يادگاران روزگار سخت در مهاباد/اسمعيل نبي زاده
سرویس آذربایجان غربی-دهه ي شصت ، دهه ي خاطرات تلخ و شيرين است ، كه يادآور صداي گلوله‌هاي توپ، آرپيجي، خمپاره، مسلسل و انواع مختلف فانتوم در مهاباد است. دهه ي شصت در مهاباد ، بازي آب و آتش بود. متاسفانه كشور در مواجه با يك جنگ بين الملل و يك جنگ داخلي قرار گرفت. به دليل اينكه مهاباد از روزگاران قديم يك شهر سياسي بود، آتشي گسترده آن را فرا گرفت؛ به طوري كه يك جبهه ي سراسر آتشين گرديد.

جنگ داخلي سبب شد درهاي ورودي و خروجي شهر نيمه باز و بسته شود. گلوله ها گويي از آسمان به زمين و از زمين به آسمان رها مي‌شدند. كم نبودند كساني كه اندك آذوقه اي در منزل نداشتند ، لذا براي سير كردن شكم خانواده از منزل خارج و هرگز كسي چشم اميد صد در صدي به برگشت آنها نبود. هر لحظه كه صداي شليكي شروع مي‌شد آمبولانس ها در حال رساندن تيرخورده ها به بيمارستان بودند؛ بيشتر ثروتمندان ، شهر مهاباد را وداع و در پايتخت يا جاهاي ديگر اسكان يافته بودند؛ آنچه در شهر ساكن و درمانده بود قشري مستضعف و متوسط بود كه يا مجالي براي فرار نداشتند يا وسيله اي براي خروج در اختيارشان نبود. بيمارستان پر از كشته و زخمي! در اين ميان دو پزشك جان بركف نه از مهاباد بيرون رفتند و نه چشم به خروج داشتند .... آري دكتر جعفر ابريشمي و دكتر سعيد حبيب زاده!

دو پزشك جواني كه صبحانه، ناهار و شام را در راهرو‌ها به صورت لقمه يا در اتاق عمل بيمارستان   صرف و گاها بدون غذا در بيمارستان سپري مي‌كردند. جالب آنكه بعد از خروج از اتاق عمل نه به خانه بروند و نه استراحت كنند بلكه به بخش‌ها ي بيمارستان رفته و بيماران را سركشي و ويزيت مي‌كردند. هرآنكس كه زخمي يا بيمار بود به دستشان معالجه مي‌شد، كادر بيمارستان سراسر گوش به فرمان بودند.  اين دو پزشك چنان خبره شدند كه تمامي عمليات جراحي ممكن از گوش، حلق ، بيني ، معده، روده ..... ارتوپدي ، كودكان و حتي بيماريهاي زنان را انجام مي‌دادند بي آنكه اندك شك و شبهه اي در كار خود احساس كنند. آنها چنان به خودباوري رسيده، كه همه همكاران خود را متعجب كرده بودند.

يكي از خاطرات شيرين آنها  سفر به استان براي دريافت دارو و امكانات پزشكي بود كه وقت برگشت به آنها گفته شده بود كه از مسير جاده به علت درگيري قادر به بازگشت نيستند ، متاسفانه در همين اثنا در داخل شهر مهاباد نيز درگيري شديدي رخ داده بود ، لذا به كمك فرمانده لشكر و نيروهاي ارتش و سپاه ، بالگرد شينوك در اختيار آنها  قرار داده شد و در قله كوه خزايي هلي برن مي‌شوند و از آنجا با عبور از مسير هزاران گلوله ي مسلسل ، سالم به بيمارستان رسانده مي‌شوند و بلافاصله به اتاق عمل مي‌روند. ...

جا دارد كه مردم فرهيخته مهاباد آنها را از ياد نبرده و به خاطر كمك‌ها، رشادت‌ها و از خودگذشتگي‌هايشان آنها را ارج نهاده و به پاس زحماتشان به هر شيوه كه خود صلاح بدانند مورد تكريم قرار دهند و آنها را الگويي گرانبها از فرزندان اين مرز و بوم در خاطره‌ها جاويدان نمايند. چرا كه يكي از خصوصيات خوب مردم ما ، همان بزرگداشت‌هايي است كه در حق بزرگان خود دارند. هرچند كه اين دو پزشك در طي دوران خود بارها ثابت كرده اند كه سرافرازي شهر مهاباد را خواستارند. خصوصا حتي در زمان صلح كه به خاطر آباداني شهر ، بهترين اوقات خود را در مسير مدنيت و در كسوت نمايندگي مردم ، بدون هيچ‌گونه چشمداشتي به بهترين نحو ممكن  صرف خدمت بي منت، نموده اند.