به گزارش کرد پرس، بامداد روز جمعه شانزدهم مردادماه است. مثل همیشه شهروندان قروه ای در پارک رضوان نشسته اند… عده ای خانوادگی و عده ای دوستانه و عده ای هم تنهایی… یکسری جوان و نوجوان هم در بخش هایی از پارک مشغول بازی اند از والیبال گرفته تا فوتبال و بازیهای دیگر… همه چیز عادی است و همه در حال لذت بردن هستند که ناگهان صدای داد و بیداد یکسری از همین جوانان و نوجوانان بلند می شود… درگیری شکل گرفته بین یک جوان و نوجوانی ۱۶ ساله است… همه فکر می کنند یک درگیری ساده و معمولی است اما وقتی دست آن جوان بالا می رود و تیزی چاقو روی گلوی پسرک ۱۶ ساله می نشیند و خون شتک می زند همه جا؛ آن وقت همه می فهمند چه فاجعه ای رخ داده است… صدای فریاد از هر طرفی به گوش می رسد… مردم همه به سمت مسیر درگیری می روند… همه نوجوانی را می بینند که دارد در خون دست و پا می زند و خون از شاهرگ گردن اش فوران می کند… دوستان اش بلافاصله او را روی شانه خود انداخته و به بیمارستان که در آن نزدیکی بود می برند… تمام مسیر پر از خون می شود… خونی که به دل پدر و مادری نشست که به چشم خود دیدند چه بر سر تک فرزندشان آمد…
مادر مدام بر سر و صورت خود می زند و نام پسرش «ابوالفضل» را صدا می زند… پدر شوکه شده و در به در به دنبال پسرش می دود و دکتر و پرستاران را صدا می زند… در و دیوار ورودی بیمارستان پر از خون شده… خونی که از شاهرگ اصلی گردن «ابوالفضل» فوران کرده و عمق بریدگی آن قدر زیاد است که دکترها و پرستارها هرچه تلاش می کنند فایده ندارد… ناچار برای نجات از اورژانس هوایی و اعزام به سنندج استفاده می شود… در بیمارستان سنندج هم هرچقدر تلاش می کنند تا «ابوالفضل» زنده بماند اما بی فایده است و پسرک ۱۶ ساله با هزاران آرزو آسمانی می شود…

شرح حادثه از زبان پدر…
از قروه تا روستای سیلاب ۲۵ کیلومتر فاصله است… روستایی که همه سیاهپوش اند برای داغ پسری که به مهربانی و ادب شهرت داشت. «ابوالفضل عزتی» نوجوان ۱۶ ساله ای که تک فرزند خانواده بود و برای گذراندان چند ساعتی اوقات فراغت و استراحت به همراه خانواده به پارک رضوان رفت و دیگر برنگشت…
پدر و مادر حال نزاری دارند… در شوک اند و هنوز باور ندارند مصیبتی را که بر سرشان آوار شده. «حیدر عزتی» پدر «ابوالفضل» که تمام تلاشش این است خونسردی خود را حفظ کند و به همسرش روحیه دهد، از آن شب حادثه می گوید. «روز جمعه شانزدهم بود که شام دعوت بودیم و به همراه خانواده و فامیل رفتیم پارک رضوان یا همان دور بیمارستان… حوالی ساعت ۱۱ شب اینا بود که ما بزرگترا نشسته بودیم و ابوالفضل به همراه بچه های دیگه پنجاه متر اون طرف تر از ما رفتن که والیبال بازی کنن. خیلی نگذشته بود که صدای داد و بیداد و فریاد شنیدیم… رفتیم ببینیم چی شده که دیدیم ابوالفضل خونین افتاده رو زمین و دوستاش بلندش کردن و به سمت بیمارستان می برنش… از دیدن اون صحنه من و مادرش و مابقی شوکه شده بودیم و نمی دونستیم چی شده تا اینکه دوستاش و کسایی که اونجا شاهد بودن می گفتن یکی از اراذل و اوباش با ابوالفضل درگیر شده…».
درگیری یک طرف و قلدری و تلاش برای خودنمایی هم طرف دیگر ماجراست. پدر که از رفتن مظلومانه پسرش خودخوری می کند، براساس اظهارات شاهدان عینی و دوستان «ابوالفضل» که آنجا بوده اند نحوه به قتل رسیدن پسرش را شرح می دهد. «کسانی که شاهد درگیری بودن این طور گفتن که وقتی ابوالفضل و دوستاش داشتن بازی می کردن چند تا جوون که بعداً مشخص شد سابقه دار و از اراذل اوباش بودن، از اونجا رد شدن و یکی از اونا معلوم نبود دقیق سر چی با پسر من درگیر میشه و بعد به ابوالفضل میگه تو باید معذرت خواهی کنی و سیلی بهش میزنه و میگه من امیر کته م برادر علی کته… تو و تمام قروه باید در برابر من سرخم کنید… از هرکی بپرسی بهت میگه امیر کته کیه… ابوالفضل هم چون می بینه نمی تونه با این اراذل و اوباش دهن به دهن بشه معذرت خواهی می کنه ولی اون شخص که خودش رو امیر کته معرفی کرده کوتاه نمیاد و برای اینکه قدرت نمایی کنه چاقو ضامن دار از جیبش در میاره و با دست چپ میزنه به گردن ابوالفضل و از بناگوش تا نزدیک به گردنش رو می زنه… یه جورایی داعشی مانند شاهرگش رو میزنه و می بره ...».

قتل به خاطر قلدری…
ضارب به نام «الف. ع» بعد از ضربه ای که می زند متواری می شود. اما چون شناسایی شده بود چند ساعت بعد از وقوع قتل توسط پلیس پیدا و دستگیر می شود و پرونده قضایی تشکیل و رسیدگی به آن در اولویت قرار می گیرد.
در این بین «ابوالفضل» وقتی به بیمارستان برده می شود در اتاق احیا برای جلوگیری از خونریزی و زنده ماندنش اقدامات درمانی انجام می دهند. پدر تلاش پرسنل بیمارستان جلوی چشمانش است. «پرستاران و دکترای بیمارستان قروه در اون شب سنگ تمام گذاشتن برای پسر من و تموم تلاش خودشون رو کردن ولی چون ضربه عمیق بود و به گفته دکترا هفت تا از رگ های اصلی رو بریده شده بود، کاری از کسی بر نیامد… در قروه وقتی دیدن نمیشه کاری کرد اورژانس هوایی رو آماده و ابوالفضل رو به سنندج اعزام کردن که در بیمارستان سنندج هم هرچقدر تلاش کردن پسرم زنده بمونه نشد و در نهایت ابوالفضل من تنها فرزندم به آسمان پر کشید آن هم ناجوانمردانه به دست یک اوباش که کل قروه از دست اش در عذاب اند».
«حیدر عزتی» با غمی که به دلش نشسته اما از همکاری نیروی های پلیس آگاهی و قاضی کشیک و دادستان برای کمک به شناسایی قاتل و بازداشتش تشکر می کند و خواسته ای را هم دارد. «از همه مسئولان تقاضا دارم این اراذل و اوباش را از سطح شهر جمع کنن. امروز پسر من را کشتن و فردا نوبت بچه های دیگران میشه. من کابینت سازی دارم و سال ها تهران بودم و به خاطر شرایط کشور برگشتم قروه و فکر می کردم اینجا امن است چه می دانستم قروه بدتر است. من همین یک بچه را داشتم و با بدبختی او را بزرگ کردیم و حالا این طور به خاطر قلدری یکی از همین اراذل و اوباش ها باید از دستش بدیم!».
«ابوالفضل» با پدرش در کابینت سازی کار می کرد و خواسته بود که یک شب را به تفریح بپردازد. تفریحی که به قیمت از دست دان جان اش تمام شد. پدر از نبود امنیت و وضعیتی که در سطح شهر ایجاد شده نگران است. «من می خواهم امنیت و آرامش را به مردم برگردانند مسئولان. سراب و دور بیمارستان تنها جای تفریحی مردم قروه اس و وقتی امنیت نباشه چطور مردم برن به این مکان ها!؟ چرا نیروی انتظامی در روزهای پنجشنبه و جمعه که این دو مکان شلوغ میشن حضور نداره؟ اگر گشت نیروی انتظامی باشه دیگه این افراد جرئت نمی کنن اینطور قلدری کنن و بچه مردم رو به کشتن بدن…».

ابوالفضل آرام بود و مهربان…
«حیدر عزتی» به روحیات پسرش اشاره می کند و از اینکه چقدر با ادب و با اخلاق بود گفت. «ما به عشق حضرت ابوالفضل نامش را ابوالفضل گذاشتیم. پسر من خیلی مهربان و با ادب و نجیب بود. همیشه برای انجام کارهایش مشورت می گرفت. او ازم موتور می خواست و من بهش گفتم باید گواهینامه بگیری بعد موتور برات می خرم و اونم رفت و گواهینامه گرفت و منم به قولم عمل کردم و موتور براش گرفتم… حتی وقتی می خواست سوار موتور بشه اجازه می گرفت… هنوزم موتورش تازه مونده توی کارگاه… فرصت نکرد زیاد سوار بشه و استفاده کنه ازش… یعنی فرصت بهش ندادن…».

متهم به قتل اعتراف کرده…
«حیدر عزتی» از اعتراف متهم «الف. ع» به قتل و وارد شدن پرونده به مراحل جدیدی خبر داد. «از آگاهی به ما اطلاع دادند که متهم به قتل اعتراف کرده و حتی چاقویی که با آن گردن ابوالفضل رو زده بود هم تحویل داده و الآن پرونده وارد مراحل جدیدی شده و ما منتظر پیگیری سریع تر و احقاق حق پسرمون و بازگشت امنیت به جامعه هستیم».
به گفته او پرونده در بازپرسی بوده و در مرحله تحقیقات و بازجویی از متهم است.

درخواست قصاص داریم…
خانواده ابوالفضل این روزها دارند سخت ترین روزهای زندگی خود را سپری می کنند. روزهایی که دیگر مثل قبل نمی شود. چیزی که خیلی عذابشان می دهد تلاش خانواده متهم برای رضایت است. «ابوالفضل مظلومانه کشته شد و ما هرگز رضایت نمی دهیم و درخواست اشد مجازات و قصاص را داریم. باید طوری شود که دیگر امثال امیر کته ها جرئت نکنند این چنین برای یک بچه قدرتنمایی کنند. خانواده اش مدام دنبال رضایت از ما هستند ولی شک نکنید که ما هرگز رضایت نمی دهیم و نمی گذاریم خون بچه مون پایمال بشه…».
پدر عصبانی است و می گوید جسارتشان تا جایی بوده که حتی می خواستند برای عرض تسلیت بیایند! «مدام واسطه می تراشند که برای عرض تسلیت بیایند. کدام تسلیت!؟ تنها فرزندم را به خاک و خون کشاندند بعد می خواهند با تسلیت گفتن رضایت بگیرند!؟ این کار هرگز قابل گذشت نیست و ناحق بوده چرا باید به خاطر خودنمایی یک عده اراذل و اوباش باید جوان مردم پرپر شود!؟».

مادر: پیکر خونین پسرم مدام جلوی چشمانم است
ساکت بود و فقط به عکس پسرش نگاه می کرد. مادری که در ناباوری مصیبتی است که به سرش آوار شده. «زهرا» مادر «ابوالفضل» ۳۷ سال بیشتر ندارد اما این مدت به اندازه یک عمر پیرش کرده است. تمام مدت سکوت کرد و هیچ نگفت تا اینکه از آخر با بغض ترکیده در گلو انگار با خودش حرف می زد، ناله کنان گره از درد دل خود باز کرد. «گفت بریم بیرون تفریح… بردیمش و این مصیبت سرمون اومد… حالا چه خاکی باید سرم کنم… چه می دونستیم اینجور میشه!؟ … میان میگن رضایت بدید! چطور رضایت بدیم… مگه تصادف بوده یا خودش مرده!؟ …».
مادر بعد از آن شب دیگر خواب به چشمانش نرفت. «مدام پیکر خونین ابوالفضل جلوی چشمامه… انگار در تشتی خون خوابیده بود… هی خون تزریق می کردن بهش و هی خون کم می آورد… چطور تونستن پسرم رو اینجوری به خاک و خون بکشن!؟».
او خطاب به ضارب گفت «ایکاش چاقو رو به دستش می زدی… ایکاش جوری می زدی که فقط زخمی بشه… چطور تونستی ... چطور…!؟».
…
سیلاب سیه پوش را با نگاه غمناک مادری ترک می کنی که نمی دانی بعد از این چطور می تواند تاب بیاورد… ۱۶ سال پسرش را هرطور بوده بزرگ کرد که از آخر نتیجه زحمات مادری اش را غرق در خون کنند و تحویلش دهند…! این غم نتیجه نبود تاب آوری در جامعه و یاد نگرفتن کنترل خشم و از همه مهم تر نبود امنیت است… امنیتی که این روزها بسیار توسط افکارعمومی زیر ذره بین قرار گرفته و مورد انتقاد و سؤال است. /
* گزارش و عکس: زیبا امیدی فر

نظر شما