل ایجاد یک کتابخانه سوال می کنم و او ادامه می دهد: «کتاب ها از سوی کانون و از انتشارات همین مرکز تهیه می شود و در این سال ها خیران زیادی همراه و حامی بوده اند تا بتوانیم کتاب های بیشتری تهیه کنیم و به مدد خیران تا به امروز ٢٩ کتابخانه روستایی در مهاباد ایجاد کرده ایم. امری که در ابتدای راه آن را پر ثمر می دانستیم و خوشبختانه هنوز هم ادامه دارد و امروز هم در مسیر برپایی ٣٠ و ٣١مین کتابخانه هستیم».

بازیار با تاکید بر اینکه خوشبختانه خیرین دوستدار کودک و کتاب در مهاباد این مهم را درک کرده اند که دنیای پاک، بی آلایش و خلاق کودکان نیازمند دستان پر مهر آنهاست، می گوید: «لازم است تا این قبیل اقدامات بیشتر انجام بگیرد و خیرین بیشتری در این امر سهیم شوند، زیرا کودکان روستایی به ویژه روستاهای دور افتاده به مطالعات غیر درسی هم نیاز دارند و شاید همین کتاب ها جرقه ای درخشان در زندگی آنها ایجاد کند و آنها را به سوی آینده ایی بهتر سوق دهد چرا که کتاب همیشه چراغ هدایت و روشنایی راه زندگی بوده است».

آقای رحمانی و راننده و هم به گفت و گوی ما گوش می کنند و اندکی بعد، راننده، خودرو را روشن می کند و دوباره در پیچ جاده حرکت می کنیم. آقای رحمانی می گوید: «هماهنگی ها انجام شده ما که به روستا برسیم وانت بار جدید حامل کتاب ها هم با اندکی تاخیر به ما خواهد رسید».

ساعت ١١:٣٠ است، کمی جلوتر خانه های ساده روستایی را می بینیم و با چرخش به چپ خودرو وارد روستا می شویم. زندگی پر جنب و جوش روستایی در «حاجی علی کند» برقرار است و مردم زیر آفتاب پاییزی مشغول کارند. خودرو پس از طی کردن یک سربالایی داخل روستا، به دبستان «اعظم» می رسد. مدیر مدرسه به پیشوازمان می آید و کودکان با برق چمانشان از پشت پنجره کلاس ها به ما نگاه می کنند. وارد دفتر کوچک و تمیز مدرسه می شویم و به ما کیک و آبمیوه تعارف می کنند.

خانم بازیار از مدیر جوان مدرسه اجازه می خواهد تا در زنگ تفریح برای کودکان سال اولی قصه گویی کند و با استقبال آقای مدیر، من و خانم بازیار وارد کلاس کوچک و پر از نور و محبت  سال اولی ها می شویم، هنوز با آنها سلام و احوال پرسی نکرده ایم که در باز می شود و کودکان سال دوم و سوم دبستان روستا هم وارد کلاس می شوند و کنار کلاس اولی ها روی نیمکت می نشینند تا آنها هم به قصه ی «دوستِ غولِ قرمزِ مهربان»، گوش کنند. تمامی حواس کودکان پیش خانم بازیار است که با ذوق و شوق برای آنها قصه تعریف می کند اما گاهی حواسشان پرت فلاش موبایل من می شود که از شادی آنها عکس می گیرم ولی بلافاصله به ادامه قصه توجه می کنند.

قصه گویی همسفر مهربانم که تمام می شود، دانش آموزان تازه یخ شان آب شده و می خواهند آن ها هم قصه ایی تعریف کنند. خانم بازیار از کودکان می خواهد امروز که به خانه بازگشتند این قصه را برای پدربزرگ و مادربزرگ هایشان تعریف کنند و از آنها بخواهند تا قصه های دیگری برایشان بازگو کنند.

بازیار نقش قصه گویی در پرورش خلاقیت کودکان را مهم می داند و می گوید: «این مورد به ایجاد ذهنی خلاق و پرسشگر در کودکان و افزایش اشتیاق برای کتابخوانی در آنها کمک می کند».

زنگ مدرسه به صدا در می آید و کودکان کلاس را برای بازی در آفتاب کم جان پاییزی در حیاط مدرسه ترک می کنند. در همان حین خودروی حامل کتاب و قفسه ها با چهل دقیقه تاخیر وارد حیاط مدرسه می شود. دانش آموزان پسر و دختر ابتدایی مدرسه خوشحال و خندان همراه کتابخانه جدیدشان به سالن مدرسه بازمی گردند.

جعبه کتاب ها باز می شود و من و خانم و بازیار با کمک چند نفر از دانش آموزان کتاب ها را در قفسه جای می دهیم. «سحر» ٨ ساله، دانش آموز کلاس دوم که سر کلاس خجالت می کشید به ما نگاه کند، حالا دیگر احساس صمیمیت کرده و با ذوقی کودکانه از من می پرسد: «امروز می توانم کتاب امانت بگیرم؟» و من که با نگاه کنجکاو او یاد کودکی خودم می افتم به سحر نگاه می کنم که همچنان منتظر پاسخ من است و به او می گویم: «البته که می توانی، اما کتاب ها باید ابتدا مرتب شوند و بعدا با اجازه آقای مدیر کتاب به امانت بگیری».

«سحر»، من را به مرور خاطرات کودکیم واداشت و ذوق شادمانه ام را در کتاب فروشی کوچک «موفقی» که از اولین کتابخانه های شهر مهاباد محسوب می شد، به یادم آورد. پدرم پس از هر بار دریافت کارنامه مرا به آن کتاب فروشی که برایم همچون یک شهر سحرآمیز بود، می برد و من می توانستم چندین کتاب را به انتخاب خودم خریداری کنم و در همان حین مرتب به پدرم یادآوری می کردم که آقای فروشنده با داشتن این همه کتاب بسیار خوشبخت است.

حالا اما پس از سال ها در روستای «حاجی علی کند» مهاباد، شاهد همان ذوق آشنا و کودکانه پسران و دختران روستایی هستم که دور کتابخانه کوچکشان که با نام کردی «قه‌له‌م» (قلم)، نامگذاری شده است، حلقه زده اند و با یک دیگر صحبت می کنند.

دختران دانش آموز دنبال کتاب های داستان و علمی هستند و پسران هم کتاب داستان های جنگی و کمدی می خواهند. با موبایلم عکسی هایی از خنده های زیبای کودکانه در پس کتابخانه دار شدن مدرسه شان را می گیرم و فکر می کنم اینها زیباترین یادگاری هستند که می توانم در تلفن همراهم داشته باشم.

کتاب ها که در قفسه گذاشته شدند، مدیر مدرسه تسلیم هیجان دانش آموزان شده و به آنها قول می دهد سه روز دیگر یعنی از شنبه آینده می توانند کتاب امانت بگیرند.

آقای مدیر همچنین دو عدد از کتاب های قدیمی مدرسه را به ما هدیه می دهد. کتاب هایی با چاپ قدیمی که دیگر رنگ و رویشان رفته و جذابیتی برای دانش آموزان مدرسه ندارند. جناب سلیمی، مدیر مدرسه می گوید: «این کتاب های کهنه و رنگ و رو رفته نشان می دهد که ارزش کتاب های اهدایی جدید به مدرسه چقدر مهم است». با در دست گرفتن این کتاب های کهنه که تا به امروز دلخوشی بچه های مدرسه بوده است یاد حرف خانم بازیار و کتاب هایی که با نخ و ریسمان دوخته شده بودند، افتادم، با خودم فکر می کنم چقد راه است تا کتابدار شدن همه کودکانی که در آرزوی مطالعه کتابی نو هستند.

ساعت یک بعد از ظهر است و من و همسفرانم متوجه گذر یک ساعت و نیمه در مدرسه نشده ایم و حالا دبستان «اعظم» روستای «حاجی علی کند» مهاباد را که صاحب کتابخانه ای کوچک با ٢٤٥ جلد کتاب جدید شده، با کلی انرژی مثبت ترک کرده تا به سوی دومین مقصد سفر نیم روزیمان و روستای سابق «خانگی» (خانقاه)، که تقریبا یک و سال است به محدوده شهر مهاباد الحاق شده است، حرکت می کنیم.

ماشین به سرعت حرکت می کند و وانت حامل کتاب ها و دومین کتابخانه هم پشت سرمان در حرکت است. با تاخیر به مدرسه «١٢ فروردین» در محله کم برخوردار خانقاه، می رسیم. مدیر و معاونان این مدرسه شیفت ظهری که در حیاط مدرسه منتظر ما بودند به استقبالمان آمدند و خوشامدگویی کردند.

مدرسه دخترانه «١٢ فروردین» تقریبا ٣٤٠ دانش آموز دارد ولی از مدت ها پیش بدون کتابخانه مانده است و کتاب های اهدایی به این مدرسه که در سال ١٣٩٥ در قالب همین طرح «بخوانیم و ببخشیم»، در پی کم کاری مدیران قبلی بلااستفاده مانده و تا کنون به دست دانش آموزانش نرسیده است! اما «افسر دارزین»، مدیر جوان و مدبر این مدرسه می گوید: «با اهدای کتابخانه جدید آن کتاب ها را هم در اختیار دانش آموزان می گذارد و می خواهد برای کتابخانه جدید مدرسه از میان یکی از دانش آموزان هم مسئولی انتخاب کند تا کودکان خودشان مسئول امانت دادن و نگهداری از کتاب ها باشند».

مدرسه خانم مدیر، بسیار تمیز و مرتب است و دیوارهای سالن مدرسه به کمک مربیان و دانش آموزان به پنل های بهداشتی، آموزشی، ورزشی و پرورشی تقسیم شده و برگ های پاییزی درست شده با کاغذ رنگی ها، پاییز را به سالن مدرسه کشانده است.

مدرسه ساکت است و بچه ها سر کلاس درس اند. چند نفر از دانش آموزان کلاس پنجم به عنوان نماینده باقی دانش آموزان به جمع ما اضافه می شوند تا در حضور و با همکاری آنها کتابخانه کوچک مدرسه از کتاب ها پر شود.

همسفرانم در حال صحبت کردن با مدیر مدرسه هستند و من و دیگر خبرنگار حاضر در محل با دانش آموزان گپی کوتاه و خبری برپا کردیم. «سیران» و «میدیا» دانش آموزان کلاس پنجم هستند آنها با اشتیاق فراوان کتاب ها را در قفسه می چینند و لابه لای چینش این کار، بعضی کتاب ها را با ذوق از میان دیگر کتاب ها جدا کرده و به هم دیگر نشان می دهند. «میدیا» قرار است مسئول کتابخانه کوچک و اهدایی مدرسه شان شود که ٢٢٢ جلد کتاب اهدایی جدید دارد و او هم همانند دیگر دوستانش بسیار خوشحال است و می گوید: «ما چند سال بود در مدرسه کتابخانه نداشتیم و امروز هدیه بسیار ارزشمندی را دریافت کردیم و از بانیان آن متشکریم که این فرصت را به ما دادند تا صاحب کتابخانه شویم».

خانم مدیر هم از دفتر مدرسه دو گلدان کوچک از گل های تزئینی و رنگارنگ را روی سقف کتابخانه قرار می دهد و می گوید: «منطقه خانقاه یک منطقه کم برخوردار است و مدارس آن هم به امکانات بیشتری نیاز دارند، وقتی از خبر اهدای کتابخانه به مدارس مطلع شدم بسیار مشتاق بودم که مدرسه ما هم در این برنامه قرار بگیرد چرا که دانش آموزان به کتابخوانی بسیار علاقمند هستند اما امکان تهیه کتب برایشان از سوی مدرسه مهیا نبود، اکنون مدرسه صاحب کتابخانه شده و این خبری خوشحال کننده برای ما است».

اینبار هم با دانش آموزان عکس یادگاری می گیریم و خنده های آنها را توشه راه برگشتمان می کنیم. اکنون به همت کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان و یاری آموزش و پرورش در مهاباد، دو مدرسه کم برخوردار در مجموع صاحب ٤٦٧ جلد کتاب برای گروه های سنی کودک و نوجوان با موضوعات مختلفی شدند که با هزینه خیرین به مبلغ ٥ میلیون تومان راه اندازی شده است.

کتاب دوست رویاهای کودکی من و خانم بازیار که آن را در پس بهانه های مختلف از خانواده هایمان هدیه می گرفتیم، اکنون دوست جدید دانش آموزان در دو مدرسه مهاباد شده است.

گزارش/ تانیا شعفی