کردپرس - این گزاره، در نگاه نخست، ممکن است تکرار یک روایت آشنا درباره «بیوفایی قدرتهای بزرگ» به نظر برسد؛ روایتی که در تاریخ معاصر کردها بارها بازتولید شده است. اما مرور دقیقتر این مجموعه گفتوگوها نشان میدهد که مسئله را نمیتوان صرفاً با مفاهیمی مانند خیانت، بیاعتمادی یا استفاده ابزاری توضیح داد.
مسئله عمیقتر است و آنچه در مناسبات غرب و کُردها مشاهده میکنیم، بیش از آنکه نتیجه یک تصمیم مقطعی یا رفتار یک رئیسجمهور خاص باشد، محصول ساختار نظام بینالملل و منطق توزیع قدرت است. در این ساختار، دولتهای بزرگ زمانی از یک بازیگر غیردولتی یا یک جنبش ملی حمایت میکنند که آن بازیگر بتواند بخشی از اهداف راهبردی آنان را تأمین کند؛ اما حمایت از آن بازیگر زمانی به یک تعهد سیاسی پایدار تبدیل میشود که منافع بلندمدت قدرت حامی، با آینده سیاسی آن بازیگر پیوندی ساختاری پیدا کند.
به نظر میرسد کُردها تاکنون در مرحله نخست باقی ماندهاند. آنان برای غرب، در مقاطعی شریک امنیتی، نیروی ضدتروریسم، ابزار موازنه و عامل ثبات موضعی بودهاند؛ اما هنوز به جایگاه شریک سیاسی در طراحی نظم منطقهای نرسیدهاند. این همان چیزی است که میتوان آن را «سقف شیشهای حمایت غرب از کُردها» نامید.
سقف شیشهای دقیقاً کجاست؟
سقف شیشهای سیاست غرب در قبال کُردها را نباید صرفاً در مرز حمایت و عدم حمایت جستوجو کرد. غرب ممکن است از کُردها حمایت کند، سلاح در اختیار آنان قرار دهد، با نیروهای آنان همکاری نظامی داشته باشد، از حقوق آنان سخن بگوید و حتی در مقاطعی در برابر فشارهای منطقهای از آنها دفاع کند؛ اما این حمایت تا جایی ادامه پیدا میکند که با سه اصل بنیادین برخورد نکند و آن نظم دولت-ملت، منافع ژئوپلیتیکی قدرتهای بزرگ و روابط آنان با دولتهای منطقهای است.
در واقع، غرب در بسیاری از موارد حاضر است به کُردها کمک کند تا درون نظم مطلوب قدرتهای جهانی قدرتمندتر شوند؛ اما زمانی که قدرت کردی به پروژهای برای تغییر خود نظم مطلوب قدرتهای جهانی تبدیل شود، محدودیتها آشکار میشود.سقف شیشهای دقیقاً در جایی قرار دارد که قدرت کردی از «عامل مفید نظم مطلوب قدرتهای جهانی » به «چالشگر نظم مطلوب قدرتهای جهانی » تبدیل شود.سقف شیشهای دقیقاً در جایی قرار دارد که قدرت کردی از «عامل مفید نظم موجود» به «چالشگر نظم موجود» تبدیل شود.
در این نقطه، حمایت تاکتیکی پایان مییابد و منطق موازنه قدرت آغاز میشود. مسئله فقط این نیست که غرب «وفادار» نیستیکی از خطاهای تحلیلی رایج در فهم روابط کُردها و غرب، شخصیسازی سیاست خارجی است.گاهی تصور میشود که اگر رئیسجمهور آمریکا تغییر کند، یا اگر یک دولت اروپایی موضع متفاوتی اتخاذ کند، کل رابطه غرب و کُردها نیز دگرگون خواهد شد.
اما مجموعه مصاحبههای مورد بررسی نشان میدهد که تغییر دولتها، بیش از آنکه «منطق» سیاست آمریکا را تغییر دهد، بیشتر «روش اجرای» آن را تغییر میدهد. اوباما، ترامپ و بایدن ممکن است در سبک تصمیمگیری، میزان پیشبینیپذیری، نحوه استفاده از نیروی نظامی و سطح تعهد به متحدان تفاوت داشته باشند؛ اما یک اصل در سیاست خارجی آمریکا کمابیش ثابت میماند: «هیچ شریکی، حتی اگر در یک مقطع بسیار مهم باشد، نمیتواند جای منافع ملی آمریکا را بگیرد. این همان نکتهای است که تجربه افغانستان، عراق و سوریه را به یکدیگر مرتبط میکند.»
قدرتهای بزرگ ممکن است وارد یک منطقه شوند، حضور نظامی ایجاد کنند و با نیروهای محلی همکاری کنند؛ اما زمانی که هزینه حضور افزایش یابد یا اولویتهای جدیدی مانند رقابت با چین، مهار روسیه، امنیت اروپا یا بحرانهای دیگر در دستور کار قرار گیرد، وزن تعهدات قبلی کاهش مییابد. از این منظر، مسئله اصلی برای کردها این نیست که آیا آمریکا «قابل اعتماد» است یا نه پرسش راهبردیتر این است «آیا کردها میتوانند در شرایطی قرار گیرند که خروج یا کاهش حضور آمریکا، به معنای فروپاشی موقعیت آنان نباشد؟» اگر پاسخ منفی باشد، هر نوع وابستگی شدید به یک قدرت خارجی، دیر یا زود به یک آسیبپذیری استراتژیک تبدیل خواهد شد.
از «شریک امنیتی» تا «شریک سیاسی »
شاید مهمترین مفهومی که باید برای تحلیل آینده رابطه غرب و کُردها در نظر گرفت، تفاوت میان «شریک امنیتی» و «شریک سیاسی» باشد. کُردها در دهه گذشته در بسیاری از معادلات منطقهای، شریک امنیتی غرب بودهانداما شریک امنیتی بودن، الزاماً به معنای شریک سیاسی بودن نیست.شریک امنیتی برای حل یک بحران به کار گرفته میشود.
غرب در مبارزه با داعش به کُردها نیاز داشت؛ زیرا آنان نیروی مؤثری در میدان بودند.اما این ضرورت نظامی، خودبهخود به معنای پذیرش یک پروژه سیاسی کردی نبود.
در اینجا یک پارادوکس مهم شکل میگیرد و آن هم اینکه هرچه کردها در میدان نظامی موفقتر باشند، ممکن است ارزش تاکتیکی آنان برای غرب افزایش یابد؛ اما این موفقیت الزاماً به افزایش قدرت سیاسی آنان منجر نمیشود و این همان نقطهای است که باید از آن درس گرفت.
اگر یک بازیگر صرفاً به دلیل «کارآمدی در بحران» ارزشمند باشد، با پایان بحران، بخشی از ارزش خود را از دست میدهد. اما اگر همان بازیگر بتواند به یک عنصر ضروری در امنیت، اقتصاد، انرژی، تجارت، مدیریت بحران و ثبات منطقهای تبدیل شود، ارزش او دیگر صرفاً نظامی نخواهد بود.آینده قدرت کردی دقیقاً در عبور از این نقطه تعیین خواهد شد.
ترکیه؛ متغیری که نمیتوان آن را حذف کرد
در هر تحلیل واقعبینانه از سیاست غرب نسبت به کُردها، ترکیه یک متغیر حاشیهای نیست؛ بلکه یکی از متغیرهای اصلی معادله است. ترکیه برای غرب، همزمان یک متحد ناتو، یک قدرت نظامی منطقهای، یک بازیگر مهم در امنیت اروپا، یک مسیر انرژی و تجارت و یک بازیگر اثرگذار در بحرانهای خاورمیانه است. به همین دلیل، سیاست غرب در قبال کُردها، بهویژه در سوریه و عراق، همواره با یک محاسبه دوگانه همراه بوده است: از یک سو، همکاری با کردها برای اهداف امنیتی و از سوی دیگر، جلوگیری از تبدیل این همکاری به بحرانی راهبردی در روابط با آنکارا.
در مورد سوریه هم با توجه به نگاه جدید دولت آمریکا به دولت سوریه معادلات در آن کشور هم به طور ویژه دچار تغییر شده که تاکید دولت آمریکا بر لزوم همراهی وهمکاری کُردهای سوریه با دولت مرکزی دمشق(الجولانی) بعنوان شاهد مثالی در این زمینه می توان در نظر داشت.
این وضعیت نشان میدهد که کُردها در بسیاری از مواقع نه در یک رابطه دوجانبه با آمریکا یا اروپا، بلکه در یک مثلث قدرت قرار دارند. در یک ضلع، کُردها قرار دارند؛ در ضلع دوم، قدرتهای غربی؛ و در ضلع سوم، دولتهای منطقهای. تا زمانی که این مثلث پابرجاست، انتظار حمایت مطلق غرب از کردها واقعبینانه نیست.اما این به معنای بنبست نیز نیست.چالش واقعی این است که کردها چگونه میتوانند از «موضوع اختلاف» میان قدرتها به «پل ارتباطی» میان آنها تبدیل شوند.این تغییر نقش، اگر رخ دهد، میتواند معادله را تغییر دهد.
نقطه ضعف پنهان؛ کردها هنوز یک بازیگر واحد نیستند
در میان تمام عوامل خارجی، شاید یکی از مهمترین متغیرهایی که کمتر مورد توجه قرار میگیرد، خود ساختار قدرت کردی است. غرب با «کردها» به عنوان یک واحد سیاسی واحد مواجه نیست.با اقلیم کردستان عراق، نیروهای کردی سوریه، احزاب کرد ترکیه و جریانهای کردی ایران مواجه است؛ هر یک با جغرافیا، ایدئولوژی، ساختار سازمانی و روابط خارجی متفاوت.این پراکندگی، در عین حال که محصول تاریخ و شرایط متفاوت چهار بخش کردستان است، یک پیامد راهبردی نیز دارد:
قدرتهای خارجی میتوانند با بخشهای مختلف مسئله کُردی به صورت جداگانه تعامل کنند.در نتیجه، کُردها گاهی به جای آنکه یک مسئله راهبردی واحد باشند، به مجموعهای از پروندههای جداگانه تبدیل میشوند و این وضعیت قدرت چانهزنی را کاهش میدهد.
آیا سقف شیشهای قابل شکستن است؟ پاسخ کوتاه این است: بله، اما نه از مسیر سنتی. این سقف با درخواست بیشتر از غرب شکسته نخواهد شد.با افزایش وابستگی به آمریکا نیز شکسته نمیشود.حتی با افزایش حمایت نظامی غرب نیز الزاماً شکسته نخواهد شد.سقف شیشهای زمانی ترک میخورد که معادله هزینه ـ فایده قدرتهای بزرگ درباره کردها تغییر کند.یعنی زمانی که بیتوجهی به کردها برای غرب پرهزینهتر از حمایت از آنان شود و این تنها از طریق تبدیل قدرت کردی به یک «دارایی راهبردی چندبعدی» حاصل می شود.
کُردها باید از مرحلهای که ارزش آنان عمدتاً در میدان جنگ تعریف میشود، عبور کنند و به مرحلهای برسند که حضورشان برای امنیت، اقتصاد، انرژی، تجارت، مدیریت بحران و ثبات منطقهای ضروری باشد.این مسیر دشوار است، اما از نظر راهبردی بسیار مهمتر از تلاش برای جلب حمایت مقطعی یک دولت خارجی است.

نظر شما