ملاقات با بانویی از جنس اراده / چشم انتظار کمک مسئولان
سرویس فرهنگ و هنر- با هماهنگی قبلی، از کوچه پس کوچه های قدیمی و باریک خیابان انقلاب، بعد از نیم ساعت به سختی آدرس محل زندگی اش را پیدا کردم، پدرش در را باز کرد، بعد از سلام واحوالپرسی، باب گفتگویمان باز شد.

«سیده عطیه شیخ احمدی» متولد سال ۱۳۵۰ و فرزند دوم خانواده، در سنندج، نفسی عمیق کشید انگار درد! از تمام  استخوان هایش فریاد می زد ..... به سال های گذشته رفت، و از آن اتفاق تلخ برایمان درد ودل کرد، اتفاقی چند ثانیه ای، که سرنوشت ومسیر زندگیش را تغییر داد.

سال ۱۳۶۹ بود، دو نفر از آزادگان در بند اسارت، به آغوش میهن و خاک کردستان بازگشته بودند، شور و حال عجیبی میان مردم کوچه وخیابان بود، حتی از شهرستان ها هم مردم زیادی برای استقبال آنها به میدان انقلاب آمده بودند هر دوی آنها، همسایه ما بودند، ۱۸ سال داشتم پیراهن سرخ گل گلی ام را پوشیدم و به پشت بام در میان ازدحام جمعیت زنان و دخترانی که همه چشم انتظار، به انتهای کوچه برای بازگشت آزادگان به خانه هایشان لحظه شماری می کردند رفتم، جای سوزن انداختن نبود، همه بر لبه پرتگاه پشت بام خود را به زور جای داده بودند تا دید بهتری داشته باشند.

 تنها چند ثانیه! زندگی را برای همیشه به کامم تلخ کرد، از پشت بام ده متری به داخل کوچه سقوط کردم، کاک هوشنگ مرد همسایه مان من را به بیمارستان توحید رسانده بود.  بعد از ۴۸ ساعت در حالت کما بودم، چشمانم را که باز کردم از شدت درد، تمام بدنم تب کرده بود مادرم با چشمانی اشک بار در کنار تختم ایستاده بود.

 فقط گریه می کردم، مدام سوال می‌کردم من کجا هستم؟! چرا نمی توانم از جایم بلند شوم؟! مادرم گفت که از پشت بام سقوط کردی....

 بعد از یک هفته در بیمارستان توحید سنندج، دکتر فیروز صالحی از بهبودیم قطع امید کرد و گفت: از ناحیه گردن دچار قطعی نخاع شده، امیدی به زنده ماندش نیست، هیچ کاری از دستمان بر نمی آید، به همین خاطر من را به بیمارستان امام خمینی تهران انتقال دادند.

۷۲ساعت داخل برانکارد در راهروی بیمارستان امام خمینی تهران بودم، پرستارها می گفتند: تخت خالی نداریم و نمی توانیم مریض جدید پذیرش کنیم، گریه های پدر و مادرم بیشتر از دردهایم عذابم می داد. دکترها در بیمارستان امام خمینی تهران آبی پاکی را روی دست خانوده ام ریختند وگفتند نهایتا، تا بیست روز دیگر زنده می ماند.

بیست روز، برای مرگ لحظه شماری می کردم، تا اینکه در روز بیست ویکم  به دکتر گفتم  امروز بیست ویک روز است و من هنوز زنده هستم!  دکترها گفتند، این جزو یکی از موارد نادر است.

به  اصرار پدر و مادرم برای اینکه شاید معجزه ی دیگری برای حرکت دستهایم  اتفاق بی افتد، دکترها یک وزنه ۶۵کیلوگرمی را به مدت سه ماه نیم، با استفاده از یک میله آهنی، به جمجمه سرم وصل کردند، سه ماه ونیم تنها یک کاشی کوچک مربعی از سقف بیمارستان مرکز دید من بود....

بعد از چهار ماه و نیم در تهران به سنندج منتقل شدم و به خانه بازگشتیم.

 تمام بدنم کاملا بی حس بود، پدر و مادرم مانند یک پرستار، شبانه روزی کارهای فیزیوتراپی وماساژ درمانی را در خانه برایم انجام می دادند دو سال و نیم طول کشید تا انگشتان دستم کم کم به حرکت افتاد، و  دوباره توان نوشتن را در وجودم زنده کرد.

به صورت غیر حضوری در دانشگاه پیام نور سنندج در رشته زبان و ادبیات فارسی با  سیل مشکلات ومعضلات فراوان، جسمی، روحی، مالی و..... تحصیلاتم را تا مقطع کارشناسی ادامه دادم، علاقه ی وصف ناپذیری  به ادبیات و زبان فارسی داشتم  و تمام تلاشم را برای قبول شدن و گرفتن نمره بهتر، در درس هایم انجام دادم.

نوشتن احساس خوب و آرامبخشی را در زندگیم ورق می زد، با تمام دردهایم، هر روز متولد می شدم! نوشته هایم شبیه یک موجود زنده که آنها را پرورش داده باشم کم کم رشد می کردند.

در سال ۸۷ اولین کتابم را  با عنوان "بازیچه" به چاپ رساندم تحول بزرگی در زندگیم ایجاد شد، از اینکه بعد از سه سال دوباره لبخند را روی لبهای پدر ومادرم  می دیدم خداوند را شاکر بودم، و دو سال بعد نیز، کتاب دیگرم را با عنوان "فرار از فرار" به چاپ رساندم.

از  آن سال تاکنون۳۴ رمان با موضوعات: خانوادگی، اجتماعی،عاشقانه را به همراه یک مجموعه شعر، برای چاپ آماده کرده ام، که تنها دوازده جلدش به چاپ رسیده است و از لحاظ مالی توان چاپ کردنشان را ندارم،  تعدادی از آثار منتشر شده ام  به مرحله ی چاپ، دوم، سوم و چهارم رسیده است و مردم استقبال خوبی از آنها کرده اند.

هر بار برای هزینه چاپ کتابهایم مجبور می شدم، با مشکلات زیادی از بانک ها وام بگیرم، متاسفانه طی یکی دو سال گذشته به خاطر شرایط ویروس کرونا، اکثر نمایشگاه های کتاب و جشنواره های فرهنگی وهنری تعطیل شده، کتاب های من هم گوشه ی اتاق، تلنبار شده وخاک می خورد، به خاطر فروش نرفتن کتابهایم وبدهی قصدهای بانک، ضربه ی بزرگی از لحاظ مالی بهم وارد شده، و روح و روانم را به شدت درگیر کرده، حدود یک سال ونیم است که ذوق نوشتن ندارم.

با این وضعیت چگونه مینویسی؟

به صورت سینه‌خیز روی تخت میخوابم فاصله دفتر تا چشمانم تنها چند سانتی متر کوتاه است،چشمانم به شدت ضعیف شده چاره دیگری ندارم چون تنها راه برای نوشتن، در شرایطی که من دارم همین روش است، هر بار بعد از نوشتن، ساعت ها از ناحیه  گردن و مچ دستم درد زیادی را تحمل می کنم، البته «سالهاست که درد، برای من یک واژه ی آشناست»   

از بس خودکار به دست گرفته بود انگشت های دست راستش بر اثر فشار زیاد،تاول زده بود، هر دو  مچ دستش تا قسمت آرنج، سیاه وکبود شده بود، نباید زیاد به خودش فشار می آورد، اما می گفت چاره ی دیگری ندارم ، هزینه دکتر وداروهایش بسیار سنگین است ،وهر بار به سختی  تامین می شود، حقوق ناچیز پدر پیرش  کفاف خرجهای گزاف، و هزینه درمان «سیده عطیه شیخ احمد ی» خواهر و مادر مریضش را نمیدهد.

 10 خواهر به همراه پدر پیر و ناتوان ومادر مریض، زیر یک سقف در یک خانه کوچک  و قدیمی زندگی  می کنند، شرایط کرونا زندگی را برایشان سخت تر کرده است.

به قول خودش ساز زندگی  برایشان بسیار ناکوک است، اما می گذرد......

به تازگی دکترها از بهبودی خواهرش به علت بیماری سرطان، قطع امید کرده بودند، البته مادرش هم به سرطان مبتلا بود،اما شرایط او کمی بهتر از دخترش بود.

چهره ی غم، فضای کوچک خانه را پر کرده بود، همه ناراحت بودند، قطره های اشک هنگام مصاحبه، یکی پس از دیگری بر روی گونه هایش جاری می شد، ولی باز هم خدا را شاکر بود، ومی گفت چاره چیست؟ به قول پدرم، هیچ کار خدا بی حکمت نیست.

باید راضی باشیم به رضای خدا....

اکنون پس از گذشت ۳۳سال از آن اتفاق تلخ، سیده عطیه شیخ احمدی زندگی را به ظاهر، اما زندگی می کند .....

برایش هیچ  فرقی نمی کند، روزها و شبها را خوابیده روی تخت، سپری می کند تنها نکته دید او یک متر از سقف چوبی اتاقیست که پنجاه سال پیش، در آنجا متولد شده است، انجام دادن کارهای شخصیش هم به عهده خواهرهایش است و خودش توان انجام دادن کمترین  آنها را دارد.

برای انجام امورات اداری ، چاپ کتابهایش، و رفتن دکتر، به کمک سه نفر، برای نشستن روی ویلچرش نیاز دارد، با وجود معلولیتش، با بسیاری از محدودیت ها  ومشکلات سر سازگاری و صبر بسیاری دارد حافظ قرآن است و قبله نمازهایش تنها سقف اتاق است.

کتابهایت را چگونه می فروشی، و فروش آنها از لحاظ مالی تا چه حد تاثیر گذار است؟

خوشبختانه طی  سالهای اخیر، همزمان با برگزاری جشنواره ها ، مراسم های ادبی ، فرهنگی وهنری  و با لطف وعنایت برخی از مسئولین، یک غرفه برای نمایش و فروش کتابهایم را به من اختصاص می دادند، فرصت خوبی برای فروش آثارم بود، با سایر نویسنده ها وهنرمندان بیشتر آشنا می شدم وذوق نوشتن در وجودم ،چندین برابر بیشتر می شد. مردم کردستان در نمایشگاه سالانه کتاب، استقبال  نسبتا خوبی، از خرید کتابهایم داشتند، و موضوع رمانهایم  برایشان جالب بود از این بابت خیلی خوشحال بودم،جدا از در آمد مالی خیلی کم، قصد وامهایم را نیز از فروش پول کتابها پرداخت می کردم، جدا از نوشتن کار قلاب بافی را هم انجام می دادم، البته بیشتر برای سرگرمی بود چون درآمد چندانی برایم نداشت.

متاسفانه از زمان شروع ویروس کرونا از دوسال گذشته تا کنون،ضررهای مالی زیادی متحمل شدم دوازده جلد رمان آماده برای چاپ دارم، فعلا خودم هیچ  منبع، و در آمد مالی خاصی ندارم ، برای مخارج و هزینه های  اولیه زندگیمان، جدا از داروهایم در شرایط  سخت وخیلی بحرانی  به سر می بریم. درخواستهای گوناگون زیادی برای چاپ کتابهایم از مسئولین داشتم، که طبق معمول، توجهی نشده است.

من به عنوان یک نویسنده ی معلول و دغدغه مند، محدودیتهای بسیاری دارم و با تمام وجود مشکلات اجتماعی ،فرهنگی و... را در جامعه کنونی، از زبان قلم بیان می کنم وخوشحال هستم که در حوزه ادبیات و فرهنگ با خلق کتابهایی که زایده تخیلات، و تراوشات ذهنیم است دست به چنین کاری می زنم.

اگر  خداوند نعمت هنر ومعجزه نوشتن را به من نمی داد شاید سالها پیش، زندگی را بدرود می گفتم، وزنده ماندم را مدیون نوشتن می دانم.

وقتی انسان هنری را خلق می کند مانند یک طفل کوچک با او انس می گیرد ودر قبال آن احساس مسئولیت می کند،لذت نوشتن بسیار عمیق است! نویسنده با استفاده از قدرت ذهنیش وارد دنیای تمام شخصیت های داستان کتابهایش می شود و هر بار خود را در قالب یکی از آنها رشد می دهد وبا آنها انس می گیرد واین قانون واقعی نوشتن است، باید با تمام وجود و احساس وارد دنیای شخصیت ها بشوی، واین یعنی نوسازی ذهن ،روح و روان یک نویسنده ، حال لذت استقبال مخاطبان،شهرت و جایگاه کتابهایت در جامعه بماند که خوشحالیش انسان را از فرش به عرش می برد.

اگر قرار باشد از دغدغه های فرهنگی ات بگویی؟

صحبت زیاد است ..... حرفهای ناگفته ، زخمهای تاول زده، در جامعه کنونی،که نشات گرفته از عدم مطالعه اکثر مردم می باشد. گرایش مردم به فرهنگ غربی و بیگانه، زیر پا گذاشتن فرهنگ‌های قومی و تاریخی،فراموشی زبان مادری، کاهش سطح سواد عمومی و فرهنگی مردم ، گرایش به فضای آسیب پذیر مجازی وشبکه های اجتماعی، یکی از بحرانهاییست که در فرهنگ ما نمایان است،و درصد زیادی از حل این مشکلات با مطالعه کتاب، و با کمترین هزینه و زمان ممکن حل خواهد شد، جای تاسف است که استان کردستان، با پتانسیل و غنی فرهنگی عمیقی که به عنوان مهد شاعران وادیبان شناخته شده، از آمار مطالعه  پایینی برخوردار باشد!  این یک فاجعه وآسیب بسیار بزرگی ست که باید نهادهای فرهنگی وهنری آن را ریشه یابی کنند، زیرا  که اگر فرهنگ مطالعه و کتاب را در پستوی خانه نهان کنیم، باید که به تدریج خود را نیز تقدیم بیگانگان کنیم.

از اهداف و آرزوهایت برایمان بگو....؟

آرزو! ....واژه خیلی قشنگی ست.

شرایط من باعث شده، تا به تمام آرزوهایم پشت پا بزنم، بعد از قطع نخاع شدنم تنها آرزویم این بود که دوباره روی پای خودم بی ایستم، اما محال بود.

کسی که دچار ضایعه نخاعی بشه، امکان بازگشت سلامتی مجدد را داشته باشد. بعد از سالها  امید و انتظار بلاخره قبول کردم و با خودم کنار آمدم که باید تا ابد، روی تخت و ویلچر زندگی کنم، شرایط ناجور بیماریم برای خانواده وخواهرهایم خیلی دردسر ساز است، احساس گناه می کنم که سربارشان شده ام. هر بار برای بلند شدن از روی تخت به روی ویلچر، به کمک سه نفر نیاز دارم ،واین کار بر عهده خواهرهایم است.

تنها درخواستی که از مسئولین وافراد خیر دارم این است که اگر امکان دارد برای اجاره ی یک مغازه کوچک،و فروش کتابهایم جهت امرار معاش زندگیم کمکم کنند، خواهشمندم از طریق رسانه ها این درخواست من  را به گوش مسئولان برسانید.

گفت و گو: کویستان عبدالحکیمی