به گزارش کردپرس، روند صلح با کردها در ترکیه تنها به مذاکرات میان دولت و بازیگران کرد محدود نمیشود، بلکه جامعه ترکیه را نیز با پرسشی اساسی درباره آینده کشور روبهرو کرده است: چه کسانی از پایان درگیری مسلحانه و آغاز یک روند سیاسی حمایت میکنند و چه کسانی صلح را تهدیدی برای موقعیت سیاسی و اجتماعی خود میدانند؟
در یک سو، گروههایی قرار دارند که پایان درگیری و فراهم شدن امکان مشارکت سیاسی کردها را فرصتی برای پایان دادن به هزینههای انسانی و اقتصادی چند دهه منازعه میدانند. در سوی دیگر، جریانهایی قرار گرفتهاند که مصالحه را با «امتیاز دادن»، تضعیف موقعیت دولت یا تغییر موازنه سیاسی و اجتماعی در کشور مرتبط میکنند.
تحلیلی که نشریه آمارجی منتشر کرده، برای توضیح این شکاف از تجربه کلمبیا استفاده میکند. استدلال اصلی این است که فاصله افراد و گروهها از میدان جنگ، میتواند بر نگاه آنها به صلح تأثیر بگذارد. کسانی که بیشترین هزینه جنگ را پرداختهاند، معمولاً نسبت به امکان بازگشت درگیری حساسترند و به همین دلیل ممکن است در برابر مصالحه رویکردی محتاطانهتر و واقعگرایانهتر داشته باشند.
در مقابل، کسانی که طی دهههای گذشته از میدان درگیری فاصله داشتهاند، ممکن است هزینههای مصالحه را بیشتر در قالب عقبنشینی سیاسی یا اعطای امتیاز ببینند. در این نگاه، سازشهایی که برای پایان دادن به جنگ ضروری هستند، میتوانند بهسادگی «شکست» یا «امتیاز دادن به طرف مقابل» تعبیر شوند.
به تعبیر مقاله آمارجی، «کسی که خانهاش نسوخته، بهراحتی درباره آتش صحبت میکند». این تعبیر به شکافی اشاره دارد که میان کسانی وجود دارد که مستقیماً هزینه جنگ را پرداختهاند و کسانی که درباره جنگ و صلح از فاصلهای امنتر تصمیم میگیرند.
از این منظر، یکی از مهمترین گروههای حامی صلح را میتوان در میان جوامعی یافت که بیشترین آسیب را از درگیری دیدهاند. خانوادههای قربانیان، مناطق کردنشین و بخشهایی از جامعه که پیامدهای اقتصادی و اجتماعی جنگ را تجربه کردهاند، انگیزه قدرتمندی برای جلوگیری از بازگشت خشونت دارند. برای این گروهها، صلح بیش از آنکه یک مسئله انتزاعی سیاسی باشد، با مسئله زندگی، امنیت و آینده خانوادهها ارتباط دارد.
اما مخالفان روند صلح را نیز نمیتوان صرفاً با عنوان «ملیگرا» توضیح داد. بخشی از مخالفتها میتواند از نگرانی درباره پیامدهای سیاسی و اجتماعی ادغام کردها در ساختار سیاسی کشور ناشی شود. پرسشهایی مانند اینکه کردها پس از پایان درگیری چه جایگاهی در سیاست خواهند داشت، تا چه اندازه وارد نهادهای دولتی و سیاسی خواهند شد و حضور آنها چه تغییری در مناسبات موجود ایجاد خواهد کرد، از جمله نگرانیهایی است که در مقاله مورد توجه قرار گرفته است.
در این چارچوب، صلح برای برخی گروهها تنها به معنای پایان جنگ نیست؛ بلکه میتواند به معنای تغییر مناسباتی باشد که طی دههها شکل گرفته است. از همین رو، بخشی از مخالفتها ممکن است ناشی از نگرانی نسبت به از دست رفتن موقعیتها و امتیازات موجود باشد.
تجربه کلمبیا که آمارجی به آن استناد میکند، برای درک این مسئله اهمیت دارد. در همهپرسی سال ۲۰۱۶ درباره توافق صلح دولت کلمبیا و فارک، توافق با اختلافی بسیار اندک رد شد. اما اهمیت اصلی نتیجه، تفاوت جغرافیایی آرای «آری» و «نه» بود. مناطق پیرامونی و فقیر که بیشترین آسیب را از جنگ دیده بودند، عمدتاً از صلح حمایت کردند، در حالی که مناطق مرکزی و برخوردارتر که فاصله بیشتری از میدان جنگ داشتند، عمدتاً به توافق رأی منفی دادند.
این تجربه نشان میدهد که برای تحلیل حمایت یا مخالفت با صلح، صرفاً نباید به شعارها و مواضع سیاسی توجه کرد؛ بلکه باید پرسید چه کسی در صورت شکست روند صلح هزینه آن را پرداخت خواهد کرد. در مورد ترکیه نیز این پرسش اهمیت ویژهای دارد، زیرا بازگشت به درگیری مسلحانه پیش از هر چیز بر مناطقی تأثیر میگذارد که در گذشته نیز بیشترین هزینه انسانی و امنیتی را متحمل شدهاند.
با این حال، پایان درگیری مسلحانه بهتنهایی تضمینکننده صلح پایدار نیست. تجربه کلمبیا نشان میدهد که اجرای توافق نیز به همان اندازه اهمیت دارد. برنامههای اقتصادی و اجتماعی زمانی میتوانند حمایت از صلح را افزایش دهند که مردم محلی آثار ملموس آنها را در زندگی روزمره خود ببینند. در مطالعه مورد استناد آمارجی، پروژههای مرتبط با معیشت، کشاورزی و زیرساختهای اقتصادی تأثیر مثبتی بر رضایت مردم داشتند، در حالی که برخی پروژههای دیگر، به دلیل ایجاد انتظارات بالا یا سوءظن نسبت به نحوه اجرای آنها، حتی موجب نارضایتی شدند.
بنابراین، روند صلح ترکیه نمیتواند صرفاً به یک توافق سیاسی میان نخبگان تبدیل شود. برای تثبیت صلح، مشارکت جوامع محلی، شفافیت در اجرای توافق، تضمینهای سیاسی و احساس مالکیت اجتماعی نسبت به روند صلح ضروری است.
از این منظر، صفبندی میان حامیان و مخالفان صلح را میتوان فراتر از تقسیمبندی ساده «کردها در برابر ترکها» یا «ملیگراها در برابر صلحطلبان» تحلیل کرد. در واقع، مسئله به تفاوت در تجربه جنگ، جایگاه اجتماعی، منافع سیاسی و نگرانی از پیامدهای تغییر نیز مربوط است.
حامیان صلح عمدتاً پایان خشونت، کاهش هزینههای انسانی و فراهم شدن امکان مشارکت سیاسی را در مرکز توجه قرار میدهند. مخالفان یا منتقدان روند صلح، در مقابل، بیشتر بر خطرات احتمالی آن برای امنیت، ساختار سیاسی، هویت ملی و موازنه اجتماعی تأکید میکنند. میان این دو دیدگاه، مسئله اصلی این است که آیا میتوان سازوکاری ایجاد کرد که نگرانیهای طرفهای مختلف را بدون بازگرداندن کشور به چرخه خشونت پاسخ دهد.
تجربه کلمبیا همچنین یک درس دیگر دارد: صلح زمانی پایدار میشود که مردم احساس کنند چیزی ملموس از آن به دست آوردهاند. بنابراین، پایان جنگ باید با تغییراتی در زندگی اقتصادی و اجتماعی مناطق آسیبدیده همراه شود؛ در غیر این صورت، توافق سیاسی ممکن است از حمایت اجتماعی لازم برخوردار نشود.
در نهایت، مقاله آمارجی صلح را صرفاً اعلام پایان جنگ نمیداند، بلکه آن را نوعی عدالت اجتماعی و جغرافیایی تلقی میکند. بر اساس این نگاه، صدای کسانی که بیشترین هزینه درگیری را پرداختهاند، باید در تعیین آینده روند صلح جایگاه رساتر باشد. مسئله فقط این نیست که چه کسانی با صدای رساتراز صلح یا جنگ سخن میگویند؛ مسئله مهمتر این است که در صورت شکست صلح، چه کسانی دوباره باید هزینه آن را بپردازند.

نظر شما